بدون شرح:
UniverCity![]()
![]()

خدایا به ما زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخوریم
بدون شرح:
UniverCity![]()
![]()

زماني که براي آموزش دوره خلباني به آمريکا سفر مي کرد به مادرش وکالت داد تا حقوق ماهيانه اش را براي رفع مشکلات نيازمندان هزينه کند.
از اولين خلباناني بود که ساعاتی پس از شروع جنگ تحميلي و بمباران فرودگاه مهرآباد در کنار 140 فروند هواپيماي جنگنده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در آسمان بغداد ظاهر شد در حالي که فرماندهي 8 فروند از آن جنگنده ها را خودش به عهده داشت.
از طرف نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به عنوان نماينده ويژه در دادگاه بين المللي لاهه حضور يافت تا در برابر دولتمردان غربي و عربي از حقوق کشور عزيزش دفاع کند و در اين امر خطير با ابتکار عملي که در آن جا بروز داد حقانيت ايران را در جنگ ثابت کرد.با وجود اينکه مدت ماموريت او در دادگاه لاهه 2 ماه بود، به همه وعده ها و وسوسه هاي سران کشورهاي آمريکا و انگليس پشت پا زد. ادامه امور را به کاردار ايران در سوئيس سپرد و پس از 15 روز به کشورش بازگشت. طبق اظهارات خودش نمي توانست شب ها و روزها را در سوئيس با آرامش طي کند که جنگنده هاي دشمن آرامش را از هموطنانش گرفته اند.
علاوه بر انجام مانورها و عمليات هاي جنگي غيرقابل تصور با هواپيماي جنگنده اف 4 در شليک موشک ماوريک آموزش تخصصي ديده بود و مهارت فوق العاد ه اي داشت. براي همين، ميان ژنرال ها و افسران نيروي دريايي دشمن به حسين ماوريک شهرت پيدا کرده بود.
به خاطر همين تخصص، مدتي را در هوانيروز جهت آ موزش خلبانان بالگرد جنگنده کبري براي شليک و کاربرد موشک ماوريک سپري کرد.
تاسيسات نفتي، يگان هاي دريايي، اسکله هاي البکر و الاميه، پل الاماره و پالايشگاه کرکوک بارها توسط او مورد حمله و تخريب قرار گرفت.
در طول حضورش در دوران جنگ تحميلي بيش از 70 پرواز برون مرزي برفراز خاک دشمن داشت. اين رقم تا زمان شهادتش بالاترين آمار پروازهاي عملياتي در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بود.
وی به همراه شهيد دوران، دورکن اصلي و محوري نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در عمليات مرواريد (آذرماه 59) محسوب مي شود که منجر به انهدام و نابودي نيروي دريايي ارتش عراق طي ماه هاي آغازين جنگ شد.
انهدام 23 ناو پيشرفته اوزا مربوط به نيروي دريايي عراق (با قيمتي بالغ بر 240 ميليون دلار) در پروازهاي عملياتي شهيد خلعتبري در خليج فارس به همراه ساير تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران کمردشمن را در جنگ هاي دريايي شکسته بود.
وقتي شهيد خلعتبري به همراه شهيد دوران و برخي ديگر از خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش ايران در پروازهاي عملياتي و متهورانه خود همراه با انهدام ناوهاي اوزا، ناوهاي مين جمع کن، نيروبر و اژدرافکن دشمن را نابود کردند، نيروي دريايي ارتش عراق در همان ماه هاي نخست آغاز جنگ کاملابرچيده شد. در حقيقت خاطر فرماندهان عالي رتبه ايراني را از اين حيث آسوده نمودند.
خلعتبري در انهدام ناوهاي نيروي دريايي عراق به ويژه ناوهاي اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچي ناوهاي اوزا مشهور شده بود.
برابر اظهارات متخصصان پرواز، وي در استفاده از هواپيماي اف 4، انجام مانورها و عمليات هاي جنگي، انهدام هدف و شليک موشک ماوريک همتا نداشت.
آن قدر در مهار هواپيما و شيرجه هاي پروازي مهارت داشت که در هر شيرجه اي مي توانست چند هدف را همزمان منهدم کند.
در يکي از ماموريت هاي حساس پروازي با انهدام يک ساختمان نظامي، 48 افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي را به درک واصل کرده بود.
در مجله هاي جنگي آمريکا بارها از شهيد خلعتبري به عنوان يک نابغه جنگي و خلبان توانمند درهدايت هواپيماي اف 4، در پروازها و مانورهاي حساس نظامي و عملياتي نام برده شد.
همچنين نام او به عنوان يکي از شاگردان موفق وممتاز دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگيري علوم خلباني اف 4 طي دوران آموزشش در مصاحبه ها و گفتگوهاي اساتيد اين دانشگاه برده شد.
در سال 2006 يکي از مجلات جنگي آمريکا ويژه نامه اي در مورد مهارت هاي پروازي و ابتکار عمل ها و خلاقيت هاي خلبان شهيد خلعتبري منتشر کرد.
پزشکان او را به خاطر پروازهاي متعدد و پي در پي و فشارهايي که روي جسم او وارد شده بود از ادامه پرواز منع کرده بودند اما خلعتبري کسي نبود که جسمش را بر خاک و مردم کشورش ترجيح دهد و از اين رو توصيه پزشکان و فرماندهان جنگي اش را براي توقف پروازهاي جنگي و غير از آن را نپذيرفت.
حسين خلعتبري در سال 1328 در روستاي بصل کوه رامسر ديده به جهان گشود و در نخستين روز فروردين ماه سال 1364 در نبردي نابرابر با سه فروند هواپيماي دشمن در آسمان کردستان مورد اصابت موشک يکي از هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد و به معراج ابدي مي شتابد.


حماسه دوران
تهیه و تنظیم : شورای نویسندگان کرمان

شهید دوران به همراه شهید خلبان عباس بابائی
مقدمه:
هر ثانیه این سرزمین ، رشادتها دیده است ، هر روز این سرزمین به شهادتها گذشته است، هر جای این سرزمین جوانانی را در آغوش گرفته است که شربت شهادت را برای سرافرازی میهن خوش سر کشیدند و آزاد پر کشیدند. ایران سرزمین حماسه هاست، سرزمینی که از دیر باز بیشه شیران دلیری بوده است که به راه وطن غرش دشمن سوز سر دادند و نگذاشتند که حتی یک وجب از خاک ایران به دست دشمنان افتد. ایران همان خوزستان 36 میلیون نفری است، ایران همان دشت چالدران است و رستم کلاه چرمینه، ایران خرمشهر است و جهان آرا، ایران مهد رشادت است برای سرافرازی خاک و ملت .
نیروی هوایی ایران نیز از زمان تاسیس تا به امروز ، در برگ برگ، تاریخ پر فراز و نشیب خود رشادتهای بسیاری نموده و مردانی را به خود دیده که بی باکیشان و مهارتشان در پرواز شُهره خاص و عام بوده . تیز پروازانی همانند، سپهبد خلبان شهید نادر جهانبانی، شهید خلبان بابائیان ، شهید خلبان حسین خرازی (کسی که بعد از شهادتش در عراق جشن عمومی برگزار شد) و بسیاری دیگر که حماسه ها آفریدند و آنچنان بال های پرنده های آهنین خود بر پهنه این سرزمین گستردند که اجازه ندادن که حتی یک وجب از خاک ایران به دست دشمن افتد .
در ایجا ما از مردی سخن خواهیم گفت که خواب را بر خود صدام نیز حرام کرده بود و عراقی ها برای سر او جایزه تعیین کرده بودن، شخصی که هیچ باکی از پرواز بر فراز آسمان دشمن نداشت و همیشه می گفت :
"اگرخلبان ترس نداشته باشد وکمی هم شانس یاراوباشد، عراقی ها نمی توانند اورابزنند واگرهم بزنند، این هواپیما تا نود درصد قابل پروازبه یک نقطه ی safe درخاک خودی است وفرصتی برای ترک هواپیما وجود دارد". اونمی ترسید، ازهیچ چیز. واین رابقیه هم می دانستند برای همین بود که همه جا حرف ازاو بود وبرای همین بود که برعکس عادت دیرینه ی ما، ازاو قبل ازشهادتش نیمچه تجلیلی کردند وحتی خیابانی را درزادگاهش، به نامش نامگذاری کردند. برای همین بود که همیشه اولین داوطلب پروازها بود و ازبس پریده بود دیسک کمرگرفته بود. آری دیسک کمر ، کسی فکرش رانمی کرد صندلی خلبان هم - مثل صندلی راننده های بیابان - بتواند مردی را گرفتار دیسک کمر کند، آن قدرکه مرد نتواند به راحتی سرپایش بایستد، خودش هم نمی توانست چنین حالتی راتصورکند ، اما جنگ خیلی چیزها را ثابت کرد. ثابت کرد که می شود آن قدر داوطلبانه درپروازهای بی داوطلب شرکت کرد که قامتت صاف ایستادن رافراموش کند.
عباس دوران که بود؟
|
محل تولد : شیراز / استان فارس |
تاریخ تولد : 1329 |
|
محل شهادت: بغداد |
تاریخ شهادت : 30/4/1361 |
|
مزار شهید : شیراز |
طول مدت حیات: 40 سال |

خلبان شهید عباس دوران ، دلاور تیز پرواز نیروی هوایی ایران
سال 1329 بود، که عباس پا به عرصه هستي نهاد. مادر با شوق فراوان به تربيت او همت گماشت و عباس در شهر زيباي شيراز دوران شيرين کودکي را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصيلات به دانشگاه خلباني نيروي هوايي ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتي جهت ادامه تحصيل به امريکا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهينامه خلباني به ايران بازگشت.تا از خاک پاک کشور خود محافظت نمايد.با آغاز جنگ تحميلي خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه سوم شکاري نفتي شهيد نوژه ادامه داد و در طول سالهاي دفاع مقدس بيش از يک صد سورتي پرواز جنگ انجام داد.
دوران در تاريخ 7/9/1359 اسکله «الاميه» و «البکر» را غرق کرد و در عمليات فتحالمبين حماسه آفريد.

شهیدان عباس دوران و یاسینی، قبل از انجام ماموریت خود به تاریخ 7 آذر ماه 1359
کنفرانس سران کشورهای غیر متعهد در بغداد و رجز خوانی صدام:
در سال 1361 عراق با وجود مخالف ایران میزبانی کنفرانس سران کشورهای غیر متعهد را به عهده گرفت، یکی از شرایط واگذاری میزبانی اجلاس غیر متعهدها ، امن بودن محل برگزاری اجلاس بود . ایران با طرح این مسئله که عراق در حال جنگ است و شهر بغداد نا امن می باشد مخالفت شدید خود را با برگذاری اجلاس در عراق اعلام کرده بود، اما بعثی ها با تبلیغات وسیعی که انجام داده بودند توانسته بودند کشورهای عضو غیر متعهد ها را راضی کنند که اجلاس در بغداد برگذار شود، عراقی ها از دوره قبل این اجلاس که در هند برگزار شده بود ، تبلیغات خود را شروع کرده بودند و با پخش کتابچه ها و اعلامیه های ضد ایرانی در بین نمایندگان اعضای غیر متعهدها در کنفرانس هند ، تمامی افکار اعضا را بر ضد ایران شورانده بودند (هر چند که کشورهای بسیاری که امروزه ادعای دوستی با ایران را دارند در آن زمان دشمن درجه یک محسوب می شدند).
عراقی ها با بیان این موضوع که حتی یک پرنده هم جرات پرواز بر فراز آسمان بغداد را ندارد ، این شهر را امن توصیف کرده بودند و از چندی قبل از تشکیل کنفرانس در بغداد ، با کشیدن خبرنگاران شبکه های بین المللی به بغداد دست به تبلیغات وسیعی زده بودند.
ایران نیز سعی داشت با نا امن کردن آسمان بغداد برگذاری اجلاس را در این شهر غیر ممکن سازد تا عراقی ها نتوانند به اهداف شوم خود در این کنفرانس برسند. که با وجود دلاوری همچون عباس دوران به هدف خود رسید.
عباس دوران و درهم کوبیدن بغداد :
هواپیمای فانتوم نیروی هوای ایران در حال شیرجه
در تاريخ 30/4/1361 عاشقانه براي انجام مأموريت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود . به همين علت صاعقهوار از سد دفاع هوايي پايتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود . اما اصابت موشک عراقي باعث شد، هواپيما آتش بگيرد، دوران شجاعانه به طرف پالايشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمبها را بر روي پالايشگاه فرو ريخت، قسمت عقب هواپيما در آتش ميسوخت . باز هم به کابین عقبش نگاه کرد. شاید برای باردوم یاسوم، شاید. تمام لحظه هایش را ورق زد. می توانست مثل پروازSM 21 مهر59 یا پروازCAS 24 مهر 59 - یا خیلی پروازهای دیگر- هواپیمایش را دودستی نگه دارد، با نیروی خودی هماهنگ کند وآهسته آهسته تا نزدیک ترین نقطه ی خودی برساندش. هنوزهم یادش بود چقدربرای خریدن این هواپیماها هزینه شده است وچقدربرای راه انداختن آن ها بدون یانکی ها. هنوزهم مثل هرروزوهرشب، قدرخودش را می دانست وقدرکمکش را وقدرعشق مثال زدنیش، همسرش، مهنازش را.
ای کاش مطمئن بودکه همین قدرکافیست. ای کاش دلش رضایت می داد برگردد یا لااقل eject کند. ومنتظربماند تا شاید اجلاس بغداد منحل شود.اما خوب می دانست که نباید دل به بازی سرنوشت بسپارد.کاظميان با چتر نجات به بيرون پريد اما دوران به سمت هتل سران ممالک غيرمتعهد پرواز کرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت کند. او در آخرين لحظات با يک عمليات استشهادي هواپيمایش را که دیگر نه موشکی برایش مانده بود ونه گلوله ای به ساختمان هتل بغداد کوبيد. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد که شد.
سردار دلاور 40 ساله ايران در روز سيام تير ماه سال 1361 در راه عشق به وطن که تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملک اهورایی را رقم زد.
بعد از اين واقعه فضاي شهر بغداد در هالهاي از دود فرو رفت، و تبليغات صدام در مورد امنيت بغداد نقش بر آب شد .بدينترتيب اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نگرديد.
بعد از بيست سال تنها قطعهاي از استخوان پا به همراه تکهاي از پوتين عباس دروان به ميهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شيراز به خاک سپردند.
ماجرای شهادت شهید عباس دوران، مرد آسمانها از زبان خلبان کابین عقب تیمسار خلبان منصور کاظمیان:
زماني كه عراقي ها براي برگزاري كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، يك جنگنده ايراني در سحرگاه سي ام تير ماه 1361 بالهاي آهنين خود را بر فراز حريم هوايي بغداد مي گشايد و پالايشگاه «الدوره» در ضلع جنوبي بغداد را نشانه مي رود. تمام بمبها روي هدف خالي مي شود؛ اما هواپيما مورد اصابت موشكهاي ضدهوايي قرار مي گيرد و از تعادل خارج مي شود. خلبان مصمم است از اين پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ايران را از حلقوم زورگويان بعثي بيرون كشد لذا به هدفش مي رسد. اوكسي نيست جز شهيد سرلشكر خلبان «عباس دوران» كه پيكر پاكش بعد از سالها دوري از وطن به همراه 569 تن ديگر از لاله هاي خونين دفاع مقدس، بر دوش ملت بزرگ ايران تشيع شده است.
زماني كه جنگ در سال 59 آغاز شد من در پايگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پايگاههاي همدان، دزفول و بوشهر مامور شدم. زماني كه رفتم پايگاه بوشهر، در آنجا با شهيد بزرگوار «عباس دوران» آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام داديم كه هر دوي آنها موفقيت آميز بود. بعد در سال 1360 به همدان مامور شدم و اين همزمان بود با مامور شدن شهيددوران به همدان، كه از آنجا ديگر بيشتر وقتها با هم بوديم و پروازهاي زيادي انجام داديم به خصوص در عمليات فتح المبين كه پروازهاي ارتفاع بالا انجام مي داديم. حال اگر بخواهم از خصوصيات اخلاقي شهيد دوران بگويم يك مسئله را بايد متذكر شوم و آن اينكه ايشان آدم بسيار ساكتي بود اما بسيار با دل و جرات. بگونه اي كه هر نوع ماموريتي به او محول مي شد با آگاهي به اينكه درصد كشته شدن زياد است ولي قبول مي كرد و هميشه در اينگونه ماموريتهاي خطرناك پيشقدم مي شد. زمان عمليات رمضان بود كه صحبت از برگزاري كنفرانس غيرمتعهدها در بغداد شد و قرار بر اين بود رئيس كنفرانس صدام باشد. ايران اين موضوع را قبول نمي كرد و مي گفت: «به علت اينكه عراق در جنگ است، بغداد ناامن است.» ولي سخنگويان صدام در بغداد مي گفتند: «نه !بغداد محل خوبي براي برگزاري اين كنفرانس مي باشد و از نظر زميني و هوايي امنيت كامل دارد به طوريكه در آسمان بغداد يك پرنده هم جرات پر زدن ندارد. به همين منظور شب 29 تير 61 دستور ماموريت به پايگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب «آماده شب» بودم و فردايش به اداره رفتم. حدود ساعت 11 بود كه شهيد دوران با من تماس گرفت و گفت: «بيا پست فرماندهي». من هم رفتم و بعد از 10 دقيقه شهيد دوران كه قرار بود با من پرواز كند به همراه «شهيد ياسيني» مسئول عمليات پايگاه و «شهيد خضرايي» فرمانده پايگاه و خلبانان اسفندياري، باقري، توانگريان و خسروشاهي، به اتفاق هم به پست فرماندهي آمدند و در مورد چگونگي انجام عمليات صحبتهايي كردند و نتيجه جلسه بر اين شد كه سه تا هواپيما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتي به لب مرز رسيديم يكي از هواپيماها برگردد و دو تاي ديگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. يعني يك حالت ايذايي ايجاد گردد و رادارهاي عراق نشان بدهند هواپيماها برگشتند. صحبتهاي اصلي كه تمام شد،، كابين هاي جلو و عقب صحبتهاي خصوصي را با هم انجام دادند. شهيد دوران به من تاكيد كرد كه: «شما بيشتر حواست به هواپيماهاي دشمن باشد كه به ما حمله نكنند و اگر زماني هواپيما دچار نقص شد و نتوانستيم به پروازمان ادامه دهيم، شما به تنهايي اجكت كن و من به ماموريتم ادامه مي دهم.
اين صحبتها كه تمام شد رفتيم منزل براي استراحت. 30 تير 1361 مصادف بود با 30 ماه رمضان و آن شب مشخص نبود كه فردا روزه است يا عيد روزه با اين حال آن شب بلند شديم و سحري خورديم. قرار بر اين بود كه ماموريت ما ساعت 5 و 30 دقيقه آغاز شود آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار، چرا كه هدف اين بود تا سكوت راديويي رعايت شود و از طرف عراقي ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود كه جيپي آمد در منزل و من رفتم. همه خلبانان داخل جيپ بودند. رفتيم گردان و از آنجا به اتاق چتر و كلاه. چتر و كلاه را برداشتيم و به سمت هواپيما حركت كرديم. در اين هنگام احساس مي كردم ديگر بر نمي گردم و اسير مي شوم ولي صددرصد مطمئن نبودم. همينطور كه مي رفتم گفتم: «خدايا! اگر واقعاً قراره برنگردم زماني كه رفتيم پاي هواپيما، هواپيما يك اشكال جزيي داشته باشه.» وقتي رسيديم مكانيكهاي هواپيما به ما خوش آمد گفتند. شهيد دوران اطراف هواپيما شروع كرد به گشت زدن و چك كردن بمبها و دستگاههاي بيروني هواپيما و من هم رفتم داخل كابينها تا دستگاههاي داخلي را چك كنم مشغول بررسي بوديم كه متوجه شدم سمت نما و حالت نماي هواپيما در حال گردش است، در صورتي كه اينجوري نبايد مي بود و بايد ثابت مي ايستاد. مكانيكها آمدند و گفتند: «فعلاً نمي توانيم درست كنيم. شما مي توانيد پرواز نكنيد.» اما عباس مي گفت: «اين سمت نما وحالت نما در هواي صاف و بدون ابر اصلن كاربرد ندارد و ما در اين هوا نياز به اين وسيله نداريم و مي رويم سر باند و به عنوان شماره 3 آماده پرواز مي شويم. در اصل ما شماره 1 بوديم و شماره 3 هواپيمايي بود كه كه قرار شد برگردد . لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فني بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شديم. معمولن ما در ايران به خاطر اينكه مصرف سوخت كم باشد، با ارتفاع بالا و سرعت كم مي رفتيم يعني با ارتفاع 15000 پا و سرعت 350 مايل به سمت بغداد حركت كرديم. وقتي به مرز رسيديم به خاطر اينكه رادارهاي عراق ما را نگيرند ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين رسانديم و سرعتمان را به خاطر اينكه از برد موشكهاي سام-7 (استرلا) در امان باشيم به 450 مايل افزايش داديم. وقتي از مرز رد شديم در يك آن ديدم كه موشك سام به طرف هواپيماي شماره 2 پرتاب كردند. به آنها گفتم: «موشك براتون پرتاب كردند، مواظب باشيد.» ولي خب خوشبختانه موشك به سرعت هواپيما نرسيد و در 300 متري هواپيما منفجر شد. بعد از مدتي از دستگاههاي داخل هواپيما متوجه شدم رادارهاي عراق ما را گرفتند، لذا موضوع را به شهيد دوران اطلاع دادم و گفتم: «رادارهاي عراق ما را گرفتند.» گفت: «مساله اي نيست.» هواپيماي شماره 2 هم اين موضوع را به ما اخطار كرد كه شهيد دوران به شوخي خطاب به آنها گفت: «مي فرمائيد كه من برم زير زمين پرواز كنم!» قرار ما بر اين بود كه از شرق بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالايشگاه «الدوره» كه به شهر بغداد چسبيده برويم و در آنجا بمبها را روي هدف تخليه كنيم تا پس از ماموريت مستقيم به سمت ايران بيائيم و مجبور نشويم گردشي داشته باشيم و مورد اصابت گلوله قرار گيريم. حدود 5 يا 10 مايلي بغداد بود كه متوجه شديم بايد از ديوار آتشي كه در اطراف شهر درست كرده اند عبور كنيم لذا وقتي ديوار آتش را رد كرديم شهيد دوران به من گفت: «موتور راستمون نشون ميده آتيش گرفته.» گفتم: «مسئله اي نيست فعلاً بريم جلو از شهر كه رد شديم يا موتور را خاموش مي كنيم يا يك كار مي كنيم تا از اين مسئله جلوگيري بشه.» به پالايشگاه كه رسيديم از دور و اطراف پالايشگاه با موشكهاي سام، شروع كردند به زدن ما. من هم با يك دستگاهي كه هواپيما محهز به آن است مشغول از كار انداختن رادارهاي آنها شدم تا لااقل موشك نزنند. به بالاي پالايشگاه كه رسيديم با موفقيت كامل بمبها را تخليه كرديم و در حال برگشت بوديم كه من يك لحظه برگشتم به پالايشگاه نگاه كنم ديدم هواپيما از دم تا پشت سر من آتش گرفت و دارد مي سوزد. سريع به شهيد دوران گفتم: «هواپيما آتيش گرفته، آماده باش بپريم.» و نگاه كردم ديدم دستگاههاي جلوي چشمم هم سياه شده و همان زمان بود كه من داشتم مي رفتم بيرون از هواپيما. همه اين اتفاقات در عرض يك ثانيه رخ داد. حالا روايت بر اين است كه احتمالاً آتش هواپيما به بمبهاي زير صندلي رسيد و صندلي من خودش عمل كرد و مرا از آن آتش نجات داد. من كه پريدم بيرون بيهوش بودم و وقتي بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و يكي داشت لبم را كه پاره شده بود بخيه مي كرد. در اين لحظه به خودم گفتم: «خدايا! من تو هواپيما بودم. اينجا كجاست؟» بعد از مدتي براي امنيت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم كردند و مرا به بيمارستان بردند. از آن جا هم دوباره به وزارت دفاع آوردنم. به آنها گفتم: «جناب دوران كو؟» گفتند: «از هواپيما نپريد و کشته شد.» من باور نكردم چون معلوم نبود كه آنها راست مي گويند يا دروغ، ولي خيلي دنبال اين مسئله بودم و مي خواستم برايم روشن شود كه چه اتفاقي افتاده است.
حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند آنجا خيلي شكنجه ام كردند. بعد از آن تحويلم دادند به سازمان امنيت شان آنجا هم 45 روز بودم تا اينكه سپردنم به دژباني شان تا مرا به اردوگاه اعزام كنند. در آنجا يك سربازي بود كه كمي انگليسي بلد بود. به من گفت: «تو همان خلباني نيستي كه هواپيمايت را زدند؟» گفتم: «بله! چقدر از اين موضوع خبر داري؟» گفت: «بعد از اينكه پالايشگاه بمباران شد، هواپيما در حالي كه آتش گرفته بود به طرف شهر مي آمد يك هو ديدم از داخل آن چتري بيرون پريد و بعداز مدتي كه هواپيما جلوتر رفت منفجر شد.» بعدها كه من از خلبانهاي ديگر سئوال كردم كه: «آيا امكان دارد هواپيما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود؟» گفتند: «نه، مگر اينكه موشك به آن اصابت كند منفجر شود.» خلاصه مرا بردند اردوگاه. در اردوگاه از چگونگي حادثه پرس و جو كردم آنها گفتند: «بيست دقيقه قبل از اينكه شما به بغداد برسيد آژير خطر را زدند و زماني هم كه پالايشگاه را مورد هدف قرار داديد فردايش عكس سانحه را روزنامه هاي عراق چاپ كردند و بدين صورت بود كه تكه هاي هواپيما نزديك يكي از ميدانهاي شهر به زمين خورد و از شهيد دوران پوتين و دستكشش مشخص بود.» آنجا بود كه برايم مسجل شد عباس دوران به شهادت رسيده است.
یادش گرامی باد.
برگرفته از:panskeper.blogfa.com/post-145.aspx
يک خانواده ايراني که خود را از نژاد بهرام چوبين سردار نامي هرمز ساساني مي شمردند و در شمال خراسان مي زيستند در قرن دوم هجري مسلمان شدند. پدر ايشان سامان خدا نام داشت و اين خانواده را به اين سبب "سامانيان" مي خوانند.
نوادگان سامان خدا از زمان مأمون خليفه درآن سوي رود "آمو" که جيحون هم خوانده مي شود حکومت داشتند. اما نخستين کسي از اين خاندان که شأن و اعتبار فراوان يافت، اسماعيل بن احمد بود.
اسماعيل ساماني در سال 287 هجري با عمروليث صفاري پيکار کرد و او را دربند کشيد و سراسر خراسان را به فرمان خود آورد. سپس گرگان و طبرستان را نيز گرفت.
پايتخت شاهان ساماني شهر بخارا بود و بر قسمت شمال خراسان که "ماوراء النهر" يعني آن سوي رودخانه جيحون خوانده مي شد و سراسر خراسان و گرگان و طبرستان و سيستان فرمانروايي داشتند و گاهي به شهرهاي ري و اصفهان لشکر مي کشيدند و با شاهان ديلمي زد و خورد مي کردند.
بزرگترين شاه اين خاندان "نصربن احمد" نواده اسماعيل بود که بيش از سي سال پادشاهي کرد، و او مردي دانا و خردمند بود، و دانشمندان و سخنوران و نويسندگان را دوست مي داشت و تشويق مي کرد.
سامانيان اگرچه مستقل بودند به ظاهر خود را تابع خليفه عباسي مي شمردند و نام او را در خطبه ها و روي سکه ها ذکر مي کردند. سلطنت ايشان بيشتر در خراسان و شمال و مشرق آن استان بود.
شاهان ساماني چون مسلمان بودند نمي خواستند با خليفه بغداد ستيزه کنند و با آنکه در اين زمان دستگاه خلافت بسيار ناتوان بود در پي آن برنيامدند که سراسر ايران را از چنگ او بيرون بياورند.
اما شأن و مقام اين خاندان در تاريخ ايران بيشتر از آنجاست که به زبان و فرهنگ ادبيات فارسي دلبستگي بسيار داشتند. دوران شاهي سامانيان يک صد سال طول کشيد و درسال 389 عبدالملک دوم که آخرين شاه اين خاندان شمرده مي شود از ترکاني که در قسمت شمال شرقي ماوراءالنهر قدرت و دولتي برپا کرده بودند شکست يافت و بخارا پايتخت او به دست ترکان افتاد و خاندان شاهي سامانيان پايان يافت.
رودکي که نخستين شاعر بزرگ ايران است و پدر شعر فارسي خوانده مي شود در زمان سامانيان مي زيسته و نزد شاهان اين خاندان مقام و احترام بسيار داشته است.
در همان زمان که خراسان و ماوراء النهر در دست سامانيان بود و امير نصربن احمد دربخارا سلطنت مي کرد در مازندران و گرگان خاندان شاهي ديگري برپا شد.
بنياد کننده اين دستگاه "اسفار" پسر شيرويه از دلاوران گيلان بود که نخست خود را فرمانبر پادشاه ساماني مي شمرد، اما قصد استقلال داشت، و با ياري يکي از سرداران خود که نامش "مرد آويج" پسر زيار بود سراسر طبرستان را فتح کرد و ري و زنجان و قزوين و قم و ابهر را هم زير فرمان خود درآورد. اماچون با مردمان و سپاهيان خود بد رفتاري مي کرد به دست ايشان کشته شد و مردآويج جانشين او گرديد. (316)
مردآويج که مردي دلير بود قسمت مرکزي و غربي ايران را تسخير کرد، و سپاه مقتدر خليفه عباسي را شکست داد، و مي خواست شاهنشاهي ساساني را از نو بنياد کند و خليفه را براندازد. اما سرانجام در اصفهان کشته شد، و برادرش وشمگير برجاي او نشست. (323)
وشمگير از يک سو با سپاه سامانيان روبرو شد و از سوي ديگر فرزندان بويه که از سرداران سپاه مردآويج بودند با او به ستيزه برخاستند و اصفهان را از چنگ او بيرون آوردند.
وشمگير ناچار به شاه ساماني پناه برد، و براي جنگ با خاندان بويه از او ياري خواست، اما کاري از پيش نبرد و درگذشت.
از مردان نامدار خاندان زيار قابوس پسر وشمگير است که مردي دانشمند و اديب و بزرگوار بوده است.
خاندان زيار از اين پس استقلالي نداشتند و دست نشانده شاهان نيرومند تري بودند که پس از سامانيان در ايران سلطنت مي کردند.
يکي از افراد اين خانواده اميرکيکاوس نواده قابوس وشمگير است که کتابي در دستور زندگي و پند و اندرز براي پسر خود گيلانشاه نوشته است. اين کتاب که نام آن "قابوس نامه" است از کتاب هاي بسيار خواندني و نمونه خوب زبان فارسي در نيمه قرن پنجم هجري است.
در کوهستان هاي گيلان که در روزگار پيشين ديلمان خوانده مي شد مردماني دلير و جنگجو سکونت داشتند. سپاهيان خليفه بارها براي تسخير سرزمين گيلان به آنجا تاخته و از اين دلاوران شکست يافته بودند.
در نيمه دوم قرن سوم هجري علويان، که از نبيرگان حضرت امام حسين (ع) بودند بر طبرستان و گيلان دست يافتند، و مردم آنجا را به پيروي خود واداشتند و چندي برآن سرزمين فرمانروايي کردند. سپس در جنگ با سامانيان ناتوان شدند و سرداران زياري ايشان را برانداختند.
در اين زمان در سرزمين ديلمان مردي بود به نام "بويه". اين مرد سه پسر داشت که علي و حسن و احمد نام داشتند. هر سه دلاور و پهلوان بودند و در سپاه بزرگ گيلان خدمت مي کردند. سرانجام در خدمت مردآويج زياري درآمدند و علي از جانب او حکمران کرج شد. اما علي به زودي از فرمان مردآويج سرپيچي کرد و به اصفهان و فارس و خوزستان تاخت و با سرداران خليفه زد و خورد کرد و ايشان را شکست داد. دراين پيکارها دو برادرش حسن و احمد با او دليرانه همکاري مي کردند.
چون مردآويج کشته شد سراسر ولايت هاي مرکزي و جنوبي و غربي ايران در دست فرزندان بويه قرار گرفت، و اين سه برادر که در همه حال با هم دست يکي بودند، و فرمان برادر بزرگتر يعني علي را مي پذيرفتند، دولت نيرومند و مستقلي برپا کردند.
پس از چندي احمد که برادر کوچکتر بود بغداد را فتح کرد و خليفه عباسي که مستکفي نام داشت ناچار از در اطاعت درآمد و براي دلجويي به او و برادرانش لقب هاي فريبنده داد. علي "عمادالدوله" و حسن "رکن الدوله" و احمد که بر بغداد دست يافته بود "معزالدوله" لقب يافت.
برادران بويه همه مذهب شيعه داشتند و اين مذهب را در ايران رواج دادند ودر بغداد هم عزاداري حضرت امام حسين را معمول کردند.
پس از چندي خليفه عباسي از رفتار سرداران ديلمي نگران شد و خواست با ايشان ستيزه کند. احمد معزالدوله، خليفه را گرفت و به زندان انداخت، و يکي ديگر از مردان خاندان عباسي را به جاي او به خلافت نشانيد و او را "المطيع لله" لقب داد.
از اين پس تا چندين سال خليفه عباسي تنها نامي از خلافت داشت و دلاوران ديلمي بر بغداد، پايتخت خلافت، و سراسر کشورهاي اسلامي فرمانروايي کردند. علي عمادالدوله رئيس اين خاندان بود و چون خود او فرزند نداشت پيش از مردن، برادرزاده اش فناخسرو، پسر حسن رکنالدوله را که "عضدالدوله" لقب داشت وليعهد و جانشين خود قرار داد.
عضدالدوله بزرگترين مرد اين خاندان است. در زمان او سراسر ايران جز خراسان و ماوراءالنهر که در دست سامانيان بود زير فرمان ديلميان درآمد، اما ديگر افراد اين خاندان با هم يگانگي نداشتند و به اين سبب اين شاه دلاور که نخستين بار پس از ساسانيان خود را شاهنشاه خوانده بود چندي به زد و خورد با برادران و خويشان گذرانيد. عضذالدوله سي و پنج سال فرمانروايي کرد. مردي خردمند و دانش دوست بود و به آباداني شوق بسيار داشت. در ايران و عراق عرب بناهاي بسيار به فرمان او ساخته شد که از آن ميان "بندامير" در فارس هنوز برجاست.
عضدالدوله درسال 372 هجري درگذشت و پس از او ميان برادران و خويشان نفاق افتاد و با هم به ستيزه برخاستند. اگرچه نوادگان بويه تا سال 447 هم در گوشه و کنار فرمانروايي داشتند اما به سبب جدايي که ميان ايشان افتاده بود ديگر هرگز آن قدرت نخستين را بدست نياوردند. شاهان خاندان بويه وزيران بزرگ دانشمند داشتند که نام و آوازه ايشان در سراسر کشورهاي اسلامي پيچيده بود و از همه معروفتر صاحب بن عباد است که در زبان و ادبيات عربي سرمشق و نمونه فصاحت شمرده مي شود.


پـهـلـوي اول
پـهـلـوي دوم
انتظار ملت از انقلاب مشروطيت ( 1284 ه.ش. ) استقلال ، آزادي و استقرار حكومتي ملي – اسلامي بود كه از نخستين ماههاي پس از صدور فرمان مشروطيت و گشايش مجلس شوراي ملي و به ويژه گفتگو بر سر متمم قانون اساسي به ياس و ناكامي انجاميد . نزديك دو سياست شوم روس و انگليس پس از يك قرن رقابت ، موجب انعقاد قراردادهاي 1286 ه.ش. ( 1907 م. ) و 1294 ه.ش. ( 1915 م. ) در تقسيم ايران به مناطق نفوذ به منظور جلوگيري از حضور كشورهاي ديگر بود . در جنگ بين الملل اول ( 1918 – 1914 م.) با نقض بي طرفي ايران ، قسمتهاي از كشور در اشغال قواي متخاصم قرار گرفت و صحنه جنگ روس و انگليس و عثماني شد . عدم كارآيي دولتها و سقوط پي در پي آنها ، ناامني ، صدمات و خسارات جنگ ، نهضتهايي را در گوشه و كنار مملكت به همراه داشت تا آنجا كه احتمال تجزيه كشور مي رفت .

سقوط رژيم روسيه تزاري كه حمايت از سلاطين قاجار را عهده دار بود و جايگريني بلشويكها كه فرياد رهايي سر مي دادند ، انگليس را به تلاشي مضاعف وادار ساخت تا هم منطقه را در مقابل خطر انقلاب شوروي حفظ كند و هم جاي رقيب سابق را بگيرد و امتيازات نفتي را همچنان در دست داشته باشد .
قرارداد وثوق الدوله – كاكس ، كه ايران را در وضع تحت الحمايگي قرارمي داد ، در سال 1298 ه.ش. ( 1919 م. ) به امضاء رسيد و اين امر از ورود ايران به كنفرانس صلح ورساي جلوگيري كرد . با نظر ژنرال آيرون سايد انگليسي استاروسلسكي فرمانده روسي قزاق كنار گذاشته شد و سردار همايون ، فرماندهي كل قزاق را در اختيار گرفت . موج خروشان اعتراض بر ضد قرارداد 1919 م. در داخل و خارج كشور و عدم پذيرش صريح آن از جانب احمدشاه ،انگليس را به تغيير سياست در مورد ايران وادار ساخت . تشكيل حكومتي قدرتمند لازم بود كه از پيشرفت ارتش سرخ ، تا گيلان آمده بود ، جلوگيري كند و مانع رشد نهضتهاي مردمي ، كه براي دارندگان امتياز نفت مضر بود ،گردد و در عين حال نمودار تحقق آمال وخواسته هاي ملت باشد. مذاكرات آيرون سايد با رضاخان و سيدضياء الدين در قزوين سرنوشت ساز بود . رضاخان بر ديگر كانديداها سبقت گرفت و مجري كودتاي سوم اسفند 1299 ه.ش. شد .رضا خان ميرپنج فرزند عباسقلي خان سواد كوهي معروف به داداش بيك در 1256 شمسي در قريه آلاشت تولد يافته و در 22 سالگي به نيروي قزاق پيوسته و در طي بيست سال مراحل نظامي را تا فرماندهي هنگ قزاقخانه ( آترياد ) همدان طي كرده بود و قرار شد براريكه قدرت مستقر گردد. به احمد شاه جوان آخرين شاه از سلسله قاجار هم اطمينان داده شد كه از جانب كودتا خطري او را تهديد نمي كند و در عين حال وادار گرديد كه فرمان رياست وزرايي سيد صياء الدين را امضاء كند و عنوان سردار سپه را به رضاخان اعطا نمايد .
به دنبال كودتا كه در روز دوشنبه سوم اسفند ماه ( حوت ) نيمه شب انجام شد ، پايتخت را تسخير كردند و با ايجاد سروصدا و تير اندازي بي مورد و زد و خوردهايي نه چندان جدي ، كودتاگران توانستند در مردم وحشت و اضطراب ايجاد كنند و فرداي آن روز جمع زيادي از رجال و دولتمرادن گذشته بازداشت شدند و اقداماتي در جلب نظر مردم صورت گرفت .
سيدضياءالدين طباطبايي به منظور عوام فريبي و كسب و جاهت سياسي ، قرارداد 1919 م. را كه به همت دلير مرداني همچون آيت ا... مدرس عملا" كارايي خود را از دست داده بود لغو كرد و انگلستان نيز براي اغفال مردم ايران ، لغو اين قرارداد را با خشنودي پذيرفت تا كابينه مورد نظر كابينه اي ملي و ضد انگليسي معرفي شود .
عهد نامه مودت ايران و شوروي كه متضمن انصراف از امتيازات تزارها بود، امضاء گرديد ( 7 اسفند 1299 ه.ش. ). اندكي بعد سردار سپه به جاي مسعود كيهان وزير جنگ شد و همكار خود سيد ضياء را در مبارزه قدرت تبعيد فرستاد . رضا خان تا 26 خرداد 1302 ه.ش. با حضور در كابينه هاي قوام ، مشير الدوله و مستوفي الممالك با عنوان وزير جنگ تصميم گيرنده اصلي بود .
وي با ادغام ديويزيون قزاق ، ژاندارمري دولتي ، بريگاد مركزي و ساير قواي پراكنده نظامي پليس جنوب ( SPR ) ، ارتش متحدالشكلي را پايه گذاشت كه فقط مجري دستورهاي وزير جنگ بود و در همين زمان به پاره اي از نهضت ها از جمله نهضت جنگل و قيام كلنل پسيان پايان داده شد .
نهضت جنگل بر پايه ظلم ستيزي و آرمان خواهي و تفكر ديني توسط ميرزا كوچك جنگلي در شمال كشور شكل گرفت و در مقطع كوتاهي توانست در مقابل قواي بيگانه ( روس و انگليس ) ايستادگي كند . پس از پيروزي بلشويكها و سرنگوني حكومت روسيه تزاري ،گر چه اين نهضت در مقطع بسيار كوتاهي مورد حمايت بلشويكها قرار گرفت ، ولي با چرخش سياست خارجي شوروي مبني بر اعلام سياست سازش با دولتها و انصراف از سياست حمايت انقلاب جهاني ( در هشتمين كنگره حزب كمونيست ) ميرزا كوچك جنگلي قرباني توافقات بين المللي شد و قواي رضا خان توانست باقيمانده نيروهاي او را هم متلاشي كند . رضا خان سردار سپه در خرداد 1302 ه.ش. فرمان نخست وزيري را از احمد شاه گرفت و موجبات سفر سوم او را به اروپا فراهم ساخت ( 10 آبان 1302 ه.ش. ) .
قتل ماژورايمبري ، كنسول ايالات متحده آمريكا در تهران ، علاقه اين كشور را به حضور در منطقه تا مدتي به تاخير انداخت و بهانه اي به دست سردار سپه داد تا حكومت نظامي برقرار سازد ( تير 1303 ه.ش. ) .
استيضاح اقليت مجلس كه روند فعاليت رئيس الوزراء را بر خلاف اصول قانون مشروطيت مي دانست ، به جاي بركناري رضاخان ، به تضعيف مجلس منجر شد و رضاخان فرماندهي كل قوا را هم به عهده گرفت ( 14 بهمن 1303 ه.ش. ) و متعاقب سركوب سركشاني چون سميتقو و بر كنار كردن شيخ خزعل از مستند قدرت در خوزستان نفت خيز ، خود را قهرمان ملي جلوه داد كه هم مخالفان داخلي خلع سلاح و هم شورويها اغفال گرديدند . رضا خان براي تصاحب قدرت بيشتر ، به فكر تغيير رژيم و احراز مقام رياست وزرايي ارضاء مي شد و نه استعمار انگلستان اين هدف محدود را در ايران دنبال مي كرد . اما چون طرح تغيير سلطنت از قاجاريه به پهلوي در ابتداي نخست وزيري رضاخان ممكن نبود و مقاومت جدي جامعه را در پي داشت ، لذا براي آماده كردن افكار عمومي جامعه براي اين تغيير، شعار جمهوري مطرح شد زيرا مقارن همين ايام در تركيه هم رژيم امپراتوري منحل و نظام جمهوري مستقر شده بود . اين امر بهانه خوبي براي طرفداران رضاخان بود كه تبليغات وسيعي به راه بيندازند و خواهان استقرار نظام مشابهي در ايران شوند . براي تغيير ، بهترين راه وجود مجلس بود كه مي توانست چنين اقدامي را قانوني جلوه دهد . اين جريان در آغاز انتخابات مجلس پنجم كه سردار سپه با قدرت قشون و وزارت داخله ، مجلس شورايي آراسته ترتيب داده بود ، به وقوع پيوست .
در انتخابات اين دوره گرچه اقليتي چون آيت الله سيد حسن مدرس و دكتر محمد مصدق نظائر آنها به مجلس راه يافتند ، اما از ولايات ، دست نشاندگان رضاخان و امير لشكرها بر ديگران پيشي گرفتند و در برابر دو حزب " اصلاح طلبان" و " سوسياليستها " ، حزب ديگري به نام " دمكرات مستقل " تشكيل دادند كه پس از چندي با نام " حزب تجدد " فعاليت گسترده اي را آغاز كرد . حزب جديد قصد داشت قبل از آنكه اعتبار نامه هاي اقليت تصويب شود ، به محض آمادگي مجلس ، ( نصف به علاوه يك ) ،لايحه جمهوريت را به مجلس آورد و به تصويب رساند و اگر اقليت مخالفتي كرد ، اعتبار نامه افراد مخالفت را رد كند .
طرفداران رضاخان ( با نام فراكسيون تجدد ) و مخالفان به رهبري مرحوم مدرس ( با نام اقليت ) مدتي در كشمكشهاي پارلماني قرار گرفتند و در اين گفتگوها ، ارتباط كودتا با قرارداد 1919 ميلادي و رابطه غوغاي جديد جمهوري خواهي با كودتا و نقش افراد دست اندركار به خوبي آشكار گرديد كه در مجلس و جامعه واكنشهايي پديد آورد . مدرس چون مي دانست رضاخان با اعمال نفوذ و تقلب در انتخابات موفق شده است عده اي از طرفداران خود را به عنوان نماينده به مجلس بفرستد ، تصميم گرفت تا با اعتراض به اعتبارنامه آنان ،با حضورشان در مجلس مخالفت كند .
پس از واقعه دوم حمل 1303 خورشيدي و تظاهرات مردم در بهارستان به حمايت از مدرس و قشون كشيهاي رضاخان و كشته و مجروح و مصدوم شدن تظاهر كنندگان ، ورودي رضا خان به تالار مجلس و رويارويي با نمايندگان برجسته ، خاصه مرحوم موتمن الملك رئيس مجلس ، هياهوي " جمهوري خواهان " فروكش كرد . رضاخان پس از معذرت خواهي و دستور آزادي محبوسان روزهاي اخير ،خود به عموم مردم توصيه كرد كه "عنوان جمهوري " را موقوف نمايند . رضا خان چون به دليل مخالفت روحانيان كاري از پيش نبرد ،بر آن شد كه به عنوان سلطنت يكه تاز عرصه سياست شود. او پس از يك دوره قهر و آشتي ، با رسيدن به " مقام فرماندهي كل قوا " و اجراي برنامه ارسال تلگرامها و طومارها و نامه ها از ولايات به تحكيم ارتش و حاكمان و واليان دست نشانده ، در مخالفت با سلطنت قاجاريه و احمد شاه كه به تحقيق پايگاه مردمي و تاريخي و سياسي خود را از دست داده بود ، شرايطي پديد آورد كه مجلس دوره پنجم در جلسه 9 آبان 1304 ه.ش. ماده واحده اي را با مضمون " مجلس شوراي ملي به نام سعادت ملت ، انقراض سلطنت قاجاريه را اعلام نموده و حكومت موقتي را حدود قانون اساسي و قوانين موضوعه مملكتي به شخص آقاي رضاخان پهلوي واگذار مي نمايد ، تعيين تكليف حكومت قطعي موكول به نظر مجلس موسسان است كه به تغيير مواد 36 ، 37 ، 38 ، 40 متمم قانون اساسي تشكيل مي شود " ، با اكثريت 80 راي از 85 نفر نمايندگان حاضر تصويب نمود . ده روز پس از خلع احمدشاه از سلطنت ، سفير انگلستان نزد رضاخان رفت و طي يادشتي از سوي دولت انگلستان ، حكومت وي را به رسميت شناخت و فرداي همان روز نيز سفير شوروي به رسميت شناختن حكومت او را توسط دولت متبوعش اعلام كرد . مجلس موسسان در 5 آذر 1304 ه.ش. با تعداد نمايندگاني سه برابر مجلس شورا با رياست ميرزا صادق خان مستشار الدوله تشكيل شد و طي پنج جلسه با تغيير اصول ياد شده ، رضاخان را به سلطنت برگزيد و سلطنت را در خاندان او موروثي نمود . شاه جديد در 4 ارديبهشت 1305 ه.ش. تاجگذاري كرد .
برخورد زمامداي روسيه با رضاخان ، براساس تحليل ماركسيستي آنان از پايگاه اجتماعي وي استوار بود . آنان رضا خان را به عنوان عامل توانمند " بورژوازي ملي "در برابر " فئوداليسم پوسيده سنتي " تلقي مي كردند و معتقد بودند كه وي ايران را از حالت نيمه فئودالي خارج و با ملاكين و زمينداران بزرگ و روحانيان مبارزه خواهد كرد، لذا به حمايت از او برخاستند .
بر اساس همين تحليل نمايندگان سوسياليست كه در مجلس پنجم شركت داشتند و همواره از روسها تبعيت مي كردند. سليمان ميرزا و پانزده نفر از نمايندگان چپ به هنگام طرح تغيير سلطنت ، به پادشاهي رضاخان راي مثبت دادند و به اين ترتيب در ايجاد حکومت پهلوي سهيم شدند . رضا خان كه با تظاهر به رعايت مذهب و پذيرش نظرات روحانيان و اظهار علاقه مندي به احكام دين و حمايت بخشي از روحانيان كه سقوط سلطنت قاجار و استقرار نظم جديد را به نفع جامعه مي دانستند ، به قدرت رسيده بود از آغاز يلطنت سياستي مخالف در پيش گرفت ، چنان كه مقارن دوره ششم مجلس در مسئله نظام وظيفه با روحانيان روشي مخالفت آميز آغاز كرد و اين روش اجتماع علما را در قم به عنوان اعتراض پيش آورد .
تبديل محاضر شرع به محاضر رسمي ، روحانيان را از امور جاري بازداشت . تفكيك دين از سياست به صورت يك اصل در آمد و موقوفات در اختيار دولت قرار گرفت . در مسئله تغيير لباس و كشف حجاب و اسلام زدايي تا آنجا پيش رفت كه فاجعه مسجد گوهر شاد و گشتار عمومي پيش آمد ( 1314 ه.ش. ) و در اين راه حتي از گماشتن ماموراني مخصوص در كوچه و خيابانهاي شهر كه وظيفه داشتند به زور چادر از سر زنان بكشند ، خودداري نكرد . رضاخان براي تضعيف روحانيان دستور داد كه آنان نيز لباسهاي مخصوص خود را كنار بگذارند و از دخالت در امور اجتماعي جدا" احتراز كنند .
مجلس شوراي ملي از دوره ششم تا دوازدهم با نظم خاصي ادامه يافت و تبديل به مركز منتخبين رضاخان شد و طبعا" آنچه تصويب مي كردند خواست شاه بود . آخرين اقليت مجلس مربوط به دوره هفتم است . از دوره هفتم به بعد انتخابات كليه نقاط كشور با مداخله دولت انجام گرفت . تشكيل هر دولت با اراده رضاشاه و سقوطش هم با اشاره او بود . محمد علي فروغي ،ميرزا حسن خان مستوفي الممالك ، مهديقلي خان هدايت ، محمود جم ،احمد متين دفتري ،علي ( رجبعلي ) منصور در دوران سلطنت او ماموريت يافتند تشكيل كابينه دهند .
نظميه رضاشاه با رياست سرهنگ محمد در گاهي شروع شد و بعد از محمد صادق خان كوپال ، سالها محمد حسين آيرم اين سمت را بر عهده گرفت و با خشونت و قساوت بسيار و اختيارات فوق العاده نظارت عمومي را به عهده داشت تا نظام ديكتاتوري مستقر متزلزل نگردد، تا جايي كه براي مسافرت از شهري به شهر ديگر اجازه نظميه لازم بود و در اجراي سياست مستبدانه شاه از همين طريق بسياري از مخالفان و حتي موافقاني كه رضا خان را در رسيدن به قدرت ياري كردند مثل نصرت الدوله ، تيمورتاش، سردار اسعد ، اسدي ، و در گاهي نابود شدند . مطبوعات زير سانسور شديد قرار گرفتند و يكي بعد از ديگري تعطيل شدند و مديران آن به مجازات رسيدند . فقط جرايدي باقي ماندند كه از پهلوي تجليل مي نمودند . از سال 1310 ه.ش. با تفسير قانون اساسي ،وزير دادگستري در نقل و انتقال قضات مجاز گرديد.
انگليس كه با امتياز دارسي ( 1901 م. ) نفت را در اختيار داشت، علاقه مند بود كه تمديد قرارداد را از تصويب مجلس بگذراند، لذا در 1310 ه.ش. به يكباره در آمد ناچيز ايران از نفت را به مقدار زيادي كاهش داد . موضوع در جريان مذاكره قرار گرفت اما در 16 آذر 1311 ه.ش. شاه از به نتيجه نرسيدن مذاكرات برآشفت و امتياز نامه دارسي را در آتش سوزاند و دستور داد مجلس لغو امتياز دارسي را اعلام نمايد . اما شركت نفت مقابله را تشديد كرد وتبليغات گسترده اي عليه ايران شروع شد . براي اولين بار در اين دوره به زعم مقابله با انگليس ، مردم ابراز خوشوقتي مي كردند . انگليس موضوع را به جامعه ملل ارجاع داد. برطبق توصيه جامعه ملل ،مذاكرات بين طرفين انجام گرفت و قرارداد 1312 ه.ش. ( 1933 م. ) با تمديد امتياز به مدت شصت سال همان طور كه خواسته انگليس بود ،به دستور رضاخان امضاء و به تصويب مجلس رسيد و هرگونه ادامه بحث نسبت به آن ممنوع گرديد . با وجود مراقبت دستگاه پليسي، شورويها عناصر كمونيست را تقويت مي كردند تا اينكه در 1308 ه.ش. ژرژ آقاپگف كارمند بازرگاني شوروي در تهران ، به سفارت انگليس پناهنده شد. وي اسرار شبكه جاسوسي شوروي در ايران را فاش ساخت و در اين ارتباط اشخاصي دستگير و روابط با شوروي تيره شد و در قوانين ،مجازات سنگيني براي فعاليتهاي كمونيستي پيشبيني گرديد. در 1316 ه.ش. شبكه كمونيستي ديگري مركب از 53 ايراني شد كه دكتر اراني در راس آنان بود كه محكوميتهايي پيدا كردند . رضاشاه در 1314 ه.ش. مسافرت يك ماهه اي به تركيه و ملاقات با مصطفي كمال ( آتاترك ) رئيس جمهور آن كشور را داشت و تحت تاثير تحولات تركيه قرار گرفت . در بازگشت روند حركت به سوي غرب را تشديد نمود . در اوايل سلطنت رضاخان كاپيتولاسيون لغو گرديد و ارتباط با كشورها گسترش يافت و اختلافات مرزي با همسايگان ، به طريق مختلف مرتفع شد . بارها بر حق حاكميت ايران نسبت به بحرين تاكيد شد بدون اينكه اقدام جدي و عملي ،كه مستلزم مقابله با انگليس باشد ،صورت پذيرد . قرارداد تعيين خط سر حدي ايران و تركيه با انضمام آرارات شرقي به خاك تركيه منعقد شد ( 1311 ه.ش. ) . قانون تعيين حدود آبهاي ساحلي و منطقه نظارت دولت در دريا تصويب گرديد ( 1313 ه.ش. ). با افغانستان بر اساس نظري كه 45 سال قبل از آن ژنرال ماكلين و كلنل ماكماهون انگليسي داده بودند ، كه مستلزم چشم پوشي از بخش وسيعي از خراسان و بلوچستان و سيستان بود ،با راي حكميت دولت تركيه ، قرارداد تعيين حدود امضاء شد ( 1314 ه.ش. ) و بالاخره در جهت هماهنگي سياست در منطقه پيمان دوستي و عدم تجاوز بين ايران و تركيه و افغانستان و عراق در كاخ سعد آباد به امضاء رسيد ( 1316 ه.ش. ) . در مورد رود هيرمند هم در 1318 ه.ش. قراردادي با افغانستان به امضاء رسيد .
روابط سياسي و اقتصادي با آلمان كه از مدتها قبل شروع شده بود، پس از نمايان شدن آثار جنگ جهاني اول گسترش بيشتري يافت و رضاخان ابتدا بر پايه خواستهاي بريتانيا، در تقويت اقتصادي آلمان به منظور جلوگيري از نفوذ انديشه هاي كمونيستي در آن كشور گام برداشت .
احداث بسياري از ساختمانها و تاسيسات كشور و از جمله راه آهن به وسيله كارشناسان آلماني انجام مي گرفت. تاسيس دانشگاه تهران و گسترش مراكز آموزشي و اعزام محصل به خارج و تصويب قوانين غالبا" ترجمه شده از غرب مربوط به اين دوره است . پس از به قدرت رسيدن حزب ناسيونال سوسياليست هيتلري ( 1933 م. ) با شروع جنگ ، انگليسيها مانع حمل كالاي آلمان از راه دريا به ايران شدند . آلمان راه شوروي را انتخاب كرد . سياست بريتانيا قطع رابطه با دولت هيتلري بود اما رضاخان تعلل نشان داد .
در اول تير 1320 ه.ش. آلمان خاك شوروي را مورد حمله قرار داد . چرچيل با وجود تمامي دشمني ، متحد شوروي شد . مسئله رساندن مهمات به جبهه روسيه فقط از طريق راه آهن ايران حل مي گرديد ، اما مشكل اعلام بي طرفي ايران بود . در 27 تير 1320 ه.ش. انگليس و روسيه يادداشتهاي مشابهي به ايران تسليم و از فعاليت آلمانها ابراز نگراني گردند و خواستند كه تعداد آلمانيهاي مقيم ايران را به يك پنجم كاهش دهد . پيغام خصوصي انگليس هم واگذاري راه بود اما از طرف ايران به آن توجه نشد . التيماتوم دو كشور و پيام هيلتر ، رضاخان را در وضع بغرنجي قرار داد. وي سياست دفع الوقت را در پيش گرفت . در سحر گاه سوم شهريور 1320 ه.ش. ايران از شمال و جنوب مورد تجاوز قرار گرفت . ارتشي كه تمام هم رضاخان صرف آن شده بود ، به هنگام ورود قواي بيگانه توان مقاومت نداشت و از جانب ملت هم مورد حمايت قرار نگرفت و از هم پاشيد .
رضا خان براي باقي ماندن در قدرت نياز به تقويت انگليسيها داشت اما جلب رضايت آنان در آن شرايط ساده نبود . وي ناچار به فروغي متوسل شد كه سالها او را كنار گذاشته بود . روسها شديدا" با بودن رضاخان مخالف بودند حتي سخن از بازگشت قاجاريه و تغيير رژيم از سلطنت به جمهوري پيش آمد . اما ظاهرا" با مهارت و سوابق فراماسونري فروغي اين مسئله منتفي شد و قرار شد رضاشاه از سلطنت كناره گبري گند و پسرش محمد رضا به سلطنت برسد و به اين طريق نفوذ سياست انگليس در هيئت حاكمه ايران همچنان باقي ماند . رضا شاه با استعفاي از سلطنت به تبعيد رفت .
رضا خان در مرداد 1323 ه.ش. در ژوهانسبورگ در گذشت.
سرزمین وسیع ارسباران به مرکزیت اهر یکی از زیباترین مناطق کشور پهناور ایران محسوب میشود این منطقه که شامل شهرستانهای اهر و کلیبر میباشد به علت قدمت تاریخی و تمدن کهنش و پوشش زیبای گیاهی "جنگلهای معروف ارسباران"هنوز هم مورد لطف هیچ دولتمردی قرار نگرفته . نه تنها در حال حاضر بلکه از زمانهای قدیم این بی توجهی وجود داشته چنانکه در زمان صفویه بدلیل توجه پادشاهان صفوی به شهر های اردبیل و تبریز این شهر را از غافله رونق و پیشرفت عقب انداختند.وجه تسمیه اهر: مورخان در مورد علت نامگذاری این شهر به اهر به موارد گوناگونی اشاره کرده اند از جمله اینکه نام این شهر در قدیم میمند بوده چنانچه نویسنده کتاب حدود العالم در سال 375 ه.ق از اهر بنام میمند نام برده و این منطقه را منطقه ای بسیار آباد توصیف کرده استبعضی دیگر از مورخان در مورد نام اهر اینگونه بیان کرده اند که اهر از کلمه ا ه ر "بفتح الف و سکون ه" که در زبان عربی معنی درخت ون را میدهد.گرفته شده است. چرا که در این منطقه خوش آب و هوا بعلت وفور درختان ون به این نام نامیده شده است .که بعدها اهر نام میگیرد.چنانکه در قرون اولیه اسلامی از آن بنام اهریج یاد شده استعده ای دیگر از مورخان نیز نام این شهر را ریشه در عقاید مذهبی آنان دانسته چنانکه کلمه اهر را از کلمه هر و هور که بمعنای خورشید میباشد و نشان دهنده مذهب مهر و هور پرستی این منطقه دارد . همچنانکه اسامی مناطق وابسته به این شهر تایید کننده این موضوع میباشد مناطق زیر موید مهر پرستی این مناطق در دوران قدیم میباشدبخش هوراند: همان اهورا وند است به معنای مکان خورشیدبخش خروانق : به معنای نگهبان خورشید میباشدو.............. در قسمتهای بعدی به تاریخ ارسباران و طبیعت بکر این منطقه و قلعه های زیادی که در این دیار واقع شده اند خواهیم پرداخت. قلعه معروف بابک خرمدین در این منطقه قرار داردلازم به توضیح است چون مطالب فوق از تخصص نویسنده خارج است امید آن میرود ایرادات و اشکالات آنرا اعلام تا در همین مکان تصحیح گردد باتشکر و امتنان . پیروز و سر بلند باشید