تبليغاتX
تحقیقات یک دانشجو معلم محقق
تحقیقات یک دانشجو معلم محقق
خدایا به ما زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخوریم
سيره نبوي و مديريت و برنامه ريزي پيامبر(ص):

 

 1 . سياست و حكومت
        با طلوع سپهر اسلام در مكه و گسترش دعوت پيامبر و هجرت به مدينه دولت و حكومت اسلامي به دست پيامبر اعظم (ص) تأسيس گرديد و آن حضرت ، علاوه بر آموزش ، تربيت و تزكية نفوس ، شخصاً عهده دار سرپرستي و رهبري جامعة اسلامي گشت و به ادارة نظام اجتماعي و حكومتي مسلمانان در ابعاد مختلف قضايي ، فرهنگي ، سياسي ، اقتصادي و نظامي پرداخت و با توجه به نقش هدايتي و نظارتي آن گرامي در همه رخدادها و جريانات اسلامي در ابعاد ياد شده و حضور مستقيم ايشان در بسياري از عرصه ها ، بخش عظيمي از سيرة پيامبر اعظم (ص) مربوط به ابعاد سياسي ، اجتماعي و ملكداري آن حضرت مي گردد كه به جهت رعايت اختصار تنها به چند محور آن اشاره مي كنيم .
   

    1 – 1 . مسئوليت پذيري
        از شاخصه هاي برجستة سيرة اجتماعي رسول خدا (ص) در زندگاني پرفراز و نشيب مسئوليت پذيري وي در جايگاه رهبري امت اسلامي است . مسئوليت پذيري آن حضرت دو بعد دارد . بعد نخست و مهم آن ، مسئوليت پذيري در قبال وحي و فرمان الهي است . تابش نور وحي در قلب مقدس و مبارك پيامبر (ص) و تحمل اين مسئوليت سنگين الهي از سوي آن بزرگوار ، منشأ اتصال عالم خلقت و دنياي مادي به سرچشمة غيب و ملكوت گشت و درهاي حقايق عالم غيب و ملكوت در پرتو اين بعد از مسئوليت پذيري آن حضرت بر روي انسانهاي ملكي گشوده شد و آنان را با ملكوت پيوند داد .
    اين سرچشمة بعثت كه در مثل امروزي در قلب مقدس نبي اكرم (ص) جوشيد و جاري شد يك مسير مهمي را دارد . يعني مسئله به همين جا ختم پيدا نمي كند كه از طرف پروردگار حقيقت و نوري در قلب يك انسان ممتاز ، برجسته و استثنايي درخشيد . اين قدم اول و اول كار است . البته مهم ترين ، بخش قضيه هم ، همين است . درخشيدن اين نور در قلب مقدس و مبارك پيغمبر و تحمل مسئوليت وحي از طرف آن بزرگوار همان قسمتي است كه به طور صريح ، عالم خلقت ، عالم وجود انسان و دنياي مادي را به معدن غيب وصل مي كند . حلقة وصل ، اين جاست . اگر چه هميشه بركات الهي در طول اين روندي كه عرض خواهيم كرد ، نسبت به بشر و نسبت به اين راه وجود دارد ، ليكن حلقة وصل در همان لحظة بعثت است ، كه از عالم غيب ، سرچشمة حقايق الهي و سرچشمة بعثت – كه خود اين يك كلمه كافي است – به روح مقدس پيغمبر سرازير و جاري مي شود و بر قلب مقدس پيغمبر مي جوشد .
    بعد ديگر مسئوليت پذيري رسول اعظم (ص) مسئوليت آن گرامي در برابر امت است . او از زماني كه ازسوي خدا عهده دار مسئوليت رهبري امت شد ، به رغم مشكلات ، ناهنجاريها ، تهمتها و آزارهاي فراوان از سوي دشمنان و مخالفتها و كارشكنيهاي گوناگون ، با همة وجود در به انجام رساندن آن كوشيد و با تحمل شكننده ترين تلخيها ، بهترين و كامياب ترين موفقيتها را به دست آورد .
    قرآن كريم در آيات متعدد و با بيانات مختلف روحية مسئوليت پذيري رسول الله (ص) را خيلي زيبا ترسيم كرده ، كه وي چگونه براي هدايت مردم و رشد و تعالي امت شب و روز نمي شناخت و چگونه در پرتو احساس مسئوليت مي كوشيد . مردم را از گرفتاريهاي عقيدتي و اخلاقي بردگي طاغوتها برهاند . تعبيرهايي همچون : « حرص عليكم » ، « بالمؤمنين رؤف رحيم »  ، « ان تحرص علي هداهم »  ، « طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقي »  ، « فلعلك باخع نفسك علي آثارهم »  و ... همه بيانگر روح مسئوليت پذيري پيامبر اعظم (ص) در برابر جامعه و مردم است .
    اين سيره و شيوة رسول خدا (ص) در بردارندة بزرگترين پيام به پيروان وي ، به ويژه مسئولان و كارگزاران نظام مقدس جمهوري اسلامي در سطوح و رده هاي مختلف است . به ويژه با اين رويكرد كه انسان مي بيند رسول خدا (ص) با آن همه تلاش و تحمل آنهمه آزار ، انگيزه اي جز كسب رضاي خدا و هدايت مردم ندارد و با صراحت اعلام مي كند كه من در قبال اينهمه كوشش ، چشمداشتي از شما ندارم : « لا اسئلكم عليه اجراً ». و بدين گونه ، هيچ گونه شائبة قدرت طلبي و هواي نفس و منشهاي فردي در تلاشها و مسئوليت پذيري آن حضرت مشاهده نمي شود . تحقق و ترويج چنين شيوه و سيره اي در جامعه ، به ويژه در سطح كارگزاران حكومتي بسيار ضرور و اثرگذار است .
    1 – 2 . رهبري ديني و سياسي
    
    قرآن كريم سيرة انبياي الهي را چنين توصيف مي كند :
    و لقد بعثنا في كل امه رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت .
    و در حقيقت در ميان هر امتي فرستاده اي برانگيختيم [ تا بگويد : ] خدا را بپرستيد و از طاغوت [ = فريبگر ] بپرهيزيد .
    در اين آية شريفه پرستش خدا و اجتناب از طاغوت و هر گونه معبود باطلي دو ركن اساسي تعاليم انبياء دانسته شده است . بنابراين ، دعوت به توحيد ( هدايت ديني ) بدون طاغوت زدايي ( رهبري سياسي ) ممكن نيست . بيشترين رنجها و سختهايي كه انبياء متحمل گشتند و بسياري از آنان به ناحق از سوي دشمنانشان كشته شدند : « و يقتلون النبيين بغير حق  » به جهت توأم بودن رهبري ديني و سياسي آنان بود ، و گرنه صرف آموختن مسئله احكام فردي و عبادي به مردم موجب قتل آنان نمي شد .
    شعار « سياست از دين جداست » شعاري استعماري است هدف طرح آن از سوي استعمارگران باز داشتن مسلمانان از دخالت در سرنوشت خويش است وگرنه در تعاليم الهي اسلام بيش از امور عبادي به امور سياسي و اجتماعي مسلمانان پرداخته شده است . سيرة پيامبر اعظم (ص) نسبت به امور خارجي آنان نشان مي دهد كه يكي از مسئوليتهاي بزرگ شخص رسول اكرم (ص) فعاليتها و مبارزات سياسي آن حضرت بوده است ، بنابراين ، مبارزه و فعاليتهاي سياسي بخش مهمي از مسئوليتهاي مذهبي است كه بار آن بر دوش رهبر جامعة اسلامي خواهد بود . به اين بيان ارزشمند امام خميني قدس سره توجه كنيد :
    اگر شما بتوانيد مفهوم مذهب را در فرهنگ اسلامي ما درك و دريافت كنيد ، به روشني خواهيد ديد كه هيچ گونه تناقضي بين رهبري مذهبي و سياسي نيست ؛ بلكه همچنان كه مبارزة سياسي بخشي از وظايف و واجبات ديني و مذهبي است ، رهبري و هدايت كردن مبارزات سياسي گوشه اي از وظايف و واجبات ديني و مذهبي است ، رهبري و هدايت كردن مبارزات سياسي گوشه اي از وظايف و مسئوليتهاي يك رهبر ديني است .
    كافي است شما به زندگي پيامبر بزرگ اسلام (ص) و نيز زندگي امام علي (ع) نگاه كنيد كه هم يك رهبر مذهبي ماست و هم يك رهبري سياسي ، و اين مسئله در فرهنگ شيعه از مسائل بسيار روشن است و هر مسلمان شيعي وظيفة يك رهبر مذهبي و ديني مي داند كه در سرنوشت سياسي و اجتماعي جامعه مستقيماً دخالت كند و هدايت و نقش تعيين كنندة خود را انجام دهد ...
    مذهب اسلام از هنگام ظهورش متعرض نظامهاي حاكم در جامعه بوده است و خود داراي سيستم و نظام خاص اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي است كه براي تمام ابعاد و شئون زندگي فردي و اجتماعي قوانين خاصي وضع دارد و جز آن را براي سعادت جامعه نمي پذيرد .
    مذهب اسلام همزمان با اينكه به انسان مي گويد كه خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن ، به او مي گويد چگونه زندگي كن و روابط خود را با ساير انسانها بايد چگونه تنظيم كني و حتي جامعة اسلامي با ساير جوامع بايد چگونه روابطي را برقرار نمايد . هيچ حركتي و عملي از فرد و يا جامعه نيست مگر اينكه مذهب اسلامي براي آن حكمي مقرر داشته است . بنابراين ، طبيعي است كه مفهوم رهبري ديني و مذهبي بودن ، رهبري علماء مذهبي است در همة شئون جامعه ؛ چون اسلام هدايت جامعه را در همة شئون و ابعاد به عهده گرفته است . پيغمبر اكرم (ص) مبعوث شد كه سياست امت را متكفل باشد .
    حاكميت سياسي پيامبر اكرم (ص)گاه مستقيم و به وسيلة دستوراتي كه حضرت اعلام مي كرد و به مرحلة اجرا مي گذاشت ، اعمال مي گرديد و
    گاه غيرمستقيم و توسط نمايندگان و كارگزاراني كه آن حضرت به مناطق گوناگون اعزام مي كرد . نصب كارگزاران و فرماندهان ، صدور و ابلاغ بخشنامه هاي دولتي براي حاكمان ، عقد پيمانهاي سياسي – امنيتي با طوايف مختلف ، گسيل داشتن نمايندگان تبليغي – سياسي ، اعزام تيمهاي اطلاعاتي – تحقيقاتي ، تقويت بنية دفاعي و نظامي ، سركوب فتنه گران و ... همه نشانگر اهتمام پيامبر اعظم (ص) به فعاليتهاي سياسي – اجتماعي و سيرة آن بزرگوار در اين بعد از زندگي اوست .

    1 –3 . ايجاد يك نظام نمونه و الگو
    
    رسول گرام اسلام در كمتر از يك ربع قرن موفق شد بنا و قاعد‌ة يك نظام عظيم جهاني را بر پا كند كه همچون وجود بي نظير خودش در ميان همة نظامهاي پيشين و پسين الهي و بشري نمونه و الگو باشد ؛ الگو و نمونه اي از حاكميت اسلام براي همة زمانها و دورانهاي تاريخ انسان در هر نقطه اي از جهان .
    اگر فساد و انحراف برخي سردمداران در دوره هاي بعد نبود – كه به نام اسلام سالها بعد از رحمت پيامبر (ص) در ميان مردم حكومت كردند - به يقين آثار و دستاوردهاي حركت رسول خدا (ص) تا قرنهاي متمادي ديگر و شايد تا امروز در سراسر جهان ادامه مي يافت . اكنون پس از گذشت قرنها از ظهور خورشيد اسلام محمدي جلوه و الگوي كوچك آن را در ايران اسلامي و در قالب نظام جمهوري اسلامي مشاهده مي كنيم كه در برابر قدرتهاي بزرگ استكباري ايستاده و در دنيا به عنوان نماد و مظهر اسلام اصيل شناخته مي شود .
    با نگاه به الگوي كامل اسلام كه پيامبر اكرم (ص) آن را عرضه كرد مي توان شاخصهاي يك حكومت الگو را به دست آورد . اين شاخصها براي افراد بشر ، به ويژه مسلمانان ، نشانهايي است كه به وسيلة آنها به راحتي مي توانند نسبت به نظامها و انسانها قضاوت كنند .
    شاخصهاي برجستة نظام پيامبر اعظم (ص) در بيان مقام معظم رهبري مدظله عبارت است از :
    الف . ايمان ، معنويت و عبوديت : انگيزه و نيروي پيش برندة حقيقي در نظام نبوي ، ايماني است كه از سرچشمة دل و فكر مردم مي جوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحيح به حركت در مي آورد و به عبوديت كامل در مقابل پروردگار مي انجامد ؛ يعني عبوديت خدا در كار و عمل فردي ، عبوديت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد ، تا عبوديت در ساخت جامعه ، در نظام حكومت ، نظام زندگي مردم و مناسبات اجتماعي ميان آنان .
    ب . قسط و عدل : اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقي به حقدار – بدون هيچ ملاحظه بود ؛ عدالت در قضاوت ، عدالت در برخورداريهاي عمومي – و نه خصوصي – عدالت در اجراي حدود الهي ، عدالت در مناصب و مسئوليت دهي و مسئوليت پذيري . وجود مبارك پيامبر (ص) عدل مطلق و بي اغماض بود . در زمان آن حضرت هيچ كس در جامعة اسلامي از چارچوب عدالت خارج نبود .
    ج . علم و معرفت : در نظام نبوي پاية همه چيز ، دانستن و شناختن و آگاهي و بيداري است . كسي را كوركورانه به سمتي حركت نمي دهند . مردم را با آگاهي و معرفت و قدرت تشخيص به نيروي فعال – نه نيروي منفعل – بدل مي كنند . اين معرفت بود كه به علم اندوزي منتهي شد و جامعة اسلامي را در قرن چهارم هجري به اوج تمدن علمي رساند .
    د . صفا ، اخوت و عاطفه : در نظام نبوي درگيريهاي برخاسته از انگيزه هاي خرافي ، شخصي ، سودطلبي و منفعت جويي مبغوض است و با آن مبارزه مي شود . فضا فضاي صميمت ، اخوت و برادري ، همدلي و محبت و عاطفه است ؛ محبت به خدا ، محبت خدا به مردم : « يحبهم و بحبونه » ، « قل ان كنتم تحبون الله قاتبعوني يحببكم الله »  ، محبت اهل بيت : « قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموه ه في القربي »  محبت به همسر ، فرزندان و هم كشيان .
    ه . صلاح اخلاقي و رفتاري : پيامبر (ص) روي يكايك افراد كار تربيتي و انسان سازي كرد ، انسانهاي مستعد را تزكيه و از مفاسد و رذائل اخلاقي پيراسته و پاك مي كرد و از آنها شخصيتي با اخلاق و مزكي مي ساخت :
    « و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه » .
    و . اقتدار و عزت : جامعه و نظام نبوي ، تو سري خور ، وابسته ، دنباله رو ، و دست حاجت به سوي اين و آن دراز كن نيست . عزيز و مقتدر و تصميم گير است . صلاح خود را كه شناخت ، براي تأمين آن تلاش مي كند و كار خود را پيش مي برد .
    ز . كار و حركت و پيشرفت دائم : در نظام نبوي توقف وجود ندارد ، به طور مرتب ، حركت ، كار و پيشرفت است . اتفاق نمي افتد كه يك زمان بگويند : ديگر تمام شد ؛ حالا بنشينيم استراحت كنيم
           1 – 4 . مشورت
    
    هدف از مشورت ، به كسب آگاهي و مصونيت از خطا و اشتباه محدود نمي شود تا گفته شود معصومان عليهم السلام نيازي به مشورت ندارند . شخصيت دادن به مردم ، آزمايش و شنجش هوش آنها ، رشد فكري افراد ، ايجاد انگيزة بيشتر در مردم براي انجام دادن كار موردنظر ، بهره گيري از تأييد و حمايت آنها و ... همه از اهداف ، آثار و حكمتهايي است كه در مشورت نهفته است و معصومان عليهم السلام و در رأس آنان وجود مبارك پيامبر (ص) در برخي امور اجتماعي ، سياسي و نظامي با ديگران به رايزني مي پرداختند . موارد فراواني از مشورت رسول اكرم (ص) با ياران خود در مسائل اجرايي و حكومتي – كه دستور و نص خاصي از منبع وحي نرسيده بود – در صفحات تاريخ آمده كه فرصت بازگو كردن آنها نيست و تنها به بيان شهيد مطهري در اين باره بسنده مي كنيم .
    با اينكه فرمانش ميان اصحاب بي درنگ اجرا مي شد و آنها مكرر مي گفتند : چون به تو ايمان قاطع داريم ، اگر فرمان دهي كه خود را در دريا غرق كنيم و يا در آتش بيفكنيم ، مي كنيم . او هرگز به روش مستبدان رفتار نمي كرد . در كارهايي كه از طرف خدا دستوري نرسيده بود با اصحاب مشورت مي كرد و نظر آنها را محترم مي شمرد و از اين راه به آنان شخصيت مي داد .
    در بدر ، مسئلة اقدام به جنگ ، همچنين تعيين محل اردوگاه و نحوة رفتار با اسراي جنگي را به شور گذاشت . در احد نيز راجع به اينكه شهر مدينه را اردوگاه قرار دهند و يا اردو را به خارج ببرند ، به مشورت پرداخت . در احزاب و در تبوك نيز با اصحاب به شور پرداخت .
       
    1 – 5 . مسئوليت دادن به جوانان
    
    انبياء ، به ويژه نبي مكرم اسلام ضمن ارتباط با اقشار گوناگون جامعه به جوانان كه توانمندترين قشر جامعه به شمار مي روند و در نظام حكومتي بيشترين نقش را در ابعاد سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و نظامي دارند ، توجه ويژه اي داشتند . رسول خدا (ص) به جوانان مسئوليت مي داد ، بلكه گاهي مسئوليتهاي بزرگ و حساس را به
آنان مي سپرد و بدين ترتيب زمينة حضور و مشاركت آنان را در پستها و مسئوليتهاي گوناگون اجتماعي فراهم مي ساخت ، به عنوان نمونه :
    رسول خدا (ص) پيش از هجرت به مدينه ، « مصعب بن عمير » جوان را در يك مأموريت تبليغي – آموزشي به يثرب فرستاد . همين جوان در جنگهاي بدر و احد از فرماندهان و پرچمداران جبهة حق بود كه با حماسه آفريني در جنگ احد به شهادت رسيد .
    
    « عتاب بن اسيد » بيست و يك ساله پس از فتح مكه از سوي آن حضرت به عنون والي اين شهر گمارده شد ؛ در حالي كه در ميان صحابه افراد مسن تر از ايشان فراوان بود . همچنين رسول خدا (ص) « معاذ بن جبل » بيست و شش ساله را به سمت مبلغ ديني و پاسخگوي مسائل شرعي اهالي مكه منصوب كرد . نيز « عمرو بن جزم » هفده ساله را امارت نجران برگزيد . انتخاب « اسامه بن زيد » هيجده ساله به فرماندهي لشكري كه براي رويارويي با روميان بسيج شده بود ، نمونة ديگري از سيرة جوانگرايي پيامبر اعظم (ص) است . و از همة مهم تر واگذاري مسئوليتهاي مهم تبليغي ، سياسي ، مديريتي و نظامي به علي است كه سن او در آغاز هجرت به مدينه از 23 سال تجاوز نمي كرد .
    واگذاري اين مسئوليتهاي مهم مديريتي و تبليغي به نسل جوان براساس اصل شايسته سالاري و توانمندي اين قشر در ايفاي مسئوليت بود . حضرت در خصوص مسئوليتهاي واگذاري به اميرمؤمنان (ع) گاه به اين نكته تصريح مي كرد . به عنوان نمونه وقتي در جريان غزوه تبوك ، حضرت علي (ع) را به جانشيني خويش در مدينه گمارد ، فرمود : مدينه را جز من يا تو كسي شايسته نيست .
    و يا در جريان ابلاغ پيام برائت براي مشركان مكه در موسم حج ، رسول خدا (ص) با اين سخن كه : « اين پيام را جز مردي از خاندان من نبايد ببرد  » بر شايستگي آن حضرت براي انجام دادن اين مأموريت بزرگ و حساس تصريح كرد .
    مقام معظم رهبري مدظله در بيان اين سيرة نبوي مي فرمايد :
    پيامبر اكرم (ص) دربارة جوانان توصيه كرده است . با جوانان انس گرفته است . از نيروي جوانان براي كارهاي بزرگ استفاده كرده است .
    پيامبر اكرم (ص) نه فقط از كسي مثل علي (ع) ، بلكه در دوران ده سال و چند ماه حكومت خود ، از عنصر جوان و نيروي جوان حداكثر استفاده را كرده است .
    پيامبر اكرم (ص) در يكي از حساس ترين لحظات عمر خود ، مسئوليت بزرگي را به يك جوان هيجده ساله داد . در جنگها خود پيامبر اكرم فرماندهي را عهده دار مي شد ، اما آن وقتي كه پيامبر در آخرين هفته هاي زندگي خود احساس كرد كه از اين عالم خواهد رفت و لشكركشي به سرزمين امپراتوري روم به وسيلة خود او امكان ندارد ، چون كار بسيار بزرگ و دشواري بود ، لازم بود نيرويي براي اين كار برگزيده بشود كه هيچ مانعي نتواند جلوي آن را بگيرد ؛ لذا اين مسئوليت را به يك جوان هيجده ساله داد .
    پيامبر مي توانست يك نفر از اصحاب پنجاه ساله ، شصت ساله و داراي سابقة جنگ و جبهه را بگذارد ، اما يك جوان هيجده ساله را گذاشت و او اسامه بن زيد بود ...
    پيامبر فرماندهي اين سپاه بزرگ و گران را به اين جوان هيجده ساله داد كه همة اصحاب بزرگ و پيرمرد و سرداران سابقه دار پيامبر در آن سپاه عضو بودند ... از نظر پيامبر نيروي جوان اين قدر حائز اهميت است .
    ما امروز در كشورمان « اسامه بن زيد » هاي زيادي داريم ... كه حاضرند در همة ميدانهاي فعال – در ميدان درس ، در ميدان سياست ، در ميدان فعاليتهاي اجتماعي ، در ميدان مشاركتهاي گوناگون – براي فقرزدايي ، براي سازندگي و در هر صحنه عرصه اي كه براي آنها برنامه ريزي بشود و امكان داده بشود شركت كنند اين موقعيت بسيار مهمي براي اين كشور است .

منابع و مآخذ:

1. بيانات مقام معظم رهبري مدظله در مورخ 19/9/1375 ( پيامبر اعظم (ص) ، ص 46 -47 )

2.توبه ، آيه 128 .

3.نحل  ، آيه 37 .

4. طه  ، آيه 1 .

5.كهف  ، آيه 6 .
6.شوري  ، آيه 23 .

7. نحل ، آيه 36 .
8. بقره  ، آيه 61 .

9.صحيفه نور ، ج 4 ، ص 167 .

10 . همان ، ج 13 ، ص 217 .
 11.مائده  ، آيه 54 .
12.آل عمران ، آيه 31 .
13.  شوروي  ، آيه 23 .
14 . جمعه  ، آيه 2 .
15. پيامبر اعظم ( ص ) ، ص 86 – 87 و 95 – 96 .
16. ر . ك : اسد الغابه ، ج 4 ، ص 368 ، 369 .
17  . سيره حلبي ، ج 3 ، ص 59 و اسد الغابه ، ج 3 ، ص 358 .
18 . اسدالغابه ، ج 4 ، ص 98 – 99 .
19 . همان ، ج 1 ، ص 64 – 65 .

 



ارسال شده در: سه شنبه سوم بهمن 1385 :: 11:19 قبل از ظهر :: توسط : جواد احمدی
تاريخچه زندگانى پيامبر (ص) و تحليل سخنانى از آن حضرت

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام علىعبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا ونبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذبالله من الشيطان الرجيم .
لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم ( 1)
.
روز ولادت رسول اكرم ( ص ) و همچنين روز ولادت امام ششم , امام صادق (ع ) است . امروز براى ما شيعيان قهرا روزى است كه عيد مضاعف است چوندو عيد است , دو ولادت بزرگ در اين روز واقع شده است . ولى يك گلايه از خودمان نمى شود نكردو آن اينكه با اينكه از نظر ما از آن جهت كه مسلمان هستيم , اين روز , روز ولادت پيغمبر اكرم است , و از آن جهت كه مسلمان شيعه هستيم , روز ولادت امام صادق است , ولى ابراز احساساتى كه ما مردم شيعه در اين روز به خرج مى دهيم نه با ابراز احساساتى كه مسيحيان در ولادت مسيح به خرج مى دهند برابرى مى كند ( و بلكه تناسب همندارد ) و نه با ابراز احساساتى كه دنياى تسنن در همين روزها به مناسبت ولادت رسول اكرم مى كند . مى دانيد كه دنياى مسيحيت , در ولادت مسيح ,چندين روز عيد رسمى خود را مى گيرد به طورى كه آثارش در ميان ما مسلمين هم ظاهر مى شود , و دنياى تسنن هم طولانى ترين عيدى كه براى خود مى گيرد كه تقريبا با عيد نوروز ما ايرانيها برابرى مى كند , همان ولادت رسول اكرماست كه تعطيل چند روزه دارند و عيد چند روزه است . البته آنها روزدوازدهم ربيع الاول يعنى پنج روز قبل از روز هفدهم را كه ما عيد مى گيريم روز ولادت رسول اكرم مى دانند , ولى عيد آنها از روز دوازدهم هم شروع مى شود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پيدا مى كند . آنچه براى ماعيد نوروز يعنى يك عيد عمومى طولانى است , در دنياى تسنن همان ايامولادت رسول خداست . ولى در ميان ما شيعيان كه عرض كردم اين گله را ازخودمان نمى شود نكرد - ولادت رسول خدا مىآيد و مى گذرد و بسيارى از مردم مااحساس نمى كنند كه چنين روزى هم بر آنها گذشت . و اگر تنها , مسئله تعطيل رسمى و تعطيل شدن بانكها و بيكار شدن كارمندان ادارى نبود , اساسا كوچكترين احساسى در جامعه ما رخ نمى داد , با اينكه عيد مضاعف است . حالااسم اين را چه مى شود گذاشت , من نمى دانم .
امروز من قصد دارم يك بحث خيلى مختصر درباره تاريخچه رسول اكرم درحدى كه براى جوانان دانش آموز و احيانا بعضى دانشجويان كه در اين زمينه اطلاعات كمى دارند مفيد باشد بكنم , بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتى از كلمات رسول اكرم و تفسير بعضى از سخنان آن بزرگوار .

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گواينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را, به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روزولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيرة الحلبية مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شودبا پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزىاز ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى ازشبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .
تاريخچه رسول اكرم , تاريخچه عجيبى است . پدر بزرگوارشان عبدالله بن عبدالمطلب است . او پسر بسيار رشيد و برازنده اى است كه حالا داستان آن مسئله نذر ذبحش و اين حرفها بماند .عبدالله جوان , جوانى بود كه در همه مكه مى درخشيد . جوانى بود بسيار زيبا, بسيار رشيد , بسيار مؤدب , بسيار معقول كه دختران مكه آرزوى همسرى اورا داشتند . او با مخدره آمنه دختر وهب كه از فاميل نزديك آنها به شمارمىآيد , ازدواج مى كند . در حدود چهل روز بيشتر از زفافش نمى گذرد كه بهعزم مسافرت به شام و سوريه از مكه خارج مى شود و ظاهرا سفر , سفربازرگانى بوده است . در برگشتن مىآيد به مدينه كه خويشاوندان مادر او درآنجا بودند , و در مدينه وفات مى كند . عبدالله در وقتى وفات مى كند كه پيغمبر اكرم هنوز در رحم مادر است . محمد ( ص ) يتيم به دنيا مىآيديعنى پدر از سرش رفته است . به رسم آنوقت عرب , براى تربيت كودك لازم مى دانستند كه بچه را به مرضعه بدهند تا به باديه ببرد و در آنجا بهاو شير بدهد . حليمه سعديه ( حليمه , زنى از قبيله بنى سعد ) از باديه مىآيد به مدينه كه آن هم داستان مفصلى دارد . اين طفل نصيب او مى شود كه خود حليمه و شوهرش داستانها نقل مى كنند كه از روزى كه اين كودك پا بهخانه ما گذاشت , گويى بركت , از زمين و آسمان بر خانه ما مى باريد . اين كودك تا سن چهار سالگى دور از مادر و دور از جد و خويشاوندان و دور ازشهر مكه , در باديه در ميان باديه نشينان , پيش دايه زندگى مى كند . درسن چهار سالگى او را از دايه مى گيرند . مادر مهربان , اين بچه را در دامنخود مى گيرد . شما حالا آمنه را در نظر بگيريد , زنى كه شوهرى محبوب و به اصطلاح شوهر ايدهآلى داشته است به نام عبدالله كه آن شبى كه با او ازدواجمى كند به همه دختران مكه افتخار مى كند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است . هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مى دهد .براى زنى كه علاقه وافر به شوهر خود دارد , بديهى است كه بچه براى او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است , خصوصا اگر اين بچه پسرباشد . آمنه تمام آرزوهاى خود در عبدالله را , اين كودك خردسال مى بيند .او هم كه ديگر شوهر نمى كند . جناب عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا ,علاوه بر آمنه , متكفل اين كودك كوچك هم هست . قوم و خويشهاى آمنه درمدينه بودند . آمنه از عبدالمطلب اجازه مى گيرد كه سفرى براى ديدارخويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد . همراهكنيزى كه داشت به نام ام ايمن با قافله حركت مى كند . مى رود به مدينهديدار دوستان را انجام مى دهد . ( سفرى كه پيغمبر اكرم در كودكى كرده ,همين سفر است كه در سن پنج سالگى , از مكه رفته به مدينه . ) محمد ( ص) با مادر و كنيز مادر بر مى گردد . در بين راه مكه و مدينه , در منزلى بهنام ابواء كه الان هم هست , مادر او مريض مى شود , به تدريج ناتوانمى گردد و قدرت حركت را از دست مى دهد . در همان جا وفات مى كند . اينكودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت , به چشم مى بيند . مادر را درهمانجا دفن مى كنند و همراه ام ايمن , اين كنيز بسيار بسيار با وفا - كهبعدها زن آزاد شده اى بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و على و فاطمه وحسن و حسين را از دست نداد , و آن روايت معروف را حضرت زينب از همينام ايمن روايت مى كند , و در خانه اهل بيت پيامبر پيرزن مجلله اى بود برمى گردد به مكه . تقريبا پنجاه سال از اين قضيه گذشته بود , حدود سال سومهجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكى از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند , پائين آمد . اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسىحرف بزند , به طرفى روانه شد . بعضى در خدمتش رفتند تا ببينند كجامى رود . ديدند رفت و رفت , به نقطه اى كه رسيد , در آنجا نشست و شروعكرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و . . . ولى ديدند در تأمل عميقىفرو رفت و به همان نقطه زمين توجه خاصى دارد و در حالى كه با خودشمى خواند كم كم اشكهاى نازنينش از گوشه چشمانش جارى شد . پرسيدند : يارسول الله ! چرا مى گرييد ؟ فرمود : اينجا قبر مادر من است , پنجاه سالپيش من مادرم را در اينجا دفن كردم .

عبدالمطلب ديگر بعد از مرگ اين مادر , تمام زندگيش شده بود رسولاكرم , و بعد از مرگ عبدالله و عروسش آمنه , اين كودك را فوق العادهعزيز مى داشت و به فرزندانش مى گفت كه او با ديگران خيلى فرق دارد , اواز طرف خدا آينده اى دارد و شما نمى دانيد . وقتى كه مى خواست از دنيابرود , ابوطالب كه پسر ارشد و بزرگتر و شريفتر از همه فرزندان باقيمانده اش بود ديد پدرش يك حالت اضطرابى دارد . عبدالمطلب خطاب به ابوطالب گفت : من هيچ نگرانى از مردن ندارم جز يك چيز و آن ,سرنوشت اين كودك است . اين كودك را به چه كسى بسپارم ؟ آيا تومى پذيرى ؟ تعهد مى كنى از ناحيه من كه كفالت او را به عهده بگيرى ؟ عرضكرد : بله پدر ! من قول مى دهم , و كرد . بعد از آن , جناب ابوطالب ,پدر بزرگوار اميرالمؤمنين على ( ع ) متكفل بزرگ كردن پيغمبر اكرم بود .

مسافرتها

رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل ازدوره رسالت و به سوريه بوده است . يك سفر در دوازده سالگى همراهعمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدهابا او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايىكرده اند . مثلا به طائف رفته اند , به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصلهدارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است وصد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرةالعرب هيچ خارج نشده اند .

شغلها

پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كارديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل ازرسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم ايناست كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كردهاست . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى (فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتىانجام داد كه موجب تعجب همگان شد.

سوابق

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبرانجهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى است كه تاريخ كاملا مشخصى دارد . يكىاز سوابق بسيار مشخص پيغمبر اكرم اين است كه امى بود , يعنى مكتب نرفته و درس نخوانده بود كه در قرآن هم از اين نكته ياد شده است . اكثرمردم آن منطقه در آن زمان , امى بودند . يكى ديگر اين است كه در همه آنچهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , اوهرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به ( حنفا) كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تاآخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطىاست و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اماپيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت وسجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصات ايشان است . و اگر يك باركوچكترين تواضعى در مقابل بتى كرده بود , در دوره اى كه با بتها مبارزهمى كرد به او مى گفتند : تو خودت بودى كه يك روز آمدى اينجا مقابل لات وهبل تواضع كردى . نه تنها بتى را سجده نكرد , بلكه در تمام دوران كودكى وجوانى , در مكه كه شهر لهو و لعب بود , به اين امور آلوده نشد . مكه دوخصوصيت داشت : يكى اينكه مركز بت پرستى عربستان بود و ديگر اينكه مركز تجارت و بازرگانىبود و سرمايه داران عرب در مكه خفته بودند و برده داران عرب در مكه بودند. اينها برده ها و كنيزها را خريد و فروش مى كردند . در نتيجه مركز عيش ونوش اعيان و اشراف هم همين شهر بود . انواع لهو و لعبها , شرابخواريها, نواختنها , رقاصى ها , به طورى كه مى رفتند كنيزهاى سپيد و زيبا را ازروم از همين شام و سوريه ) مى خريدند و مىآمدند در مكه به اصطلاح عشرتكدهدرست مى كردند و از اين عشرتكده ها استفاده مالى مى كردند كه يكى ازچيزهايى كه قرآن به خاطر آن سخت به اينها مى تازد , همين است , مى فرمايد:

و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء ان اردن تحصنا ( 2 ) . آن بيچاره هاى بدبخت ( كنيزها ) مى خواستند عفاف خودشان را حفظ كنند ,ولى اينها به اجبار اين بيچاره ها را وادار به زنا مى كردند و در مقابل ,پولى مى گرفتند . خانه هاى مكه در دو قسمت بود , در بالا و پائين شهر بود. بالاها را اعيان و اشراف هميشه صداى تار و تنبور و بزن و بكوب و بنوشبلند بود . پيغمبر اكرم در تمام عمرش هرگز در هيچ مجلسى از اين مجالسدائر مكه شركت نكرد .

در دوران قبل از رسالت , به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف ومشهور بود . او را به نام محمد امين مى خواندند . به صداقت و امانتشاعتماد فراوان داشتند . در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سخت بهآنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنوناز من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كهوقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبهبسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرانصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفت منبايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرمآمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگرنمى خواهم وقت شما را بگيرم .
مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساستأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودشفرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هماحساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتىمى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمك دادن به او مى رفتند ازنقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم. آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چونشلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم دردامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت , حس كردم كه من نبايد اين كار رابكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم . امام باقر ( ع ) در رواياتى , ونيز اميرالمؤمنين - در نهج البلاغه - اين مطلب را كاملا تأييد مى كنند :

و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته , يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ( 3 ) .

امام باقر (ع ) مى فرمايد : بودند فرشتگانى الهى كه از كودكى او راهمراهى مى كردند . پيامبر مى فرمود من گاهى سلام مى شنيدم , يك كسى به منمى گفت السلام عليك يا محمد ! نگاه مى كردم , كسى را نمى ديدم . گاهى باخودم فكر مى كردم شايد اين سنگ يا درخت است كه دارد به من سلام مى دهد ,بعد فهميدم فرشته الهى بوده كه به من سلام مى داده است .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين ( ارهاصات) است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوقالعاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتشمى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشنمى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است , نه هررؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام ووحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه بهتعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسانروشن نيست , پراكنده است , و گاهى خواب روشن است ولى تعبيرش صادقنيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و بهاصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است .
از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت ,اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيست و پنج سالگى دو بار به خارجعربستان مسافرت كرد .
پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود .هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه بهقول ( نصا ب) لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقير بود , براى اينكه يك شخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كارمى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و بهمرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواهناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى ازتنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولىمطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را درميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست . يعنى پيوند جسمانىنمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگىمى كند و اينها در افق ديگرى . گفت : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است) . پيغمبر اكرم در ميانقوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودشبا خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرشمى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتىكه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بينمى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اينكودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى وهم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقلمى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خودسوار مى كرد و مى برد .
در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردمبايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى وهمه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان راوادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر منچيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به اومى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها ازاو خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخرهداستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است : حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است , ديگر دنبال كاربازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دورهتحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحىاى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگراين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركت مى كند تنها دركوههاى اطراف مكه
( 4 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كهچه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير ازآن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمالشرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - بهنام كوه ( حرا) كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوهنور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيقرا پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيقنصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براىمن نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعت طول مى كشد كه ازپائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تاپائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه همدورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى ,نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روزيك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اينماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجاحضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدرمسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :
و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .
آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .
از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكهچگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را درآنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقت بچه اىاست حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود, او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارهامثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولىعلى ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالمپيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمودبله على جان !

انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم ,مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .


اين , مختصرى بود از قضاياى مربوط به قبل از رسالت پيغمبر اكرم كه لازممى ديدم براى شما عرض بكنم .

سيرى در سخنان رسول اكرم

چند تا از سخنان اين شخصيت بزرگوار را براى شما نقل مى كنم كه خودسخنان پيغمبر معجزه است ( قرآن كه سخن خداست به جاى خود ) مخصوصا باتوجه به سوابقى كه عرض كردم . كودكى كه سرنوشت , او را يتيم قرارداد دروقتى كه در رحم مادر بود , و لتيم قرارداد در سن پنج سالگى , دوران شيرخوارگيش در باديه گذشته است و در مكه سرزمين اميت و بيسوادى بزرگ شده و زير دست هيچ معلم و مربى اى كار نكرده است , مسافرتهايش محدودبوده به دو سفر كوچك , آن هم سفر بازرگانى به خارج جزيرة العرب , و باهيچ فيلسوفى , حكيمى , دانشمندى برخورد نداشته است , معذلك قرآن بهزبان او جارى مى شود و بر قلب مقدس او نازل مى گردد , و بعد هم سخنانىخود او مى گويد , و اين سخنان آنچنان حكيمانه است كه با سخنان تمام حكماىعالم نه تنها برابرى مى كند بلكه بر آنها برترى دارد . حالا اينكه مامسلمانها اينقدرها عرضه اين كارها را نداريم كه سخنان او را جمع بكنيم و درست پخش و تشريح بكنيم , مسئله ديگرى است .

كلمات پيغمبر را در جاهاى مختلف نقل كرده اند . من مخصوصا از قديم ترين منابع , قسمتى را نقل مى كنم . از قديمترين منابعى كه در دست است يالااقلمن در دست داشته ام كتاب ( البيان و التبيين) جاحظ است . جاحظ درنيمه دوم قرن سوم مى زيسته است , يعنى اين سخنان تقريبا در نيمه اول قرنسوم نوشته شده است . اين كتاب حتى از نظر فرنگيها و مستشرقين جزءكتابهاى بسيار معتبر است . اينها سخنانى نيست كه بگوئيد بعدها نقل كرده اند , نه , در قرن سوم به صورت يك كتاب در آمده است كه البته قبلاز قرن سوم هم بوده است , چون جاحظ اينها را با سند نقل مى كند . مثلا شماببينيد در زمينه مسؤليتهاى اجتماعى , اين شخصيت بزرگ چگونه سخن مى گويد؟ مى فرمايد : مردمى سوار كشتى شدند و دريايى پهناور را طى مى كردند . يك نفر را ديدند كه دارد جاى خودش را نقر مى كند يعنى سوراخ مى كند . يك نفراز اينها نرفت دست او را بگيرد . چون دستش را نگرفتند آب وارد كشتىشد و همه آنها غرق شدند , و اينچنين است فساد .

توضيح اينكه : يك نفر در جامعه مشغول فساد مى شود , مرتكب منكرات مى شود . يكى نگاه مى كند مى گويد به من چه , ديگرى مى گويد من و او را كه دريك قبر دفن نمى كنند . فكر نمى كند كه مثل جامعه , مثل كشتى است . اگردر يك كشتى آب وارد بشود , ولو از جايگاه يك فرد وارد بشود , تنها آنفرد را غرق نمى كند بلكه همه مسافرين را يكجا غرق مى كند .

آيا درباره مساوات افراد بنى آدم , سخنى از اين بالاتر مى توان گفت الناس سواء كاسنان المشط ( 5 ) ( حالا من نمى دانم شانه اى را هم درآورديا نه ؟ ) شانه را نگاه كنيد , دندانه هاى آن را ببينيد . ببينيد آيا يكىاز دندانه هاى آن از دندانه ديگر بلندتر هست ؟ نه . انسانها مانند دندانه هاى شانه برابر يكديگرند . ببينيد در آن محيط و در آن زمان ,انسانى اينچنين درباره مساوات انسانها سخن مى گويد كه بعد از هزار وچهارصد سال هنوز كسى به اين خوبى سخن نگفته است !
در حجة الوداع فرياد مى زند :

ايها الناس ! ان ربكم واحد و ان اباكم واحد كلكم لادم وآدم من تراب , لا فضل لعربى على عجمى الا بالتقوى ( 6 ) .

ايها الناس ! پروردگار همه مردم يكى است , پدر همه مردم يكى است ,همه تان فرزند آدم هستيد , آدم هم از خاك آفريده شده است . جايى باقىنمى ماند كه كسى به نژاد خودش , به نسب خودش , به قوميت خودش و به اينجور حرفها افتخار بكند . همه از خاك هستيم , خاك كه افتخار ندارد .پس افتخار , به فضيلتهاى روحى و معنوى است , به تقواست . ملاك فضيلت فقط تقوا است و غير از اين چيز ديگرى نيست .
اين حديث را كه از رسول اكرم است , از كافى نقل مى كنم :
ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم : اخلاص العمل لله و النصيحة لائمةالمسلمين , و اللزوم لجماعتهم
( 7 )

سه چيز است كه هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص , چيز ديگرىنمى ورزد , يعنى در آن سه چيز محال است خيانت بكند . يكى اخلاص عمل براىخدا . يك مؤمن در عملش ريا نمى ورزد . ديگر , خيرخواهى براى پيشوايان واقعى مسلمين , يعنى خيرخواهى در جهت خير مسلمين , ارشاد و هدايت پيشوايان در جهت خير مسلمين . سوم مسئله وحدت و اتفاق مسلمين , يعنىنفاق نورزيدن , شق عصاى مسلمين نكردن , جماعت مسلمين را متفرق نكردن .

اين جمله ها را مكرر شنيده ايد :

كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته ( 8 ) .

المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده ( 9 ) .

لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متعتع (10) .
هيچ ملتى به مقام قداست نمى رسد مگر آنگاه كه افراد ضعيفش بتوانندحقوقشان را از اقويا مطالبه كنند بدون لكنت زبان .

ببينيد سيرت چيست و چه مى كند ؟ ! اصحابش نقل كرده اند كه در دورهرسالت , در سفرى خدمتشان بوديم , در منزلى پائين آمده بوديم و قرار بود كه در آنجا غذايى تهيه شود . گوسفندى آماده شده بود تاجماعت آن را ذبح كنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتى بسازند و تغذيه كنند .يكى از اصحاب به ديگران مى گويد سر بريدن گوسفند با من , ديگرى مى گويدپوست كندن آن با من , سومى مثلا مى گويد پخت آن با من و . . . پيغمبراكرم مى فرمايد جمع كردن هيزم از صحرا با من . اصحاب عرض كردند : يارسول الله ما خودمان افتخار اين خدمت را داريم , شما سر جاى خودتان بنشينيد , ما خودمان همه كارها را انجام مى دهيم . فرمود بله , مى دانم ,من نگفتم كه شما انجام نمى دهيد ولى مطلب چيز ديگرى است . بعد جمله اىگفت , فرمود :

ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه (11) .

خدا دوست نمى دارد كه بنده اى را ببيند در ميان بندگان ديگر كه براى خودامتياز قائل شده است . من اگر اينجا بنشينم و فقط شما برويد كار بكنيد ,پس براى خودم نسبت به شما امتياز قائل شده ام . خدا دوست ندارد كهبنده اى خودش را در چنين وضعى در بياورد (12) . ببينيد چقدر عميق است !

اين مسئله به اصطلاح امروز ( اعتماد به نفس) در مقابل اعتماد به انسانهاى ديگر حرف درستى است , البته نه در مقابل اعتماد به خدا .اعتماد به نفس سخن بسيار درستى است , يعنى اتكال به انسان ديگر نداشتن, كار خود را تا جايى كه ممكن است خود انجام دادن و از احدى تقاضا نكردن . ببينيد اين تربيتها چقدر عالىاست ! اين بعثت لاتمم مكارم الاخلاق معنيش چيست ؟ باز اصحابش نقلكرده اند (13) كه در يكى از مسافرتها در منزلى فرود آمديم . همه متفرقشدند براى اينكه تجديد وضويى بكنند و آماده نماز بشوند . ديديم كه پيغمبراكرم بعد از آنكه از مركب پائين آمد , طرفى را گرفت و رفت . مقداريكهدور شد , ناگهان برگشت . اصحاب با خود فكر مى كنند كه پيغمبر براى چهبازگشت ؟ آيا از تصميم اينكه امروز اينجا بمانيم منصرف شده است ؟ همهمنتظرند ببينند آيا فرمان مى دهد كه حركت كنيد برويم ؟ ولى مى بينيدپيامبر چيزى نمى گويد . تا مىآيد مى رسد به مركبش . بعد از آن خورجين ياتوبره روى آن , زانو بند شتر را در مىآورد , زانوى شترش را مى بندد و بازدو مرتبه راه مى افتد به همان طرف . اصحاب با تعجب گفتند : پيامبر براىچنين كارى آمد ؟ ! اين كه كار كوچكى بود ! اگر از آنجا صدا مى زد : آرىفلان كس ! برو زانوى شتر مرا ببند , همه با سر مى دويدند . گفتند يا رسولالله ! مى خواستيد به ما امر بفرمائيد , به هر كدام ما امر مى فرموديد , باكمال افتخار اين كار را انجام مى داد . ببينيد سخن , در چه موقع و در چهمحل و چقدر عالى است ! فرمود : لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة منسواك تا مى توانيد در كارها از ديگران كمك نگيريد ولو براى خواستن يك مسواك . آن كارى را كه خودت مى توانى انجام بدهى , خودت انجام بده .نمى گويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن ولو در كارى كه نمى توانىانجام بدهى , خودت انجام بده . نمى گويد كمك نگير و از ديگران استمدادنكن ولو در كارى كه نمى توانى انجام بدهى . نه , آنجا جاى استمداد است .

اگر كسى اين توفيق را پيدا بكند كه سخنان رسول اكرم را از متون كتب معتبر جمع آورى كند و هم توفيق پيدا كند كه سيره پيغمبر اكرم را به سبك سيره تحليلى از روى مدارك معتبر جمع و تجزيه و تحليل بكند , آنوقت معلوم مى شود كه در همه جهان , شخصيتى مانند اين شخص بزرگوار ظهور نكردهاست . تمام وجود پيغمبر اعجاز است . نه فقط قرآنش اعجاز است , بلكهتمام وجودش اعجاز است . عرايض خودم را با چند كلمه دعا خاتمه مى دهم .

باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . .

پروردگارادلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان . انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهاى ما بتابان . ما را شناساى ذات مقدس خودت قرار بده .ما را شناساى پيغمبر بزرگوارت قرار بده . انوار محبت پيغمبر اكرمت رادر دلهاى همه ما قرار بده . انوار محبت و معرفت اهل بيت پيغمبر را دردلهاى همه ما قرار بده . ما را آشنا با سيرت پيغمبر خودت و ائمه اطهارقرار بده . ما را قدردان اسلام و قرآن و اين وجودات مقدسه بفرما . اموات ما را مشمول عنايات و رحمت خود بفرما .

و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان .


1 . سوره توبه , آيه 128 .
2 . سوره نور , آيه 33 .
3 . نهج البلاغه , خطبه 234 : قاصعه . و همانا خداوند از آغاز كودكىحضرت بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور وى ساخته بود كه او را بهراه مكارم و محاسن اخلاق عالم مى برد .
4 . كسانى كه مشرف شده اند مى دانند اطراف مكه همه كوه است .
5 . تحف العقول , ص 368 , از امام صادق عليه السلام .
6 . تاريخ يعقوبى , ج 2 , ص 110 با كمى اختلاف .
7 . اصول كافى , ج 1 , ص 403 .
8 . الجامع الصغير , ص 95 .
9 . اصول كافى , ج 2 , ص 234 .
10 . نهج البلاغه , نامه 53 .
11 . هدية الاحباب , ص 277 .
12 . اين داستان در كتب شيعه هست . مرحوم حاج شيخ عباس قمى رضوانالله عليه آن را در چندين كتاب خودش نقل كرده است .
13 . اين را هم مرحوم حاج شيخ عباس قمى رضوان الله عليه نقل كرده است . البته ديگران هم نقل كرده اند .

 



ارسال شده در: جمعه بیست و سوم تیر 1385 :: 12:59 بعد از ظهر :: توسط : جواد احمدی
سيره نبوى و گسترش سريع اسلام

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام علىعبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا ونبينا و مولانا ابى القاسم محمد ( ص ) و آله الطيبين الطاهرين المعصومين .

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما رحمة من الله لنت لهم , و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا منحولك فاعف عنهم , و استغفر لهم , و شاورهم فى الامر , فاذا عزمت فتوكلعلى الله (1) .
مسئله گسترش سريع اسلام يكى از مسائل مهم تاريخى جهان است كه دربارهعلل آن بحث و گفتگو مى شود . البته مسيحيت و تا اندازه اى دين بودا هم ازاديانى هستند كه در جهان گسترش يافته اند , مخصوصا مسيحيت كه مهد وسرزمينش بيت المقدس است ولى در غرب جهان بيش از شرق جهان گسترشيافته است . همچنانكه مى دانيم اكثريت مردم اروپا و آمريكا مسيحى هستند گواينكه مسيحى بودن آنها اخيرا بيشتر جنبه اسلامى دارد نه رسمى و واقعى , ولى بالاخره منطقه آنها منطقه مسيحيت شمرده مى شود . دين بودا همدينى است كه ظهورش در هند بوده است . بودا در هند ظهور كرد ولى گسترشدين او بيشتر در خارج هند مثلا در ژاپن و چين است و البته در خود هند همپيروانى دارد . دين يهود دينى است قومى و نژادى , محدود , و از يك قومو نژاد خارج نشده است . دين زردشت هم تقريبا دينى است محلى كه در داخلايران ظهور كرد و حتى نتوانست همه مردم ايران را اقناع بكند , و به هرحال پا از ايران بيرون نگذاشت و اگر امروز مى بينيم زردشتيهايى در هندهستند كه به نام پارسيان هند معروفند , آنها هندى نيستند بلكه زردشتيهاىايرانى هستند كه از ايران به هند مهاجرت كرده اند , و همينها كه از ايرانبه هند مهاجرت كرده اند نتوانسته اند يك هسته زنده اى را تشكيل بدهند ودين زردشت را در ميان ديگران گسترش بدهند .


اسلام از آن جهت كه از سرزمين خودش خارج شد و افقهاى ديگرى را گشودمانند مسيحيت است . اسلام در جزيرة العرب ظهور كرد و امروز ما مى بينيمكه در آسيا , آفريقا , اروپا , آمريكا و در ميان نژادهاى مختلف دنياپيروانى دارد و حتى عدد مسلمين گواينكه مسيحيها كوشش مى كنند كمتر ازآنچه كه هست نشان بدهند و اغلب كتابهاى ما آمارشان را از فرنگيهامى گرفتند ولى طبق تحقيقى كه در اين زمينه به عمل آمده شايد از عددمسيحيان بيشتر باشد و كمتر نباشد . ولى در اسلام يك خصوصيتى هست از نظرگسترش كه در مسيحيت نيست و آن مسئله سرعت گسترش اسلام است . مسيحيت خيلى كند پيشروى كرده است ولى اسلام فوق العاده سريع پيشروى كرده است چهدر سرزمين عربستان وچه در خارج عربستان , چه در آسيا , چه در آفريقا و چه در جاهاى ديگر .اين مسئله مطرح است كه چرا اسلام اين اندازه سريع پيشروى كرد ؟ حتىلامارتين شاعر معروف فرانسوى مى گويد : اگر سه چيز را در نظر بگيريم احدىبه پايه پيغمبر اسلام نمى رسد . يكى فقدان وسائل مادى : مردى ظهور مى كند ودعوتى مى كند در حالى كه هيچ نيرو و قدرتى ندارد و حتى نزديكترين افرادشو خاندان خودش با او به دشمنى بر مى خيزند , تك ظهور مى كند , هيچ همكارو همدستى ندارد , از خودش شروع مى شود , همسرش به او ايمان مىآورد ,طفلى كه در خانه هست و پسر عموى اوست على ( ع ) ايمان مىآورد , تدريجاافراد ديگر ايمان مىآورند آن هم در چه سختيها و مشقتها ! و ديگر , سرعت پيشرفت يا عامل زمان , و سوم بزرگى هدف . اگر اهميت هدف را با فقدانوسائل و با سرعتى كه با اين فقدان وسائل به آن هدف رسيده است در نظربگيريم , پيغمبر اسلام به گفته لامارتين و درست مى گويد در دنيا شبيه ونظير ندارد . مسيحيت اگر در دنيا نفوذ و پيشرفتى پيدا كرد , بعد از چندصد سال كه از رفع مسيح گذشته بود تا اندازه اى در جهان جايى براى خود پيداكرد . راجع به علل پيشرفت سريع اسلام , ما به تناسب بحث خودمان كه بحث در سيره نبوى است سخن مى گوييم . قرآن اين مطلب را توضيح داده است وتاريخ هم همين مطلب را به وضوح تأييد مى كند كه يكى از آن علل و عوامل (سيره نبوى) و روش پيغمبر اكرم يعنى خلق و خوى و رفتار و طرز دعوت وتبليغ پيغمبر اكرم است . البته علل ديگرى هم در كار است . خود قرآن كهمعجزه پيغمبر است , آن زيبائى قرآن , آن عمق قرآن , آن شورانگيزى قرآن ,آن جاذبه قرآن , بدون شك عاملاول است . عامل اول براى نفوذ و توسعه اسلام در هر جا خود قرآن است ومحتواى قرآن . ولى از قرآن كه صرف نظر بكنيم , شخصيت رسول اكرم , خلق وخوى رسول اكرم , سيره رسول اكرم , طرز رفتار رسول اكرم , نوع رهبرى ومديريت رسول اكرم عامل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتى بعد از وفات پيغمبر اكرم هم تاريخ زندگى پيغمبر اكرم يعنى سيره او كه بعد در تاريخنقل شده است - خود اين سيره تاريخى - عامل بزرگى بوده است براى پيشرفت اسلام . آيه اى كه در ابتداى سخنم تلاوت كردم مى فرمايد :

فبما رحمة من الله لنت لهم

. خدا به پيغمبرش خطاب مى كند : اى پيامبر گرامى ! به موجب رحمت الهىبه تو , در پرتو لطف خدا تو نسبت به مسلمين اخلاق لين و نرم و بسيارملايمى دارى , نرمش دارى , ملايم هستى , روحيه تو روحيه اى است كه بامسلمين هميشه در حال ملايمت و حلم و بردبارى و حسن خلق و حسن رفتار وتحمل و عفو و امثال اينها هستى .
و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك.

اگر اين خلق و خوى تو نبود , اگر به جاى اين اخلاق نرم و ملايم , اخلاقخشن و درشتى داشتى مسلمانان از دور تو پراكنده مى شدند , يعنى اين اخلاق توخود يك عاملى است براى جذب مسلمين . اين خودش نشان مى دهد كه رهبر ,مدير و آنكه مردم را به اسلام دعوت مى كند و مى خواند يكى از شرائطش ايناست كه در اخلاق شخصى و فردى نرم و ملايم باشد . در اينجا توضيحاتى بايد بدهم كهجواب بعضى از سؤالاتى كه در ذهنها پيدا مى شود داده بشود .

نرمش در مسائل شخصى و صلابت در مسائل اصولى

اينكه عرض مى كنيم پيغمبر ملايم بود و بايد يك رهبر ملايم باشد , مقصوداين است كه پيغمبر در مسائل فردى و شخصى نرم و ملايم بود نه در مسائلاصولى و كلى . در آنجا پيغمبر صد درصد صلابت داشت يعنى انعطاف ناپذيربود . يكوقت كسى رفتار بدى مى كرد راجع به شخص پيغمبر , مثلا اهانت مى كرد به شخص پيغمبر . اين , مسئله اى بود مربوط به شخص خودش , ويكوقت كسى قانون اسلام را نقض مى كرد , مثلا دزدى مى كرد . آيا اينكهمى گوئيم پيغمبر نرم بود مقصود چيست ؟ آيا يعنى اگر كسى شرب خمر مى كردپيغمبر مى گفت مهم نيست , تازيانه به او نزنيد , مجازاتش نكنيد ؟ ! آنديگر مربوط به شخص پيغمبر نبود , مربوط به قانون اسلام بود . آيا اگر كسىدزدى مى كرد باز پيغمبر مى گفت مهم نيست , لازم نيست مجازات بشود ؟ ابدا. پيغمبر در سلوك فردى و در امور شخصى نرم و ملايم بود ولى در تعهدها ومسؤوليتهاى اجتماعى نهايت درجه صلابت داشت . مثالى عرض مى كنم :
شخصى مىآيد در كوچه جلوى پيغمبر را مى گيرد , مدعى مى شود كه من از توطلب كارم , طلب مرا الان بايد بدهى . پيغمبر مى گويد اولا تو از من طلبكارنيستى و بيخود دارى ادعا مى كنى , و ثانيا الان پول همراهم نيست , اجازه بده بروم . مى گويد يك قدم نمى گذارمآن طرف بروى . ( پيغمبر هم مى خواهد برود براى نماز شركت كند ) همين جابايد پول من را بدهى و دين مرا بپردازى . هر چه پيغمبر با او نرمش نشانمى دهد او بيشتر خشونت مى ورزد تا آنجا كه با پيغمبر گلاويز مى شود و رداىپيغمبر را لوله مى كند , دور گردن ايشان مى پيچد و مى كشد كه اثر قرمزيش درگردن پيغمبر ظاهر مى شود . مسلمين مىآيند كه چرا پيغمبر دير كرد , مى بينند يك يهودى چنين ادعايى دارد . مى خواهند خشونت كنند , پيغمبر مى گويد كارىنداشته باشيد من خودم مى دانم با رفيقم چه بكنم . آنقدر نرمش نشان مى دهدكه يهودى همان جا مى گويد : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله و مى گويد تو با چنين قدرتى كه دارى اينهمه تحمل نشان مى دهى ؟ ! اين تحمل , تحمل يك فرد عادى نيست , پيغمبرانه است .

ظاهرا در فتح مكه است : زنى از اشراف قريش دزدى كرده است . به حكمقانون اسلام دست دزد بايد بريده شود . وقتى قضيه ثابت و مسلم شد و زناقرار كرد كه دزدى كرده ام , مى بايست حكم درباره او اجرا مى شد . اينجابود كه توصيه ها و وساطتها شروع شد . يكى گفت : يا رسول الله ! اگر مى شوداز مجازات صرف نظر كنيد , اين زن دختر فلان شخص است كه مى دانيد چقدرمحترم است , آبروى يك فاميل محترم از بين مى رود . پدرش آمد , برادرشآمد , ديگرى آمد كه آبروى يك فاميل محترم از بين مى رود . هر چه گفتند ,فرمود : محال ممتنع است , آيا مى گوئيد من قانون اسلام را معطل كنم ؟ !اگر همين زن يك زن بى كس مى بود و وابسته بهيك فاميل اشرافى نمى بود همه شما مى گفتيد بله دزد است بايد مجازات بشود. آفتابه دزد مجازات بشود , يك فقير كه به علت فقرش مثلا دزدى كردهمجازات بشود , ولى اين زن به دليل اينكه وابسته به اشراف قريش است وبه قول شما آبروى يك فاميل اشرافى از بين مى رود مجازات نشود ؟ ! قانونخدا تعطيل بردار نيست . ابدا شفاعتها و وساطتها را نپذيرفت .
پس پيغمبر در مسائل اصولى هرگز نرمش نشان نمى داد در حالى كه در مسائلشخصى فوق العاده نرم و مهربان بود , و فوق العاده عفو داشت و با گذشت بود . پس اينها با يكديگر اشتباه نشود .

على عليه السلام در مسائل فردى و شخصى , در نهايت درجه نرم و مهربان وخوشروست , ولى در مسائل اصولى يك ذره انعطاف نمى پذيرد . دو نمونه رابه عنوان دليل ذكر مى كنم . على مردى بود بشاش برخلاف مقدس مابهاى ما كههميشه از مردم ديگر بهاى مقدسى مى خواهند , هميشه چهره هاى عبوس و اخمهاىدرهم كشيده دارند و هيچ وقت حاضر نيستند يك تبسم به لبشان بايد , گويىلازمه قدس و تقوا عبوس بودن است . گفت :

صبا از من بگو يار عبوسا قمطريرا را

نمى چسبى به دل زحمت مده صمغ وكتيرا را

چرا بايد اينجور بود و حال آنكه : المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فىقلبه ( 2 ) مؤمن بشاشتش در چهره اش است و اندوهش در دلش . مؤمناندوه خودش را در هر موردى : اندوه دنيا , اندوه آخرت , مربوط به زندگى فردى , مربوط به عالم آخرت , هر چه هست - در دلش نگه مى دارد ووقتى با مردم مواجه مى شود شادى اش را در چهره اش ظاهر مى كند . على عليهالسلام هميشه با مردم با بشاشت و با چهره بشاش روبرو مى شد مثل خودپيغمبر . على با مردم مزاح مى كرد . مادام كه به حد باطل نرسد , همچنانكهپيغمبر مزاج مى كرد . رنود مولا يگانه عيبى كه به على گرفتند براى خلافت (عيب واقعى كه نمى توانستند بگيرند ) اين بود كه گفتند : عيب على ايناست كه خنده روست و مزاح مى كند , مردى بايد خليفه بشود كه عبوس باشد ومردم از او بترسند , وقتى به او نگاه مى كنند بى جهت هم شده از او بترسند. پس چرا پيغمبر اينجور نبود ؟ خدا كه درباره پيغمبر مى فرمايد :

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا منحولك .
اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مى بودى , نمى توانستى مسلمين را جذب كنى و مسلمين از دور تو مى رفتند . پس سبك و متود و روش و منطقى كهاسلام در رهبرى و مديريت مى پسندد لين بودن و نرم بودن و خوشخو بودن وجذب كردن است نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه على عليه السلامدرباره خليفه دوم مى فرمايد :

فصيرها فى حوزة خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها و يكثر العثار فيها والاعتذار منها ( 3 ) .
ابوبكر خلافت را به شخصى داد داراى طبيعت و روحىخشن , مردم از او مى ترسيدند , عبوس ( مثل مقدسهاى ما ) و خشن كه ابنعباس مى گفت فلان مسئله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم :درة عمر اهيب من سيف حجاج تازيانه عمر هيبتش از شمشير حجاج بيشتر است . چرا بايد اينجور باشد ؟ ! على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و مزاحمى كرد ولى در مسائل اصولى انعطاف ناپذير بود . برادرش عقيل چ ند روزبچه هايش را مخصوصا گرسنه نگه مى دارد , مى خواهد صحنه بسازد , آنچنان اينطفلكها را گرسنگى مى دهد كه چهره آنها از گرسنگى تيره مى شود كالعظلم
( 4 )بعد على را دعوت مى كند و به او مى گويد اين بچه هاى گرسنه برادرت را ببين, قرض دارم , گرسنه هستم , چيزى ندارم , به من كمك كن . مى فرمايد : (بسيار خوب , از حقوق خودم از بيت المال به تو مى دهم) . برادر جان !همه حقوق تو چه هست ؟ ! چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد ؟ !دستور بده از بيت المال بدهند . على ( ع ) دستور مى دهد آهنى را داغ وقرمز مى كنند و جلوى عقيل كه كور بود مى گذارند و مى فرمايد : برادر ! بردار. عقيل خيال كرد كيسه پول است . تا دستش را دراز كرد سوخت . خود عقيلمى گويد مثل يك گاو ناله كردم . تا ناله كرد فرمود :

ثكلتك الثواكل يا عقيل اتئن من حديدة احميها انسانها للعبه و تجرنىالى نار سجرها جبارها لغضبه ( 5 ) .

همان على يى كه در مسائل شخصى و فردى اينقدر نرم است , در مسائل اصولى, در آنچه كه مربوط به مقررات الهى و حقوق اجتماعى است تا اين اندازهصلابت دارد , و همان عمر كه در مسائل شخصى اينهمه خشونت داشت و با زنشبا خشونت رفتار مى كرد , با پسرش با خشونت رفتار مى كرد , با معاشرانشبا خشونت رفتار مى كرد , در مسائل اصولى تا حد زيادى نرمش نشان مى داد .مسئله تبعيض در بيت المال از عمر شروع شد , كه سهام مسلمين را بهتفاوت بدهند براساس يك نوع مصلحت بينى ها و سياستبازيها , يعنى برخلاف سيره پيغمبر . در مسائل اصولى انعطاف داشتند و در مسائل فردى خشونت , وحال آنكه پيغمبر و على در مسائل فردى نرم بودند و در مسائل اصولى باصلابت . قرآن مى فرمايد فبما رحمة من الله لنت لهمبه موجب لطف پروردگار , تو رفتار شخصى و فرديت با مسلمين رفتار ملايم است و به همينجهت مسلمين را جذب كرده اى , و اگر تو آدم خشن و قسى القلبى مى بودىمسلمين از دور تو پراكنده مى شدند .فاعف عنهم گذشت داشته باش ,عفو كن , بگذر . ( خود عفو داشتن از شؤون نرمى است )و استغفر لهم براى مسلمين استغفار و طلب مغفرت كن , لغزشى مى كنند مىآيند پيش توبرايشان دعا و طلب و مغفرت كن . آنچنان كه پيغمبر با مسلمين اخلاق نرمىداشت كه عجيب بود . فريفتگى و شيفتگى مسلمين نسبت به پيغمبر فوقالعاده است . آنچنان پيغمبر اكرم با مسلمين يگانه است كه مثلا زنى كهبچه اش متولد شده بود مى دويد : يا رسول الله دلم مى خواهد به گوش اين بچهمن اذان و اقامه بگويى, يا ديگرى بچه يكساله اش را مىآورد: يا رسول الله!دلم مى خواهد اين بچه مرا مقدارى روى زانوى خودتبنشانى و به او نگاه بكنى تا تبرك بشود , يا به بچه ام دعا بكنى ,مى فرمود : بسيار خوب . حديث دارد , شيعه و سنى روايت كرده اند كه گاهىاتفاق مى افتاد بچه در دامن پيغمبر ادرار مى كرد . تا او ادرارش شروع مى شد, پدر و مادرها ناراحت و عصبانى مى دويدند كه بچه را از بغل پيغمبربگيرند . مى فرمود : لا تزرموااين كار نكنيد , بچه است , ادرارشگرفته است , كارى نكنيد ادرار بچه قطع بشود كه موجب بيمارى مى شود , واين مسئله اى است كه در طب و روانشناسى امروز ثابت شده كه اين كاربسيار اشتباه است : گاهى پدر و مادرهايى بچه شان را در جايى نشانده اند ,اين بچه ادرار مى كند , براى اينكه جلوى ادرار بچه را بگيرند فورا او رابا عصبانيت پرت مى كنند آن طرف يا به سرش فرياد مى كشند , و بسا هست كه اين بچه يك بيمارى پيدا مى كند كه تا آخر عمر اثرش از بين نمى رود ,چون يك حالت هيجان و گمراهى پيدا مى كند . از نظر بچه ادرار كردن يك امر طبيعى است , بعد مواجه مى شود با عكس العمل شديد پدر يا مادر .طبيعت مى گويد ادرار كن , امر پدر يا مادر مى گويد ادرار نكن , در نتيجهدچار هيجان و اضطراب و آشفتگى روحى مى شود .

تا اين حد پيغمبر اكرم ملايم بود .

مشورت

و شاورهم فى الامر . اين هم از شؤون اخلاق نرم و ملايم پيغمبر بود . قرآن مى گويد پيغمبر ما , عزيز ما ! در كارها با مسلمين مشورت كن .عجبا ! پيغمبر است , نيازى به مشورت ندارد , رهبرى مشورت مى كند كهنياز به مشورت دارد . او نياز به امر مشورت ندارد ولىبراى اينكه اين اصل را پايه گذارى نكند كه بعدها هر كس كه حاكم و رهبرشد , بگويند او مافوق ديگران است , او فقط بايد دستور بدهد ديگرانبايد عمل بكنند و مشورت معنى ندارد , لهذا مشورت مى كرد . على هممشورت مى كرد , پيغمبر هم مشورت مى كرد . آنها نيازى به مشورت نداشتندولى مشورت مى كردند براى اينكه اولا ديگران ياد بگيرند , و ثانيا مشورت كردن شخصيت دادن به همراهان و پيروان است . آن رهبرى كه مشورت نكرده -ولو صد در صد هم يقين داشته باشد - تصميم مى گيرد , اتباع او چه حسمى كنند ؟ مى گويند پس معلوم مى شود ما حكم ابزار را داريم , ابزارى بى روحو بى جان . ولى وقتى خود آنها را در جريان گذاشتيد , روشن كرديد و درتصميم شريك نموديد احساس شخصيت مى كنند و در نتيجه بهتر پيروى مى كنند .

و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله .

اى پيغمبر ! ولى كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل آدمهاى دو دل باشى ,قبل از اينكه تصميم بگيرى مشورت كن , ولى رهبر همين قدر كه تصميم گرفت تصميمش بايد قاطع باشد . بعد از تصميم يكى مى گويد اگر اينجور بكنيم چطوراست ؟ ديگرى مى گويد آنجور بكنيم چطور است ؟ بايد گفت : نه , ديگرتصميم گرفتيم و كار تمام شد . قبل از تصميم مشورت , بعد از تصميمقاطعيت . همين قدر كه تصميم گرفتى , به خدا توكل كن و كار خودت را شروعكن و از خداى متعال هم مدد بخواه . اين مطلب را كه عرض كردم به مناسبت بحث دعوت و تبليغ بود كه يكى از اصول دعوت و تبليغ , رفق و نرمشو ملايمت و پرهيز از هر گونه خشونت و اكراه و اجبار است . خود مسئلهرهبرى و مديريت مسئله مستقلى در سيره نبوى است كه اگر بخواهيم يك سيرهتحليلى بيان كنيم يكى از مسائل آن روش پيغمبر اكرم در مديريت و ادارهجامعه است كه مقدارى به تناسب عرض كردم كه پيغمبر اكرم در مديريتشانچگونه بودند و على عليه السلام هم همانطور , و به هر حال خود بحث و روشپيغمبر در مديريت بحث مستقلى است و ان شاء الله شايد در جلسه ديگرىبحث خودم را درباره سيره نبوى ادامه بدهم و قسمتهاى ديگرى از سيره نبوىرا از جمله درباب رهبرى و مديريت عرض بكنم . فعلا بحث ما در دعوت وتبليغ است .

پرهيز از خشونت در دعوت و تبليغ

دعوت نبايد توأم با خشونت باشد , و به عبارت ديگر دعوت و تبليغنمى تواند توأم با اكراه و اجبار باشد . مسئله اى است كه خيلى مى پرسند :آيا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ يعنى ايمان اسلام اساسش براجبار است ؟ اين , چيزى است كه كشيشهاى مسيحى در دنيا روى آن فوقالعاده تبليغ كرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دين شمشير يعنى دينى كه منحصرا از شمشير استفاده مى كند . شك ندارد كه اسلام دين شمشير هم هست واين كمالى است در اسلام نه نقص در اسلام , ولى آنها كه مى گويند ( اسلامدين شمشير) مى خواهند بگويند اسلام در دعوت خودش ابزارى كه به كارمى برد شمشير است , يعنى چنانكه قرآن مى گويد :
ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن
( 6 ) .
آنها مى خواهند اينجور وانمود كنند كه دستور پيغمبر اسلام اين بوده : ادعبالسيف . حالا كسى نيست بگويد پس چرا قرآن گفته : ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسنو در عمل هم پيغمبرچنين بوده است . يك نوع خلط مبحثى مى كنند بعد مى گويند اسلام دين ادعبالسيف است , دعوت و تبليغ كن با شمشير . حتى در بعضى از كتابهايشانبه پيغمبر اكرم اهانت مى كنند , كاريكاتور مردى را مى كشند كه در يك دستش قرآن است و در دست ديگرش شمشير , و بالاى سر افراد ايستاده كه يابايد به اين قرآن ايمان بياورى و يا گردنت را مى زنم . كشيشها از اينكارها در دنيا زياد كرده اند .

مال خديجه و شمشير على ( ع )

اين را هم به شما عرض بكنم : گاهى خود ما مسلمانان حرفهايى مى زنيم كهنه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهاى دشمنها منطبق است ,يعنى حرفى را كه يك جنبه اش درست است به گونه اى تعبير مى كنيم كه اسلحهبه دست دشمن مى دهيم , مثل اينكه برخى مى گويند : اسلام با دو چيز پيشرفت , با مال خديجه و شمشير على , يعنى با زر و زور . اگر دينى با زر وزور پيش برود , آنچه دينى مى تواند باشد ؟ ! آيا قرآن در يك جا دارد كه دين اسلام با زر وزور پيش رفت ؟ ! آيا على ( ع ) يك جا گفت كه دين اسلام با زر و زورپيش رفت ؟ ! شك ندارد كه مال خديجه به درد مسلمين خورد , اما آيا مالخديجه صرف دعوت اسلام شد ؟ يعنى خديجه پول زيادى داشت , پول خديجه رابه كسى دادند و گفتند بيا مسلمان شو ؟ آيا يك جا انسان در تاريخ چنينچيزى پيدا مى كند ؟ يا نه , در شرائطى كه مسلمين و پيغمبر اكرم در نهايت درجه سختى و تحت فشار بودند جناب خديجه مال و ثروت خودش را در اختيارپيغمبر گذاشت ولى نه براى اينكه پيغمبر العياذ بالله به كسى رشوه بدهد ,و تاريخ نيز هيچگاه چنين چيزى نشان نمى دهد . اين مال آنقدر هم زياد نبودهو اصلا در آن زمان , ثروت نمى توانسته اينقدر زياد باشد . ثروت خديجه كهزياد بود , نسبت به ثروتى كه در آن روز در آن مناطق بود زياد بود نه درحد ثروت مثلا يكى از ميلياردهاى تهران كه بگوئيم او مثل يكى از سرمايهدارهاى تهران بود . مكه شهر كوچكى بود , البته يك عده تاجر و بازرگانداشت , سرمايه دار هم داشت ولى سرمايه دارهاى مكه مثل سرمايه دارهاىنيشابور مثلا بودند نه مثل سرمايه دارهاى تهران يا اصفهان يا مشهد و ازاين قبيل . پس اگر مال خديجه نبود فقر و تنگدستى شايد مسلمين را از پادر مىآورد . مال خديجه خدمت كرد اما نه خدمت رشوه دادن كه كسى را باپول مسلمان كرده باشد , بلكه خدمت به اين معنى كه مسلمانان گرسنه رانجات داد و مسلمانان با پول خديجه توانستند سد رمقى بكنند .
شمشير على بدون شك به اسلام خدمت كرد و اگر شمشير على نبود سرنوشت اسلام سرنوشت ديگرى بود اما نه اينكه شمشير على رفت بالاى سر كسى ايستاد و گفت يا بايد مسلمان بشوى يا گردنت رامى زنم , بلكه در شرايطى كه شمشير دشمن آمده بود ريشه اسلام را بكند علىبود كه در مقابل دشمن ايستاد . كافى است ما ( بدر) يا ( احد) و يا( خندق) را در نظر بگيريم كه شمشير على در همين موارد به كار رفتهاست . در ( خندق) مسلمين توسط كفار قريش و قبائل همدست آنها احاطهمى شوند , ده هزار نفر مسلح مدينه را احاطه مى كنند , مسلمين در شرايطبسيار سخت اجتماعى و اقتصادى قرار مى گيرند و به حسب ظاهر ديگر راهاميدى براى آنها باقى نمانده است . كار به جايى مى رسد كه عمرو بن عبدودحتى آن خندقى را كه مسلمين به دور خود كشيده اند مى شكافد . البته اين خندقدر تمام دور مدينه نبوده است چون دور مدينه آنقدر كوه است كه خيلىجاهايش احتياجى به خندق ندارد . يك خط موربى بوده است در شمال مدينهدر همان بين راه احد كه مسلمين ميان دو كوه را كندند چون قريش هم ازطرف شمال مدينه آمده بودند و چاره اى نداشتند جز اينكه از آنجا بيايند .مسلمين اين طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطهباريكترى را پيدا مى كند , اسب قويى دارد , خود او و چند نفر ديگر از آنخندق مى پرند و مىآيند به اين سو . آنگاه مىآيد در مقابل مسلمين مى ايستد وصداى ( هل من مبارز) ش را بلند مى كند . احدى از مسلمين جرأت نمى كندبيرون بيايد چون شك ندارد كه اگر بيايد با اين مرد مبارزه بكند كشتهمى شود . على بيست و چند ساله از جا بلند مى شود : يا رسول الله به مناجازه بده . فرمود : على جان بنشين . پيغمبر مى خواست اتمام حجت با همهاصحاب كامل بشود . عمرو رفت و جولانى داد , اسبشرا تاخت و آمد دوباره گفت : هل من مبارز ؟ يك نفر جواب نداد . قدرتشرا نداشتند چون مرد فوق العاده اى بود . على از جا بلند شد : يا رسول الله! من ! فرمود بنشين على جان . بار سوم يا چهارم عمرو رجزى خواند كه تااستخوان مسلمين را آتش زد و همه را ناراحت كرد . گفت :

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز {و وقفت اذ جبن المشجع موقف القرن المناجزان السماحة و الشجا عة فى الفتى خير الغرائز

گفت ديگر خفه شدم از بس گفتم ( هل من مبارز) يك مرد اينجا وجودندارد ؟ ! آهاى مسلمين ! شما كه ادعا مى كنيد كشته هاى شما به بهشت مى روندو كشته هاى ما به جهنم , يك نفر پيدا بشود بيايد يا بكشد و بفرستد بهجهنم و يا كشته بشود و برود به بهشت . على از جا حركت كرد . عمر براىاينكه عذر مسلمين را بخواهد گفت : يا رسول الله اگر كسى بلند نمى شود حقدارد . اين مردى است كه با هزار نفر برابر است , هر كه با او روبروبشود كشته مى شود . كار به جايى مى رسد كه پيغمبر مى فرمايد : برز الاسلامكله الى الشرك كله ( 7) تمام اسلام با تمام كفر روبرو شده است .اينجاست كه على (ع) عمرو بن عبدود را كه از پا در مىآورد اسلام رانجات مى دهد .
پس وقتى مى گوييم اگر شمشير على نبود اسلامى نبود , معنايش اين نيست كه شمشير على آمد به زور مردم را مسلمان كرد . معنايش اين است كه اگرشمشير على در دفاع از اسلام نبود دشمن ريشه اسلام را كنده بود همچنانكه اگرمال خديجه نبود فقر , مسلمين را از پا درآورده بود . اين كجا و آن حرف مفت كجا ؟ !

دفاع از توحيد

اسلام دين شمشير است اما شمشيرش هميشه آماده دفاع است يا از جانمسلمين يا از مال مسلمين يا از سرزمين مسلمين و يا از توحيد اگر به خطرافتاده باشد كه علامه طباطبائى سلمه الله تعالى اين مطلب (دفاع از توحيد)را در تفسير الميزان چه در آيات قتال در سوره بقره و چه در آيه لااكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى عالى بحث كرده اند . بله , اسلاميك مطلب را از آن بشريت مى داند , اسلام هر جا كه توحيد به خطر بيفتدبراى نجات توحيد مى كوشد . چون توحيد عزيزترين حقيقت انسانى است . اينآقايانى كه راجع به آزادى بحث مى كنند نمى دانند كه توحيد لااقل در حدآزادى است اگر بالاتر نباشد و قطعا بالاتر است . اين را من مكرر درمجالس گفته ام : اگر كسى از جان خودش دفاع بكند , آيا اين دفاع را صحيحمى دانيد يا غلط ؟ اگر جان شما مورد حمله قرار گرفت آيا مى گوييد بگذار اوهر كار مى خواهد بكند , من نبايد به زور متوسل شوم , بگذار مرا بكشد ؟ نه. همچنين مى گوئيم اگر ناموس كسى مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع بكند ,اگر مال و ثروت كسى مورد تجاوز قرار گرفت بايد دفاع بكند ,اگر سرزمين مردمى مورد تجاوز واقع شد بايد دفاع بكنند . تا اينجا كسىبحث ندارد . مى گويم اگر جان يا مال و يا سرزمين مردمى مظلوم مورد تجاوزظالمى قرار گرفت آيا براى يك شخص سوم شركت در دفاع از مظلوم كارصحيحى است يا نه ؟ نه تنها صحيح است بلكه بالاتر است از وقتى كه ازخودش دفاع مى كند چون اگر انسان از آزادى خودش دفاع بكند از خودش دفاعكرده اما اگر از آزادى ديگرى دفاع بكند آزادى دفاع كرده كه خيلى مقدستراست . اگر يك نفر مثلا از اورپا بلند شود برود به دفاع از ويتناميها وبا آمريكائيها بجنگد شما او را صد درجه بيشتر تقديس مى كنيد از يك ويتنامى , و مى گوييد ببينيد اين چه مرد بزرگى است ! با اينكه خودش درخطر نيست , از مملكت خودش حركت كرده رفته به سرزمين ديگرى براى دفاعاز آزادى ديگران , از جان ديگران , از مال ديگران و از سرزمين ديگران .اين صد درجه بالاتر است . چرا ؟ چون آزادى مقدس است . اگر كسى براىدفاع از علم بجنگد چطور ؟ همين طور است . ( در جايى علم به خطر افتاده ,انسان به دليل اينكه علم كه يكى از مقدسات بشر است به خطر افتاده براىنجات علم بجنگد ) . براى نجات صلح بجنگد چطور ؟ همين طور است . توحيدحقيقتى است كه مال من و شما نيست , مال بشريت است . اسلام اگر در جايىتوحيد به خطر بيفتد - چون توحيد جزء فطرت انسان است و هيچوقت فكر بشراو را به ضد توحيد رهبرى نمى كند بلكه عامل ديگرى دخالت دارد - براىنجات توحيد دستور اقدام مى دهد , ولى اين معنايش اين نيست كه مى خواهدتوحدى را به زور وارد قلب مردم كند بلكه عواملى را كه سبب شده است توحيد از بين برود از بين مى برد , عوامل كه از بين رفت فطرت انسان به سوى توحيد گرايش پيدا مى كند . مثلا وقتى تقاليد, تلقينات , بتخانه ها و بتكده ها و چيزهايى را كه وجود آنها سبب مى شودكه انسان اصلا در توحيد فكر نكند از بين برد فكر مردم آزاد مى شود بهتعبيرى كه قرآن درباره حضرت ابراهيم مى فرمايد . مى گويد ابراهيم در روزىكه مردم از شهر خارج شده و شهر را خلوت كرده بودند و بتكده هم خلوت بودرفت بتها را شكست و تبر را به گردن بزرگترين بتها آويخت . مردم كه شب برگشتند و رفتند نزد بتها براى عرض حاجت و اظهار اخلاص , ديدند بتىوجود ندارد , خرد و خمير شده اند , فقط بت بزرگ وجود دارد با تبر . ظاهرامر حكايت مى كند كه اين بت بزرگ آمده اين كوچكها را زده و از بين برده, ولى فطرت بشر قبول نمى كند . چه كسى چنين كرده است ؟ قالوا : سمعنافتى يذكرهم يقال له ابراهيم سراغ ابراهيم مى روند ا انت فعلت هذابالهتنا يا ابراهيم ؟ ابراهيم تو چنين كردى با محبوبهاى ما ؟قال :بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون اين كار , كار آن بت بزرگ است , بايد از خودشان بپرسيد . گفتند آنها كه نمى توا نند حرف بزنند . گفت اگر نمى توانند حرف بزنند پس چه چيز را پرستش مى كنيد ؟ !قرآن مى گويد : فرجعوا الى انفسهم ( 8 ) اينجا بود كه به خود بازآمدند .

آزادى عقيده

من مكرر اين مطلب را گفته ام : آنهايى كه وارد بتخانه ها مى شوند بهبهانه آزادى عقيده و يك كلمه حرف نمى زنند در واقعاحترام به اسارت مى گزارند . ملكه انگلستان رفت هندوستان , به خاطراحترام به عقايد هندوها اگر خود هندوها از در بتخانه كفشها را مى كندند اواز سر كوچه كفشها را به احترام بتها كند كه بگويند عجب مردمى هستند! چقدر براى عقايد مردم احترام قائلند ! آخر آن عقيده را كه فكر به انساننمى دهد . آن عقيده انعقاد است , تقليد است , تلقين است يعنى زنجيرىاست كه وهم به دست و پاى بشر بسته است . بشر را در اينجور عقايد آزادگذاشتن يعنى زنجيرهاى اوهامى را كه خود بشر به دست و پاى خودش بسته است به همان حال باقى گذاشتن . ولى اين , احترام به اسارت است نه احترام بهآزادى . احترام به آزادى اين است كه با اين عقايد كه فكر نيست بلكهعقيده است يعنى صرفا انعقاد است مبارزه شود . عقيده ممكن است ناشى ازتفكر باشد و ممكن است ناشى از تقليد يا وهم يا تلقين و يا هزاران چيزديگر باشد . عقايدى كه ناشى از عقل و فكر نيست , صرفا انعقاد روحى است يعنى بستگى و زنجير روحى است . اسلام هرگز اجازه نمى دهد يك زنجير بهدست و پاى كسى باشد ولو آن زنجير را خودش با دست مبارك خودش بستهباشد . پس مسئله آزادى عقيده به معنى اعم يك مطلب است , مسئله آزادىفكر و آزادى ايمان به معنى اينكه هر كسى بايد ايمان خودش را از روىتحقيق و فكر به دست بياورد مطلب ديگر . قرآن مى جنگد براى اينكه موانعآزاديهاى اجتماعى و فكرى را از بين ببرد . مى پرسند چرا مسلمين به فلانمملكت هجوم بردند ؟ حتى در زمان خلفا ( من كار ندارم كه كارشان فى حدذاته صحيح بوده يا صحيح نبوده است ) مسلمين كه هجوم بردند نرفتند بهمردم بگويند بايد مسلمان بشويد . حكومتهاىجبارى دست و پاى مردم را به زنجير بسته بودند , مسلمين با حكومتهاجنگيدند ملتها را آزاد كردند . اين دو را با همديگر اشتباه مى كنند .مسلمين اگر با ايران يا روم جنگيدند , با دولتهاى جبار مى جنگيدند كهملتهايى را آزاد كردند و به همين دليل ملتها با شوق و شعف مسلمين راپذيرفتند . چرا تاريخ مى گويد وقتى كه سپاه مسلمين وارد مى شد مردم بادسته هاى گل به استقبالشان مى رفتند ؟ چون آنها را فرشته نجات مى دانستند .اينها را برخى با يكديگر اشتباه مى كنند كه ( عجب ! مسلمين به ايرانحمله كردند . لابد وقتى به ايران حمله كردند به سراغ مردم رفتند و به آنهاگفتند حتما بايد اسلام اختيار بكنيد) . آنها به مردم كار نداشتند , بادولتهاى جبار كار داشتند . دولتها را خرد كردند , بعد مردمى را كههمينقدر شائبه توحيد در آنها بود در ايمانشان آزاد گذاشتند كه اگر مسلمانبشويد عينا مثل ما هستيد و اگر مسلمان نشويد در شرايط ديگرى با شماقرارداد مى بنديم كه آن شرايط را شرايط ذمه مى گويند و شرايط ذمه مسلمينفوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است .

پس اصل رفق , نرمى , ملايمت و پرهيز از خشونت و اكراه و اجبار راجعبه خود ايمان ( نه راجع به موانع اجتماعى و فكرى ايمان كه آن حساب ديگرىدارد ) جزء اصول دعوت اسلامى است :

لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمنبالله فقد استمسك بالعروة الوثقى( 9 ) .

قرآن خلاصه منطقش اين است كه در امر دين اجبارى نيست , براى اينكهحقيقت روشن است , راه هدايت و رشد روشن ,راه غى و ضلالت هم روشن , هر كس مى خواهد اين راه را انتخاب بكند , و هركس مى خواهد آن راه را .
در شأن نزول اين آيه چند چيز نوشته اند كه نزديك يكديگر است و همهمى تواند در آن واحد درست باشد . وقتى كه بنى النظير كه هم پيمان مسلمينبودند خيانت كردند , پيغمبر اكرم دستور به جلاى وطن داد كه از اينجا بايدبيرون برويد . عده اى از فرزندان مسلمين در ميان آنها بودند كه يهودىبودند . حال چرا يهودى بودند ؟ قبل از ظهور اسلام يهوديها فرهنگ وثقافت بالاترى از اعراب حجاز داشتند . اعراب حجاز مردمى بودند فوقالعاده بى سواد و بى اطلاع . يهوديها كه اهل كتاب بودند سواد و معلومات بيشترى داشتند و لهذا فكر خودشان را به آنها تحميل مى كردند . طورى بود كهحتى بت پرستان به اينها عقيده مى ورزيدند . ابن عباس مى گويد در ميان زناناهل مدينه گاهى اتفاق مى افتاد بعضى زنها كه بچه دار نمى شدند نذر مى كردندكه اگر بچه اى پيدا كنند او را بفرستند در ميان يهوديها يهودى بشود . ايناعتقاد را داشتند چون حس مى كردند مذهب آنها از مذهب خودشان كهبت پرستى است بالاتر است . و گاهى بچه هاى شيرخوارشان را مى فرستادند نزديهوديها تا به آنها شير بدهند . آن بچه هايى كه اينها نذر كرده بودنديهودى بشوند بديهى است يهودى مى شدند و مى رفتند در ميان يهوديها .بچه هايى هم كه يهوديها به آنها شير مى دادند قهرا اخلاق يهوديها رامى گرفتند , مادر و برادر و خواهر رضاعى پيدا مى كردند و آشنا مى شدند وبرخى از آنها يهودى مى شدند . به هر حال يك عده بچه يهودى كه پدر ومادرهايشان از انصار و از اوس و خزرج بودند وجود داشتند . وقتى كه قرار شد بنى النضير بروند , مسلمين گفتند ما نمى گذاريم بچه هايمان بروند .عده اى از بچه ها كه به دين يهود بودند گفتند ما با همدينانمان مى رويم .مسئله اى براى مسلمين شد . مسلمين گفتند ما هرگز نمى گذاريم اينهابچه هايمان را با خودشان ببرند و يهودى باقى بمانند , ولى خود بچه ها برخىگفتند ما مى خواهيم با همدينانمان برويم . آمدند خدمت پيغمبر اكرم : يارسول الله ! ما نمى خواهيم بگذاريم بچه هايمان بروند . ( آيه ظاهرا در آنجانازل شد ) پيغمبر اكرم فرمود : اجبارى در كار نيست . بچه هاى شما دلشانمى خواهد , اسلام اختيار بكنند , اگر نمى خواهند , اختيار با خودشان ,مى خواهند بروند بروند , دين امر اجبارى نيست لا اكراه فى الدين قد تبينالرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروةالوثقىچون طبيعت ايمان اجبار و اكراه و خشونت را به هيچ شكلنمى پذيرد .

فذكر انما انت مذكر 0 لست عليهم بمصيطر 0 الا من تولى و كفر 0فيعذبه الله العذاب الاكبر.

اى پيامبر ! به مردم تذكر بده ( قبلا معنى تذكر را عرض كردم ) مردم رااز خواب غفلت بيدار كن , به مردم بيدارى بده , به مردم آگاهى بده ,مردم را از راه بيدارى و آگاهى شان به سوى دين بخوان . انما انت مذكرتو شأنى غير از مذكر بودن ندارى , تو مصيطر نيستى, يعنى خدا تو را اينجورقرار نداده كه به زور بخواهى كارى بكنى الا من تولى و كفر. آيا ( الا من تولى و كفر) استثناى از ( لست عليهم بمصيطر) است يااستثناى از ( فذكر انما انت مذكر)؟ در تفسير الميزان مى فرمايد ودلايل ذكر مى كند - كه استثناى از ( فذكر انما انت مذكر)است : تذكر بده الا من تولى و كفر مگر افرادى كهتو به آنها تذكر داده اى , با اينكه تذكر داده اى معذلك اعراض كرده اند وديگر تذكر بعد از تذكر فايده ندارد . فيعذبه الله العذاب الاكبر پس خدا او را عذاب مى كند عذاب اكبر كه عذاب جهنم است .

على ( ع ) و رحلت زهرا ( س )

شب آخر است و مخصوصا بايد ذكر مصيبت بشود و طبق معمول و خصوصا باتناسب ايام بايد ذكر مصيبت حضرت زهرا سلام الله عليها بشود .

مصيبت زهرا بر على فوق العاده سخت و دشوار است . حضرت زهرا حالشان مساعد نبود و در بستر بودند . على عليه السلام بالاى سر زهرا نشسته بود .زهرا شروع كرد به سخن گفتن . متواضعانه جمله هايى فرمود كه على عليه السلاماز اين تواضع فوق العاده زهرا رقت كرد و گريست . مضمون تعبير حضرت ايناست : على جان ! دوران زندگى ما دارد به پايان مى رسد , من دارم از دنيامى روم , من در خانه تو هميشه كوشش كرده ام چنين و چنان باشم , امر تو راهميشه اطاعت بكنم , من هرگز امر تو را مخالفت نكردم , و تعبيراتى ازاين قبيل . آنچنان على را متأثر كرد كه فورا زهرا را در آغوش گرفت , سرزهرا را به سينه چسبانيد و گريست : دختر پيغمبر ! تو والاتر از اين سخنان هستى , تو والاتر از اين هستى كه اساسا اين سخنان از سوى تو صحيح باشد كه گفته بشود , يعنى چرا اينقدر تواضع مى كنى ؟ ! من از اين تواضع زياد تو ناراحت مى شوم . محبت فوق العاده اى ميان على وزهرا حكمفرماست كه قابل توصيف نيست , و لهذا مى توانيم بفهميم كه تنهايى على بعد از زهرا با على چه مى كند . فقط چند جمله اى را كه خود مولاىمتقيان على عليه السلام روى قبر زهرا فرمود كه جزء كلمات ايشان در نهجالبلاغه است عرض مى كنم .

زهرا وصيت كرده بود : ( على جان ! خودت مرا غسل بده و تجهيز و دفنكن . شب مرا دفن كن , نمى خواهم كسانى كه به من ظلم كرده اند در تشييع جنازه من شركت كنند) . تاريخ كارش هميشه لوث است . افرادى جنايتىرا مرتكب مى شوند و بعد خودشان در قيافه يك دلسوز ظاهر مى شوند براىاينكه تاريخ را لوث بكنند , عين كارى كه مأمون كرد : امام رضا را شهيدمى كند , بعد خودش بيش از همه مشت به سرش مى زند و فرياد مى كند و مرثيهسرايى مى نمايد , و لهذا تاريخ را در ابهام باقى گذاشته كه عده اىنمى توانند باور كنند كه مأمون بوده است كه امام رضا را شهيد كرده است .اين لوث تاريخ است . زهرا براى اينكه تاريخ لوث نشود فرمود مرا شب دفنكن . لااقل اين علامت استفهام در تاريخ بماند : پيغمبر يك دختر كه بيشترنداشت , چرا بايد اين يك دختر شبانه دفن بشود و چرا بايد قبرش مجهولبماند ؟ ! اين بزرگترين سياستى است كه زهراى مرضيه اعمال كرد كه اين دررا به روى تاريخ باز بگذارد كه بعد از هزار سال هم كه شده بيايند وبگويند :

ولاى الامور تدفن ليلا

بضعة المصطفى و يعفى ثراها

تاريخ بگويد : سبحان الله ! چرا دختر پيغمبر را در شب دفن بكنند ؟ !مگر تشييع جنازه يك امر مستحبى نيست آن هم مستحب مؤكد , و آن هم تشييعجنازه دختر پيغمبر ؟ ! چرا بايد افرادى معدود به او نماز بخوانند ؟ ! وچرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و كسى نداند زهرا را در كجا دفن كرده اند ؟!

على زهرا را دفن كرد . زهرا همچنين وصيت كرده بود : على جان ! بعد كهمرا به خاك سپردى و قبر مرا پوشانيدى , لحظه اى روى قبر من بايست و دورنشو كه اين , لحظه اى است كه من به تو نياز دارم . على در آن شب تاريك تمام وصاياى زهرا را مو به مو اجرا مى كند . حالا بر على چه مى گذرد مننمى توانم توصيف بكنم : زهراى خود را با دست خود دفن كند و با دست خودقبر او را بپوشاند , ولى اينقدر مى دانم كه تاريخ مى گويد :

فلما نفض يده من تراب القبر هاج به الحزن(10) .

على قبر زهرا را پوشاند و گرد و خاك لباسهايش را تكان داد . تا آنلحظه مشغول كار بود و اشتغال به يك كار قهرا تا حدى براى انسان انصراف ايجاد مى كند . كارش تمام شد . حالا مى خواهد وصيت زهرا را اجرا كند يعنىبماند . تا به اين مرحله رسيد غمهاى دنيا بر دل على رو آورد . احساسمى كند نياز به درد دل دارد . گاهى على درد دلهاى خودش را با چاه مى گفت , سرش را در چاه فرو مى برد , ولى براى درد دلى كه در زمينه زهرا داردفكر مى كند هيچكس از پيغمبر بهتر نيست , رو مى كند به قبر مقدس پيغمبراكرم :

السلام عليك يا رسول الله عنى و عن ابنتك النازلة فى جوارك والسريعة اللحاق بك قل يا رسول الله عن صفيتك صبرى (11) .

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آلهالطاهرين .

1- سوره آل عمران , آيه 159 .
2- نهج البلاغه , حكمت 333 .
3- نهج البلاغه , خطبه 3 : شقشقيه .
4-مانند نيل .
5-نهج البلاغه , خطبه . 215 عقيل ! داغديدگان به عزايت بنشينند !آيا از آهنى كه يك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده فرياد مى كنى , ومرا به سوى آتشى مى كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود آنرا برافروختهاست ؟ ! .
6 - سوره نحل , آيه 125 .
7 - بحار الانوار , ج 20 , ص 203 .
8 - بحار الانوار , ج 20 , ص 215 .
9 - سوره انبياء , آيات 60 و 62 تا 64 .
10 - بيت الاحزان , ص 155 .



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 :: 11:18 قبل از ظهر :: توسط : جواد احمدی
نماز

فهرست مطالب:

مقدمه 2

اهميت نماز و عبادت در كودكي 3

نقش تمهيدي 3

نقش الگويي 4

نقش تبليغي 4

نقش تشويق در كودك 5

نقش تذكر و يادآوري 6

نقش تسهيلي 7

آثار اقامه نماز 7

نتيجه گيري 8

منابع و مراجع 9

 

 

 

 

 

 

مقدمه:

عبادت رمز كمال آدمي است و خداوند متعال شايسته عبادت است.ره يافتگان بسوي حق جز از ساييدن پيشاني بر خاك در آستانه معبود به تعالي نرسيدند و برترين آنان در عالم محمد رسول الله بود كه خدايش او را به حق بنده و رسول خويش ناميد و به يمن بندگي او مقام رسالت را به وي اعطا نمود و او را امين وحي خود دانست.

اهميت عبادت تا بدان جاست كه حتي برترين بنده خدا نيز ملزم به انجام آن است.او چنان به عبادت مي پردازد و نماز مي خواند كه به معراج مي رود و رمز آن را گوشزد مي كند.

نماز معراج انسان با ايمان است.عالم تسبيح گوي خداوند متعال مي باشد و سزاوار نيست كه ما چنان نباشيم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اهميت نماز و عبادت در كودكي

برخي افراد عبادت و نماز كودكان را براي آنان به منزله سرگرمي مي دانند و آن را فاقد ثواب و اجر الهي مي دانند در حالي كه چنين نيست و قطعا عباذت در كودكي حسناتي را به دنبال دارد.

پس خوب است كه بدانيم عبادت و نماز خواندن كودكان آنان را در پيشگاه خداوند ماجور مي گرداند و رغبت بيشتري براي انجام عبادت خواهند داشت و از طريق ديگر انجام عبادت ها در كودك موجب ملكه شدن آنها مي گردد و باعث مي شود كه در دوران بزرگسالي عبادت را به آساني و به خوبي انجام دهند اما آنان كه هنگام بلوغ نماز ننموده اند عبادتي نكرده اند بعد از بلوغ انجام اين كار براي آنها بسيار دشوار خواهد بود پس اگر بخواهيم كودكان افرادي مفيد مومن و نماز خوان باشند بايد از دوران كودكي با عبادت و نماز خو بگيرند و اين دوره براي آموزش و ترغيب آنان بهترين دوران است.

نقش تمهيدي:

جهت زمينه سازي امال عبادي و نماز در كودكان اول بايد تمهيدات لازم فراهم شود و اقداماتي به عمل آيد .چنانچه پيامبر (ص)فرمودند :هنگام تولد كودك در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه خوانده شود.با اينكه اين دو عمل مستحب مي باشد ولي يك نواع آماده سازي براي سال هاي آينده او مي باشد.

امام چهارم (ع)در روايتي مي فرمايند :وقتي كودكي به سن سه سالگي رسيد به او بگوييد كلمه لا اله الا الله را بگويد و بعد از چند ماه نام پيامبر اسلام محمد(ص)را بر زبان جاري كند در سن چهار سالگي بر پيامبر درود بفرستد.همه اينها نقش تمهيداتي دارند و اين امر و عواملي از اين قبيل آنها را براي انجام عبادت در كودكي و دوران بلوغ آماده مي كند كه به آن نقش تمهيداتي گفته مي شود.

 

نقش الگويي:

كودكان و نوجوانان در تقليد پذيري شهره اند و آنها بسياري از رفتار ها از طريق تقليد كردن از ديگران مي آموزند.كودكان و نوجوانان كه در جاي جاي اين جهان الگوهايي از معنويت را آنها كه كه خود اهل دل اند و به مشاهده قلبي حقايق عالم نشسته اند بيابند غذاي روح خود را يافت و جذب آن مي شوند.ولي آناني كه از اين بحث دور اند وقتي براي نياز دروني خود جوابي نمي يابند خود را در سطوح ديگر شخصيت مشغول مي كنند.

دوره كودكي و نوجواني در تربيت اسلامي حائز اهميت بسيار است.چنانچه حضرت علي (ع)مي فرمايند :قلب كودكان و نوجوانان مانند زميني خالي است و هر آنچه در آن افكنده شود مي پذيرد و در ادامه به فرزندشان امام حسن(ع)مي فرمايند:من به تربيت تو اقدام كردم قبل از اينكه قلب تو سخت شود و قبل از اينكه عقلت اشتغالات بسياري بيابد.

خلاصه آنچه قلب كودكان و نوجوانان را تحت تاثير مثبت يا منفي قرار مي دهد در تربيت ديني بايد به جد مورد توجه و تحقيق قرار گيرد.نتيجه آنكه در اسلام نيز به اين امر تكيد بسياري شده است.ثابت شده كودكان و نوجوانان بيشتر از طريق مشاهده از اعمال و زفتار والدين و اطرافيان خود الگو مي گيرند و آنها با مشاهده اعمال نيك عبادت و نماز والدين به اين كار مي پردازند و به تقليد و تكرار آن رفتار ها مبادرت مي ورزند.

نقش تبليغي:

از ديگر نقش هايي كه بر عهده والدين و آموزگاران مي باشد نقش تبليغي است.امروزه آيين هايي كه افكار بت پرستانه را در دنيا تبليغ مي كنند كم نيستند.آنها با وعده هاي فريبنده اي مردم را بسي مرام و دين خود دعوت مي كنند.امروز در اينترنت به مطالب زيادي در مورد اديان مختلف بر مي خوريم كه به نحوي سعي در دور كردن كودكان و نوجوانان از دين اسلام را دارند.

در اينجا نقش والدين و مربيان بسيار مهم و سازنده است بايد با تبليغات مناسب آنها را به راه راست هدايت كنند.با سخن گفتن در مورد دين و عبادت و نماز و احكام آن كودكان را بسوي عبادت جذب كرد.چنانكه در فرآ“ نيز تاكيد شده است كه :خداوند متعال پيامبر (ص)را مورد خطاب قرار داده مي فرمايد:

ايپيامبر ابلاغ كن آنچه را كه از سئي پروردگارت به تو نازل گشته است.اگر آن را ابلاغ نكني رسالت خود را به نحو اكمل ابلاغ نكرده اي.

نتيجه اينكه ما بايد تبليغات بسيار گسترده اي در رابطه با كشاندن كودكان و نوجوانان بسوي عبادت و نماز داشته باشيم.

در اسلام تبليغ از نقش و اهميت ويژه اي برخوردار است و با اين عمل حتما مي توان نتيجه بهتري گرفت.

نقش تشويق در كودك:

براي دست يافتن به نتيجه بهتر قطعا خواست و اراده كودك مهم است پس بايد كاري كرد كه عبادت براي او كاري جاذب و رغبت انگيز باشد.نه اينكه فرزندان را در مواقع نا مناسب مجبور به اين كار نماييم.بد نيست بدانيم وقتي كودكان را با تنبيه يا اجبار بسوي كاري مي فرستيم چه اتفاقي مي افتد.

آنچه رخ مي دهد به قرار زير مي باشد.

1.احساس زدگي و تنفر نسبت به انجام عبادت پيدا مي كند و اين امر نتيجه خوبي به دنبال نخواهد داشت.

2.از آنچه كه فرد در انجام كارهاي ارادي و اختياري از انگيزه بيشتري برخوردار است قطعا با تشويق او بر ميزان اين بازده افزوده مي شود و بالعكس اجبار باعث كاهش انگيزه و پايين آمدن بازده فرد مي باشد.

3.اگر رابطه اي كه با كودكان قبلا برقرار كرديم رابطه خوبي نباشد اين امر او را غمگين مي كند و عامل كاهش رفتار صحيح او مي باشد و بالعكس اگر كودكان را به عملي تشويق و ترغيب نماييم مسلما با شادي و نشاط شروع به انجام آن عمل خواهند كرد و تشويق در اين امر موفقيت ما را چند برابر خواهد كرد.

بايد با توجه به تجربه دريافت فرزند به چه نوع تقويت كننده اي علاقمند است.تا با اختيار نهادن آن وي را به انجام عبادت و نماز علاقمند ساخت.مثلا ممكن است يكي از فرزندان شما به گردش كردن و ديگري به خوراكي خاصي علاقمند باشد و فرزند سوم شما به تقويت كننده هاي كلامي به خوبي پاسخ دهد.پس بايد به تناسب آنها را مورد تشويق قرار داد.

مراد اين است كه پس از اتمام نماز كودكان به نحوي مورد تشويق قرار گيرند تا اين امر موجب دوام عبادت و استمرار توجه به فريضه نماز گردد و به تدريج كه او بزرگ و بزرگتر مي شود سخن از اهميت و فلسفه نماز نيز به ميان آورد تا عادت كردنبه اقامه نماز همراه با فهم و درك بهتر از اين عبادت باشد.

نقش تذكر و ياد آوري:

ممكن است كودكان اوقات نماز را فراموش كنند و يا به علت بازي هاي كودكانه و ديگر عوامل وقت نماز را فراموش كنند و آن را در وقت مناسب به جا نياورند.در اينجا والدين و مدرسه نقش بسيار مهمي دارند و بايد به كودكان ياد آور شوند تا نمازشان را در اول وقت بخوانند تا به اين عمل عادت نمايند.

اگر تذكرات به موفع والدين و مربيان نباشد كودك گاه دچار فراموشي شده و از انجام نماز باز مي ماند و رفته رفته به انجام چنين اعمالي بي علاقه و دلسرد مي شود.

وجود تذكرات سازنده با لحني ملايم امري مفيد است و مي تواند نقش بسيار سازنده اي را در هدايت كودك بسوي عبادت داشته باشد.

نقش تسهيلي:

انجام عبادت و نماز بصورت كامل و بجا آوردن تمامي شرايط آن براي كودكا كاري دشوار است.به منظور ترغيب كودكان به عبادت بايد تسهيلاتي را در نظر گرفت.

امام صادق (ع)مي فرمايند:كودكان خود را هنگام سحري بيدار كنيد تا همراه شما روزه بگيرند .اما در طول روز هر وقت كه خودشان خواستند مي توانند افطار كنند و نبايد براي آنها اجباري باشد.

اجبار كودكان را از انجام عبادت متنفر مي كند و موجب دلسردي و بي علاقگي آنان نسبت انجام چنين اعمالي مي شود.

درمورد نماز هم روايات زيادي آمده است كه به چند مورد از آنها اشاره مي كنيم:

روايت است وقتي كودكان مي خواهند وضو بگيرند و نماز بخوانند براي آنها آب نيمه گرم آماده كرده و جانماز آنها را پهن كنيم.

حتي مي توانيم با مختصر كردن ادعيه و قنوت و موردي نظير اينها خواندن نماز را براي كودكان سهولت بخشيم.

البته با افزايش سن آنها مي توان بر كيفيت عبادت آنها افزود و سطح راز و نياز و عبادات آنها را اعتلا بخشيد.

اما بايد از تحميل عبادت هاي سخت و سنگين جدا پرهيز كنيم كه اين اعمال موجبات زدگي كودكان از دين را فراهم مي سازند.

آثار اقامه نمار:

نماز باعث تقوا استو تقوا نه تنها روح بلكه جسم را نيز از آلودگي هاي ناشي از گناه نگه مي دارد.بيماري هاي ناشناخته و خانمان بر انداز كه امروزه در جهان شايع شده اند مطمئنا نتيجه تبهكاري كساني بوده است كه اهل نماز و نيايش نبوده اند.

آقاي كارل فيزيولوژيست معروف فرانسوي در باره آثار جسماني و درماني نماز مي نويسد:

طبيب زماني كه مي بيند بيمار دست به دامان دعا و توسل به خدا شده است مي تواند خرسند باشد چه آرامش هايي كه نيايش به ارمغان آورده است.اين امر كمك شاياني در مداوا مي كند.زيرا نيايش در همان حال كه آرامش را پديد آورده است بطور كامل در فعاليت هاي مغزي انسان يك نوع شكفتگي و انبساط باطني و دلاوري را تحريك مي كند نكته ديگري كه قابل ذكر است اينكه عبادت انسان ساز و شفا بخش نماز علاوه بر تاثير درماني كه پس از هجوم استرس ها درد داراي نقش پيش گيري كننده از آنها نيز هست.بويژه اين نقش را در نماز هاي جماعت و نماز نشاط بخش و عبادي سياسي جمعه بيشتر مي توان يافت.

خلاصه نماز و ذكر تاثير مثبت و عميقي بر سيستم عصبي مركزي و سيستم ايمني بدن دارد.

نتيجه گيري:

نماز خواندن در دين اسلام از اهميت بسياري برخوردار است .نماز ستون دين است و كودكاني كه نماز مي خوانند خداوند به آنان حسناتي مي دهد و آنها را بيشتر دوست دارد.

نماز انسان را از بدي ها و زشتي ها دور مي كند و بسوياعمال نيك و خوبي ها و خوشي ها هدايت مي كند.

نماز رمز دست يافتن به رستگاري است و اگر انسانها نماز بخوانند و به داي يگانه ايمان بياورند خدا در هاي رحمت و بركت را از آسمانها و زمين بر آنها گشوده مي سازد.

نماز رمز همه اين گشايش ها و بركت هاست و مددكار انسان در شرايط سخت محسوب مي شود.

پس نماز را ياوري قدرتمند بدانيم كه نتيجه آن را در يان دنيا و در جهان آخرت خواهيم ديد.

با چنين نگرشي بايد به تشويق كودكان بپردازيم تا اين عبادت حيات بخش از كودكي با وجود آنها عجين گرد و سلامت دين و دنيا و آخرت آنان در پرتو آن تامين شود.

منابع و مراجع:

راشدي- حسن-نماز شناسي ج 2

نشريه ماهانه آموزشي تربيتي و پيوند

جواهريان-محمد علي سادات-بينش اسلامي

مجتبوي-دكتر سيد جمال الدين-علم اخلاق اسلامي ج 2



ارسال شده در: جمعه هجدهم آذر 1384 :: 12:10 بعد از ظهر :: توسط : جواد احمدی
درباره وبلاگ
جواد احمدي هستم
معلم کودکانی مهربان
که خداوند دوستشان دارد...
و دانشجوی کارشناسی
مهندسي پتروشيمي
متولد بهار سال
یکهزار و سیصد و شصت و پنج
این وبلاگ جهت معرفي افتخارآفرینان شهرستان اهر بوده و در رابطه با اطلاعات تاریخی و فرهنگی نواحی مختلف ایران شخصیت های بزرگ ایران زمین،مطالب علمي روز و بالاخره آخرین اختراعات و ابتکارات اینجانب جواد احمدی میباشد.
در ساخت این وبلاگ از اساتید ارجمندم آقایان حق ره ، زامیر و اسلامزاده نهایت تشکر را دارم
امیدوارم این وبلاگ به شما اطلاعات جامعی داده باشد.
نویسندگان وبلاگ:
آقایان
مهندس جواد احمدی
مهندس امیر حضوری
مهندس منوچهر نجفی
مهندس محسن افتخاری
مهندس رضا مکوندی
مهندس وحید نقاشی
پيوندها





Powered by WebGozar