از امروز تصمیم گرفتم اوقات بیکاریم بشینم خاطرات دوران تدریسمو بنویسم.خدا رو چه دید.شاید یه روزی چاپش کردم

دلنوشته یک معلم ساده

 شاید پولدار نباشم

شاید فقط یه معلم ساده باشم

اما معتقدم اگه زخمی وجود داشته باشه باید برای درمانش کمک کنم

اگر کسی دردمنده باید علاجش کنم

باید بگردم تا پیداشون کنم

تا اینکه لااقل پیش خودم سر بلند باشم

و افتخار کنم به اینکه من یک معلمم.

پاکبازان عرضه عشق


 

پاکبازان عرصه عشق‏ (جلد 1) علیرضا نمکی عراقی، سیدمحمد حسینی، عکاس عبدالله باقری / نیروی هوایی / 1372

ضربان قلب آذربایجان به شماره افتاد

شمارش معکوس  نابودی کامل دریاچه اورمیه از امروز شروع شد.

سلام به همه
این ایمیل رو امروز یه دوست قدیمیم برام فرستاد.به نظرم منطقی رسید که همه دوستان در جریان باشند.
با سلام
 
بعد از فرستاده شدن ایمیل زیر تعداد رأی‌ها به شکلی تغییر کرده که سهم "persianGulf" به 72 درصد نزدیک شده و به این معنی‌ است که گوگل به زودی مجبور خواهد شد اسم "Arabian Gulf" را انتخاب کند.اگر هر نفر شما آن را به ده نفر جدید بفرستید ، و این کار ۳ دفعه تکرار بشود ، تعداد رأی‌ها از یک میلیون می‌گذرد. لطف کنید به خاطر خودمان و نسل‌های آینده کوتاهی‌ نکنیم. با سپاس. 
 
 
با سلام به همه
 - به خدا 30 ثانیه هم طول نمیکشه
 
با سلام

 
فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش من برایتان لینک پایین رو فرستادم و ازتون بابت رای دادن خواهش کردم. اما لازم که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 75% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه

 
خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره
 
پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید

 
 
بعدش این ایمل رو به هر کسی که میتونید فورواردش کنید.

گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند

بچه های مدرسه باهنر-1389-1390

بچه های مدرسه باهنر

بچه هایی که با جسم های کوچکشون روحیات و شخصیت بزرگی داشتند. من که از یه سریشون درس زندگی می گرفتم.

یکی بود که ترس براش مفهوم نداشت و نداره.پسری مودب، درس خوان، با جثه ای کوچک اما روحی بزرگ، تو یه سالی که باهاشون زندگی می کردم نشنیدم یکی بدشو بگه یا اون بد یکی دیگه رو. نشنیدم تو این یه سال تنبیه شده باشه، به گوشمم نخورد که تو این مدت چیزیشو گم کرده باشه. پسری بود کوچک که اونقدر سختی کشیده بود خیلی آب دیده تر از یه دانشجوی 20 ساله شده بود.

یکی دیگه اول که اومده بود خیلی تو درساش ضعیف بود. یادمه روز اول که دیدمش پیش خودم فک کردم این یکی تا آخر سال اینجا دووم نمی آره.اما اونقدر درس خوند و خوند که آخر سال تحصیلی شده بود همپای بقیه هم کلاسیاش. به دلیل سعی و تلاشی که داشت همه دوستش داشتند. سخت کوش، سر به زیر ، بسیار مودب و کسی که اراده ای داشت که آرزو داشتم اراده ای به محکمی اراده اون داشته باشم.

 یکی بود که داداش دوست و همدوره ای خودم تو همین مدرسه بود. من یکی به عنوان یه معلم ریاضی بزرگ ترین خواستم اینه که هر سال فقط دو تا دانش آموز با این استعداد ریاضی داشته باشم. به جرات می تونم بگم تو یه سری مطالب که کمکشون می کردم نشد که یه حرفو دو بار بهش بگم تا درک کنه.

بین همه اینها یکی هست که انگیزه کارم تو این مدرسه بود. یکی که دوستاش زیاد دوستش نداشتن و در موردش زیاد شنیده بودم.بار اول که دیدمش احساس کردم به خاطر یه بی انضباتی اینقدر بهش نسبت بد بودن رو دادیم که بد شده. تو یه فرصت مناسب نشستم و به عنوان یه برادر بزرگتر فقط یه قول بهش دادم که اگه سرافکندم نکنه، مثل کوه پشتش وایستم. همکارم هم قبلا گویا همچین قولی بهش داده بود. تا جایی که از دستمون بر می اومد حمایتش کردیم و در عوض کلی مسئولیت سنگین که از عهده هر کسی انجامش ساخته نبود رو بر عهدش گذاشتیم. باورم نمی شد که همه کارایی که رو دوشش بود  رو بدون ایراد و اشکال انجام می ده بدون اینکه شکایتی داشته باشه. خلاصه کنم نه ماه تمام دورادور حواسم بهش بود.وضعیت انضباطی و درسیش رو هر هفته چک می کردم. بعد یه مدت جو اعتمادی بینمون بوجود اومد که بزرگترین موفقیت خودم تو این یه سال رو ایجاد همین جو اعتماد بین خودم و  بچه ها می دونم. تو مدت نه ماه سال تحصیلی بی انضباطی مهمی ازش سر نزد، درساش هم رفته رفته بهتر می شد. خلاصه کنم در نهایت خداییش سر افکندمون نکرد که هیچ بلکه باعث سربلندیمونم شد .امروز افتخار می کنم که معلم همچین دانش آموزی بودم و قلبا آرزو دارم تو دبیرستان نمونه هم موفقتر از اینجا باشه و تو زندگیش همیشه سربلند باشه.چون لیاقتشو داره.

تو این یه سال  همه خستگی هایی که بابت کار و درسو  انجام همزمان پروژه کارشناسی ارشد و یه سری کارای تحقیقاتی داشتم رو تو مدرسه با دیدن بچه ها فراموش می کردم. با دیدن خنده هاشون سر شام و انرژی سرشارشون انرژی می گرفتم. از اینکه این حس تو خیلی از بچه ها بوجود اومده بود که نه به عنوان یه معلم بلکه به عنوان یه برادر بزرگتر می تونن باهام مشورت کنند خیلی به خودم افتخار می کردم.

البته به اقتضای کارم گاهی هم تنبیهشون می کردم اما شکر خدا این جو اعتماد و دوستی ببینمون تا آخر سال ادامه داشت.روز آخری هم برا همشون آرزوی موفقیت کرده و  باهاشون خداحافظی کردم. امروز یه سریشون اومده بودند مدارکشونو بگیرند.شکر خدا به غیر از یک یا دو نفرشون همگی از دبیرستان نمونه دولتی قبول شدند.

از همینجا برای همه این عزیزان آرزوی سلامت و سربلندی هر چه بیشتر دارم.

مردن روی دو پا بهتر از زندگی کردن بر روی دو زانو ست

داستان مداد:

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد . صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است . صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

برگرفته از:http://www.mstory.mihanblog.com/post/246

هركس در جهان آرزويي دارد : يكي مال مي خواهد، يكي افتخار و يكي زيبايي.

اما به نظر من، يك دوست حقيقي از تمام اينها بهتر است

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

سلام دوستان

اینم یه عکس خیلی باحال که دیشب از گل حیاط خونمون گرفتمش



اگه می خواین اندازه واقعی تصویر رو با کیفیت بیشتر داشته باشید و به عنوان پس زمینه کامپیوترتون همیشه از دیدنش لذا برده و ما رو هم فراموش نکنید می تونید فایل اصلیش رو از اینجا دانلود کنید.

  من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

                                                       ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

قدردانی:

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی
در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته
  شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح
 سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای
  پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))
جوان پاسخ داد: ((هیچ.))
رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های
مدرسه ام را پرداخت می کرد.))
رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))
جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و
کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))
رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،
و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان
نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش
سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده،
و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک
بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا
او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود
برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش
یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید
و چه چیزی یاد گرفتید؟))
جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))
رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))
جوان گفت:
1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار
است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را
برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.
هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.
 
یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند،
((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود
بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که
 مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی،
که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.
او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم،
آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟
 
شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند،
تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه
کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.
برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که
والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.
مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و
یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست