تبليغاتX
تحقیقات یک دانشجو معلم محقق

تحقیقات یک دانشجو معلم محقق

خدایا به ما زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخوریم

fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد.  جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است.  اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره.  جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته.  نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است.  گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است.  نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست.  ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:

«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد.  گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.

جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد.  پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود.  ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند.  در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند.  در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود.  در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود.  بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد.  هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت.  مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.  علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد.  بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.

اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است.  در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته.  الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت.  وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.

بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود.  همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي.  مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.»

از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.

عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده که درباره جلال الدين رومي و کتاب مثنوي سروده:

آن فـريــدون جــهـــان مــعــنـــوي                           بس بود برهان ذاتش مثنوي

من چه گويم وصف آن عالي جناب                          نيست پيغمبر ولي دارد کتاب

شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:

من نمي گويم که آن عالي جناب                              هست پيغمبر، ولي دارد کتاب

مـثــنــوي او چــو قــرآن مــــدل                                 هادي بعضي و بعضي را مذل

ميگويند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي مي پرسيد: "بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام است؟"، سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولوي) را ميخواند که مطلعش اين است:

هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست                    ما بفلک ميرويم عزم تماشا کراست

اکنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرک درج ميشود:

يـار  مـرا , غار مـرا , عشق  جگر  خـوار  مـرا                          يـار تـوئی , غار تـوئی ,    خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئی , روح تـوئی ,  فاتح و مفتوح تـوئی                        سينه   مشروح  تـوی   ,   بر  در  اسرار  مـرا

نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی                        مرغ کــه طور تـوئی  ,    خسته به منقار مـرا

قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی                    قند تـوئی  ,  زهر تـوئی  ,   بيش ميازار  مـرا

حجره خورشيد  تـوئی  ,  خانـه  ناهيـد   تـوئی                     روضه اوميد تـوئی  ,   راه   ده   ای  يار   مـرا

روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی                       آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده  اين بار مـرا

دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی                     پخته تـوئی , خام تـوئی , خام  بمـگذار مـرا

اين تن اگر کم تندی   , راه دلم کم زنـدی                           راه شـدی تا نبـدی ,    اين همه گفتار مـرا

*******

مرده  بدم  زنده  شدم  ،  گريه  بدم  خنده شدم                 دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم

ديده  سيرست  مرا    ،   جان  دليرست    مرا                    زهره  شيرست  مرا   ،       زهره   تابنده  شدم

گفــت که :    ديوانه نه ،   لايق  اين  خانه     نه                  رفتم  و  ديوانه شدم    سلسله    بندنده  شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه                  رفتم و سرمست  شدم  و  ز   طرب آکنده  شدم

گفــت که :  تو کشته نه ،  در  طرب  آغشته  نه                  پيش  رخ  زنده  کنش  کشته   و    افکنده  شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی                  گول شدم  ،  هول شدم ،   وز همه بر کنده شدم

گفــت که :   تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی              جمع نيم  ،  شمع نيم  ،     دود     پراکنده شدم

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری                   شيخ  نيم  ،    پيش نيم   ،   امر  ترا  بنده شدم

گفــت که :   با بال و پری ، من پر و بالت ندهم                    در  هوس  بال  و پرش   بی  پر   و  پرکنده شدم

گفت  مرا  دولت نو   ،    راه مرو    رنجه مشو                     زانک  من  از  لطف  و  کرم سوی  تو  آينده شدم

گفت مرا عشق کهن   ،    از  بر  ما  نقل  مکن                   گفتم  آری  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئی  ،   سايه گه  بيد    منم                 چونک  زدی بر سر من    پست و   گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم   ،  وا شد و بشکافت دلم                   اطلس نو  بافت دلم   ،   دشمن  اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ،   لاف همی زد ز بطر                      بنده و خربنده بدم  ،   شاه   و     خداونده شدم

شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بی  حد   تو                       کامد  او در  بر  من ،       با     وی   ماننده شدم

شکر  کند   خاک دژم  ،   از فلک و چرخ بخم                       کز  نظر   و   گردش   او    نور       پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک ،  از ملک و ملک و ملک                       کز کرم  و  بخشش  او  روشن   و  بخشنده شدم

شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر  ديم سبق                   بر  زبر  هفت  طبق  ،        اختر  رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم    چرخ  دو  صد  تاه شدم                   يوسف  بودم   ز کنون     يوسف   زاينده   شدم

از توا م ای  شهره قمر ،  در  من و در خود بنگر                    کز  اثر   خنده    تو    گلشن      خندنده    شدم

باش  چو شطرنج روان  خامش و خود جمله زبان                 کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ   و    فرخنده  شدم

*****

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم                 وی مطربان    ,   وی مطربان دف شما  پر زر کنم

باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پيش  آن يار آمدم                        در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم ,   از جمله   آزاد آمدم                      چندين  هزاران  سال  شد  تا من بگفتار آمدم

آنجا روم ,  آنجا روم  ,      بالا بدم    بالا روم                       بازم رهان  ,  بازم رهان   کاينجا   بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم  ,  ديدی که ناسوتی شدم                 دامش   نديدم   ناگهان  در   وی   گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر ,  نه مشت خاکم مختصر                    آخر صدف من نيستم  ,   من  در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ,  ما را بچشم سر ببين                   آنجا بيا  ,  ما را  ببين  کاينجا  سبکسار آمدم

از چار  مادر  برترم    وز  هفت  آبا  نيز هم                         من  گوهر  کانی  بدم     کاينجا   بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست                   ورنه  ببازارم  چه  کار   ويرا   طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی  ,   نظر در کل  عالم کی کنی                 کندر  بيابان  فنا  جان  و  دل   افکار  آمدم

*****

اندک   اندک      جمع   مستان    می رسنـــد                    اندک   اندک       می  پرستان   می رسنـــد

دلنوازان    ناز  نازان                       در ره اند                     گلعذاران             از   گلستان   می رسنـــد

اندک   اندک       زين   جهان هست و نيست                     نيستان   رفتند   و     هستان    می رسنـــد

جمله     دامنهای     پر    زر      همچو     کان                    از    برای     تنگ        دستان    می رسنـــد

لاغران     خسته       از     مرعای       عشــق                   فربهان         و        تندرستان    می رسنـــد

جان      پاکان     چون      شعاع       آفتــاب                      از        چنان     بالا   بپستان     می رسنـــد

خرم    آن       باغی    که       بهر     مريــمان                    ميوه های     نو   ز    مستان      می رسنـــد

اصلشان    لطفست   و  هم     واگشت    لطف                 هم   ز بستان   سوی     بستان  می رسنـــد

*****

دل من کار تــو دارد  ,     گل  گلنار  تــو دارد                        چه  نکوبخت  درختی   که برو بار تــو دارد

چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟                      چو  بر آن چرخ معانی مهش  انوار تــو دارد

بخدا   ديو   ملامـت     برهد   روز     قيامت                       اگر  او مهر  تــو دارد   ,    اگر اقرار تــو دارد

بخدا حور و فرشته  ,    بدو صد نور سرشته                        نبرد سر  ,  نپرد جان  ,    اگر انکار تــو دارد

تو کيی ؟  آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی                    نه  چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد

ز  بلا های  معظم  نخورد  غم  , نخورد غم                        دل  منصور  حلاجی   ,    که   سر دار تــو دارد

چو ملک کوفت دمامه    بنه ای عقل عمامه                        تو  مپندار  که  آن  مه   غم  دستار  تــو دارد

بمر  ای خواجه زمانی  ,   مگشا هيچ دکانی                      تو  مپندار  که  روزی     همه   بازار  تــو دارد

تو   از   آن روز که زادی هدف نعمت و دادی                         نه   کليد   در   روزی      دل   طرار  تــو دارد

بن   هر  بيح  و   گياهی   خورد  رزق  الهی                       همه وسواس  و  عقيله دل   بيمار تــو دارد

طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن                     که   ز هر برگ و   نباتش شکر انبار تــو دارد

نه کدوی  سر  هر کس  می  راوق تــو دارد                        نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد

چو  کدو   پاک   بشويد   ز  کدو   باده برويد                        که  سر و سينه   پاکان   می  از آثار تــو دارد

خمش  ای  بلبل   جانها   که  غبارست زبانها                     که  دل  و جان   سخنها       نظر يار تــو دارد

بنما  شمس   حقايق   تو   ز   تبريز   مشارق                      که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد

******

شمس  و قمرم آمد  ,   سمع و بصرم آمد               وان   سيم  برم  آمد    وان  کان زرم آمد

مستی   سرم    آمد       نور    نظرم آمد               چيز  دگر  ار  خواهی        چيز دگرم آمد

آن  راه   زنم   آمد  ,   توبه     شکنم آمد                وان يوسف سيمين بر ,      ناگه ببرم آمد

امروز به   از دينه     ,    ای مونس ديرينه                دی مست بدان  بودم , کز وی خبرم آمد

آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را           امروز   چو  تنگ  گل ,     بر  رهگذرم آمد

دو  دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر                   زان   تاج    نکورويان    نادر    کمرم   آمد

آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين            وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

از  مرگ  چرا ترسم    کو آب حيات آمد                   وز  طعنه چرا ترسم     چون او سپرم آمد

امروز    سليمانم    کانگشتريم     دادی                 وان    تاج    ملوکانه    بر   فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم               يارب   چه سعادتها  که    زين سفرم آمد

وقتست   که می نوشم  تا برق زند هوشم            وقتست   که بر پرم    چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درين عالم                وقتست   که بر غرم   چون شير نرم آمد

بيتی   دو    بماند   اما , بردند مرا  ,  جانا                جايی که جهان  آنجا  بس مختصرم آمد

 

عبدالرحمن جامي مينويسد:

« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم.  و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»

و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي داشت.....

فرموده است که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد.....

يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.

و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند.

مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده.  پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند.  يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟  اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان.  آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام.  آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام.  آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني گفته است که مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.

از وي پرسيدند که درويش کي گناه کند؟  گفت: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است.  و گفته که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان.

و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط   | 


 
زندگي نامه ابوعلي سينا

   ابوعلي حسين بن عبدالله معروف به ابوعلي سينا در سال 370 هجري قمري درخرميشن ازتوابع بخارا متولد شد. او پزشك ، رياضيدان ، فيلسوف ومنجم بزرگ ايراني بود . پدرش عبدالله نام داشت كه در دستگاه سامانيان محصلي ماليات را عهده داربود ومادرش ستاره نام داشت . وي در بلخ پرورش يافت و قرآن وساير علوم را آموخت .استاد وي عبدالله ناتلي بود كه از رجال مشهور قرن چهارم هجري به شمار مي رفت. او در هجده سالگي، چنانچه خود نوشته است ، از تعلم همه علوم فارغ شد . دربيست ويك سالگي دست به تاليف وتصنيف زد .وي در بيست و دو سالگي پدرش را ازدست داد و او خود متصدي شغل پدر گرديد . اما به علت نابساماني اوضاع سياسي ، بخارا را ترك گفت و به گرگانج پايتخت امراي مامونيه خوارزم رفت و در نزد خوارزمشاه علي ابن مامون و وزيرش ابوالحسين احمدبن محمد سهيلي تقرب پيدا كرد . در اين هنگام سايه نفوذ محمود غزنوي بر خوارزم نيز فرو افتاد واز دانشمندان دربارخواسته شد كه به غزنين به خدمت سلطان محمود بروند . ابوعلي سينا كه از تعصب آن پادشاه خبردار بود ، به همراهي ابوسهيل مسيحي از خوارزم گريخت و از راه ابيورد و طوس به قصد گرگان حركت كرد تا به قابوس بن وشمگيركه به عنوان ياريگر وحامي دانشمندان شهرت يافته بود بپيوندد . اما وقتي كه پس از مشقات بسيار بدان شهر رسيد قابوس مرده بود .

   ابوعلي سينا ناچار به قريه أي در خوارزم بازگشت . اما پس از اندك مدتي دوباره به گرگان رفت و اين بار ابو عبيد جوزجاني , يكي از با وفاترين شاگردانش به خدمت اوپيوست و در اين سفر بود كه كتاب " المختصرالاوسط" و كتاب "المبدا, و المعاد" و مقداري از كتاب معروف " قانون " و "نجات " را تاليف كرد .

   ابوعلي سينا در حدود سال 405 هجري قمري به ري رفت. فخرالدوله ديلمي را كه بيماربود معالجه كرد ولي مدت زيادي در آن شهرباقي نماند و در اوايل سال بعد به قزوين و از آنجا به همدان رفت و در آن شهر نه سال به سر برد , در اين جا مورد توجه شمس - الدوله ديلمي قرار گرفت ، و در 406 هجري قمري به وزارت رسيد و تا سال 411هجري قمري در اين مقام باقي ماند .

   در سال 412 هجري قمري شمس الدوله در گذشت و پسرش سماالدوله به جاي او نشست . سماالدوله مانند پدر ميخواست كه ابوعلي سينا وزارت را قبول كند ، اما شيخ نپذيرفت . در نتيجه بر اثر معاندان به زندان افتاد و چهار ماه در حبس به سر برد و در اين مدت تعدادي از كتب و رسالات مهم خود را تاليف نمود . شيخ الرئيس بعد از رهايي از حبس باز مدتي در همدان بود و آنگاه ناشناخته با شاگردش ابو عبيد –جوزجاني به اصفهان نزد علا الدوله كاكويه رفت . آن پادشاه او را به گرمي و احترام بسيار پذيرفت . ابوعلي سينا از اين زمان تا آخر عمر در خدمت علا الدوله كاكويه بود، در نخستين جمعه ماه مبارك رمضان بود شيخ الرئيس را روي تخت رواني كه بادو اسب كرند حمل مي شد ، نهاده بودند . رفته رفته غروب افق را مي پوشاند . عصر بود و بانگ موذن مومنان را به نماز دعوت مي كرد.

همچنانكه ابوعلي سينا دست لرزانش را به سمت شاگردش دراز ميكرد سرفه هاي شديدو پي در پي , پيكرش را مي لرزاند و چند قطره خون در كنار لبايش پديدار شد .فقط قدرت يافت اين چند كلمه را ادا كند :
_ فرمانروايي كه طي اين سالها جسم مرا به اين خوبي اداره مي كرد , متاسفانه در وضعي نيست كه به كارش ادامه دهد .گمان كنم كه وقت آن رسيده است كه خيمه ام را بر چينم.

ابو عبيد با چهره خيس از اشك سعي كردچيزي بگويد , ولي كلمه أي از دهانش خارج نشد . نمي فهميد و نمي خواست بفهمد . مگر از ديروز كه حال استادش بهبود يافته بود چه اتفاقي روي داده بود كه او پيش او هر وقت ضعيف و رنجور شده بود .

   هر چه به دردت مي خورد بردار و بقيه اموالم را ميان فقرا تقسيم كن . صندوقچه محتوي سكه هاي طلا را خالي كن و چيزي در آن باقي نگذار .

شيخ الرئيس نفس نفس مي زد و بعد از مدتي مكث ، فرمود :

سعي كن نوشته هايم را جمع آوري كني . آنها را به تو مي سپارم . خداوند هر سرنوشتي را كه استحقاق دارد برايش تعيين مي كند .

ساكت شد . پلكهايش را بر هم گذاشت و در همان حال گفت :

ابو عبيد، دوست من ، اكنون برايم قرآن بخوان . چند آيه از قرآن تلاوت كن .

   آن روز اول ماه رمضان سال 428 هجري قمري بود . شيخ الرئيس ابو علي سينا در حالت بيماري در حاليكه تنها پنجاه و هفت سال از عمرش مي گذشت درهمدان دار فاني را وداع گفت و در همانجا مدفون شد . آرامگاه او اكنون در آن شهر است .

در مشرق زمين فلسفه يوناني هيچگاه مفسري با عمق و دقت ابوعلي سينا نداشته است .ابوعلي سينا فلسفه ارسطو را با آراي مفسران اسكندراني و فلسفه نو افلاطوني تلفيق كردو با نبوغ خاص خود آنها را با نظر يكتا پرستي اسلام آموخت و به اين طريق , در فلسفه مشايي مباحث آورد كه در اصل يوناني آن سابقه نداشت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط   | 

Logo.gif (47598 bytes)

پـهـلـوي اول

پـهـلـوي دوم 

انتظار ملت از انقلاب مشروطيت ( 1284 ه.ش. ) استقلال ، آزادي و استقرار حكومتي ملي – اسلامي بود كه از نخستين ماههاي پس از صدور فرمان مشروطيت و گشايش مجلس شوراي ملي و به ويژه گفتگو بر سر متمم قانون اساسي به ياس و ناكامي انجاميد . نزديك دو سياست شوم روس و انگليس پس از يك قرن رقابت ، موجب انعقاد قراردادهاي 1286 ه.ش. ( 1907 م. ) و 1294 ه.ش. ( 1915 م. ) در تقسيم ايران به مناطق نفوذ به منظور جلوگيري از حضور كشورهاي ديگر بود . در جنگ بين الملل اول ( 1918 – 1914 م.) با نقض بي طرفي ايران ، قسمتهاي از كشور در اشغال قواي متخاصم قرار گرفت و صحنه جنگ روس و انگليس و عثماني شد . عدم كارآيي دولتها  و سقوط پي در پي آنها ، ناامني ، صدمات و خسارات جنگ ، نهضتهايي را در گوشه و كنار مملكت به همراه داشت تا آنجا كه احتمال تجزيه كشور مي رفت .

سقوط رژيم روسيه تزاري كه حمايت از سلاطين قاجار را عهده دار بود و جايگريني بلشويكها كه فرياد رهايي سر مي دادند ، انگليس را به تلاشي مضاعف وادار ساخت تا هم منطقه را در مقابل خطر انقلاب شوروي حفظ كند و هم جاي رقيب سابق را بگيرد و امتيازات نفتي را همچنان در دست داشته باشد .

قرارداد وثوق الدوله – كاكس ، كه ايران را در وضع تحت الحمايگي قرارمي داد ،‌ در سال 1298 ه.ش. ( 1919 م. ) به امضاء رسيد و اين امر از ورود ايران به كنفرانس صلح ورساي جلوگيري كرد . با نظر ژنرال آيرون سايد انگليسي استاروسلسكي فرمانده روسي قزاق كنار گذاشته شد و سردار همايون ، فرماندهي كل قزاق را در اختيار گرفت . موج خروشان اعتراض بر ضد قرارداد 1919 م. در داخل و خارج كشور و عدم پذيرش صريح آن از جانب احمدشاه ،‌انگليس را به تغيير سياست در مورد ايران وادار ساخت . تشكيل حكومتي قدرتمند لازم بود كه از پيشرفت ارتش سرخ ، تا گيلان آمده بود ، جلوگيري كند و مانع رشد نهضتهاي مردمي ، كه براي دارندگان امتياز نفت مضر بود ،گردد و در عين حال نمودار تحقق آمال وخواسته هاي ملت باشد. مذاكرات آيرون سايد با رضاخان و سيدضياء الدين در قزوين سرنوشت ساز بود . رضاخان بر ديگر كانديداها سبقت گرفت و مجري كودتاي سوم اسفند 1299 ه.ش. شد .رضا خان ميرپنج فرزند عباسقلي خان سواد كوهي معروف به داداش بيك در 1256 شمسي در قريه آلاشت تولد يافته و در 22 سالگي به نيروي قزاق پيوسته و در طي بيست سال مراحل نظامي را تا فرماندهي هنگ قزاقخانه ( آترياد ) همدان طي كرده بود و قرار شد براريكه قدرت مستقر گردد. به احمد شاه جوان آخرين شاه از سلسله قاجار هم اطمينان داده شد كه از جانب كودتا خطري او را تهديد نمي كند و در عين حال وادار گرديد كه فرمان رياست وزرايي سيد صياء الدين را امضاء كند و عنوان سردار سپه را به رضاخان اعطا نمايد .

به دنبال كودتا كه در روز دوشنبه سوم اسفند ماه ( حوت ) نيمه شب انجام شد ، پايتخت را تسخير كردند و با ايجاد سروصدا و تير اندازي بي مورد و زد و خوردهايي نه چندان جدي ، كودتاگران توانستند در مردم وحشت و اضطراب ايجاد كنند و فرداي آن روز جمع زيادي از رجال و دولتمرادن گذشته بازداشت شدند و اقداماتي در جلب نظر مردم صورت گرفت .

سيدضياءالدين طباطبايي به منظور عوام فريبي و كسب و جاهت سياسي ، قرارداد 1919 م. را كه به همت دلير مرداني همچون آيت ا... مدرس عملا" كارايي خود را از دست داده بود لغو كرد و انگلستان نيز براي اغفال مردم ايران ، لغو اين قرارداد را با خشنودي پذيرفت تا كابينه مورد نظر كابينه اي ملي و ضد انگليسي معرفي شود .

عهد نامه مودت ايران و شوروي  كه متضمن انصراف از امتيازات تزارها بود، امضاء گرديد ( 7 اسفند 1299 ه.ش. ). اندكي بعد سردار سپه به جاي مسعود كيهان وزير جنگ شد و همكار خود سيد ضياء را در مبارزه قدرت تبعيد فرستاد . رضا خان تا 26 خرداد 1302 ه.ش. با حضور در كابينه هاي قوام ، مشير الدوله و مستوفي الممالك با عنوان وزير جنگ تصميم گيرنده اصلي بود .

وي با ادغام ديويزيون قزاق ، ژاندارمري دولتي ، بريگاد مركزي و ساير قواي پراكنده نظامي پليس جنوب ( SPR ) ، ارتش متحدالشكلي را پايه گذاشت كه فقط مجري دستورهاي وزير جنگ بود و در همين زمان به پاره اي از نهضت ها از جمله نهضت جنگل و قيام كلنل پسيان پايان داده شد .

نهضت جنگل بر پايه ظلم ستيزي و آرمان خواهي و تفكر ديني توسط ميرزا كوچك جنگلي در شمال كشور شكل گرفت و در مقطع كوتاهي توانست در مقابل قواي بيگانه ( روس و انگليس ) ايستادگي كند . پس از پيروزي بلشويكها و سرنگوني حكومت روسيه تزاري ،‌گر چه اين نهضت در مقطع بسيار كوتاهي مورد حمايت بلشويكها قرار گرفت ، ولي با چرخش سياست خارجي شوروي مبني بر اعلام سياست سازش با دولتها و انصراف از سياست حمايت انقلاب جهاني ( در هشتمين كنگره حزب كمونيست ) ميرزا كوچك جنگلي قرباني توافقات بين المللي شد و قواي رضا خان توانست باقيمانده نيروهاي او را هم متلاشي كند . رضا خان سردار سپه در خرداد 1302 ه.ش. فرمان نخست وزيري را از احمد شاه گرفت و موجبات سفر سوم او را به اروپا فراهم ساخت ( 10 آبان 1302 ه.ش. ) .

قتل ماژورايمبري ، كنسول ايالات متحده آمريكا در تهران ، علاقه اين كشور را به حضور در منطقه  تا مدتي به تاخير انداخت و بهانه اي به دست سردار سپه داد تا حكومت نظامي برقرار سازد ( تير 1303 ه.ش. ) .

استيضاح اقليت مجلس كه روند فعاليت رئيس الوزراء را بر خلاف اصول قانون مشروطيت مي دانست ، به جاي بركناري رضاخان ، به تضعيف مجلس منجر شد و رضاخان فرماندهي كل قوا را هم به عهده گرفت ( 14 بهمن 1303 ه.ش. ) و متعاقب سركوب سركشاني چون سميتقو و بر كنار كردن شيخ خزعل از مستند قدرت در خوزستان نفت خيز ، خود را قهرمان ملي جلوه داد كه هم مخالفان داخلي خلع سلاح و هم شورويها اغفال گرديدند . رضا خان براي تصاحب قدرت بيشتر ، به فكر تغيير رژيم و احراز مقام رياست وزرايي ارضاء مي شد و نه استعمار انگلستان اين هدف محدود را در ايران دنبال مي كرد . اما چون طرح تغيير سلطنت از قاجاريه به پهلوي در ابتداي نخست وزيري رضاخان ممكن نبود و مقاومت جدي جامعه را در پي داشت ، لذا براي آماده كردن افكار عمومي جامعه براي اين تغيير، ‌شعار جمهوري مطرح شد زيرا مقارن همين ايام در تركيه هم رژيم امپراتوري منحل و نظام جمهوري مستقر شده بود . اين امر بهانه خوبي براي طرفداران رضاخان بود كه تبليغات وسيعي به راه بيندازند و خواهان استقرار نظام مشابهي در ايران شوند . براي تغيير ، بهترين راه وجود مجلس بود كه مي توانست چنين اقدامي را قانوني جلوه دهد . اين جريان در آغاز انتخابات مجلس پنجم كه سردار سپه با قدرت قشون و وزارت داخله ، مجلس شورايي آراسته ترتيب داده بود ، به وقوع  پيوست .

در انتخابات اين دوره گرچه اقليتي چون آيت الله سيد حسن مدرس و دكتر محمد مصدق نظائر آنها به مجلس راه يافتند ، اما از ولايات ، دست نشاندگان رضاخان و امير لشكرها بر ديگران پيشي گرفتند و در برابر دو حزب " اصلاح طلبان" و " سوسياليستها " ، حزب ديگري به نام " دمكرات مستقل " تشكيل دادند كه پس از چندي با نام " حزب تجدد " فعاليت گسترده اي را آغاز كرد . حزب جديد قصد داشت قبل از آنكه اعتبار نامه هاي اقليت تصويب شود ، به محض آمادگي مجلس ، ( نصف به علاوه يك ) ،‌لايحه جمهوريت را به مجلس آورد و به تصويب رساند و اگر اقليت مخالفتي كرد ، اعتبار نامه افراد مخالفت را رد كند .

طرفداران رضاخان ( با نام فراكسيون تجدد )‌ و مخالفان به رهبري مرحوم مدرس ( با نام اقليت ) مدتي در كشمكشهاي پارلماني قرار گرفتند و در اين گفتگوها ، ارتباط كودتا با قرارداد 1919 ميلادي و رابطه غوغاي جديد جمهوري خواهي با كودتا و نقش افراد دست اندركار به خوبي آشكار گرديد كه در مجلس و جامعه واكنشهايي پديد آورد . مدرس چون مي دانست رضاخان با اعمال نفوذ و تقلب در انتخابات موفق شده است عده اي از طرفداران خود را به عنوان نماينده به مجلس بفرستد ، تصميم گرفت تا با اعتراض به اعتبارنامه آنان ،با حضورشان در مجلس مخالفت كند .

پس از واقعه دوم حمل 1303 خورشيدي و تظاهرات مردم در بهارستان به حمايت از مدرس و قشون كشيهاي رضاخان و كشته و مجروح و مصدوم شدن تظاهر كنندگان ، ورودي رضا خان به تالار مجلس و رويارويي با نمايندگان برجسته ، خاصه مرحوم موتمن الملك رئيس مجلس ، هياهوي " جمهوري خواهان " فروكش كرد . رضاخان پس از معذرت خواهي و دستور آزادي محبوسان روزهاي اخير ،خود به عموم مردم توصيه كرد كه "‌عنوان جمهوري " را موقوف نمايند . رضا خان چون به دليل مخالفت روحانيان كاري از پيش نبرد ،بر آن شد كه به عنوان سلطنت يكه تاز عرصه سياست شود. او پس از يك دوره قهر و آشتي ، با رسيدن به " مقام فرماندهي كل قوا " و اجراي برنامه ارسال تلگرامها و طومارها و نامه ها از ولايات به تحكيم ارتش و حاكمان و واليان دست نشانده ، در مخالفت با سلطنت قاجاريه و احمد شاه كه به تحقيق پايگاه مردمي و تاريخي و سياسي خود را از دست داده بود ، شرايطي پديد آورد كه مجلس دوره پنجم در جلسه 9 آبان 1304 ه.ش. ماده واحده اي را با مضمون " مجلس شوراي ملي به نام سعادت ملت ، انقراض سلطنت قاجاريه را اعلام نموده و حكومت موقتي را حدود قانون اساسي و قوانين موضوعه مملكتي به شخص آقاي رضاخان پهلوي واگذار مي نمايد ، تعيين تكليف حكومت قطعي موكول به نظر مجلس موسسان است كه به تغيير مواد 36 ، 37 ، 38 ، 40 متمم قانون اساسي تشكيل مي شود " ، با اكثريت 80 راي از 85 نفر نمايندگان حاضر تصويب نمود . ده روز پس از خلع احمدشاه از سلطنت ، سفير انگلستان نزد رضاخان رفت و طي يادشتي از سوي دولت انگلستان ، حكومت وي را به رسميت شناخت و فرداي همان روز نيز سفير شوروي به رسميت شناختن حكومت او را توسط دولت متبوعش اعلام كرد . مجلس موسسان در 5 آذر 1304 ه.ش. با تعداد نمايندگاني سه برابر مجلس شورا با رياست ميرزا صادق خان مستشار الدوله تشكيل شد و طي پنج جلسه با تغيير اصول ياد شده ، رضاخان را به سلطنت برگزيد و سلطنت را در خاندان او موروثي نمود . شاه جديد در 4 ارديبهشت 1305 ه.ش. تاجگذاري كرد .

برخورد زمامداي روسيه با رضاخان ، براساس تحليل ماركسيستي آنان از پايگاه اجتماعي وي استوار بود . آنان رضا خان را به عنوان عامل توانمند " بورژوازي ملي "‌در برابر " فئوداليسم پوسيده سنتي " تلقي مي كردند و معتقد بودند كه وي ايران را از حالت نيمه فئودالي خارج و با ملاكين و زمينداران بزرگ و روحانيان مبارزه خواهد كرد، لذا به حمايت از او برخاستند .

بر اساس همين تحليل نمايندگان سوسياليست كه در مجلس پنجم شركت داشتند و همواره از روسها تبعيت مي كردند. سليمان ميرزا و پانزده نفر از نمايندگان چپ به هنگام طرح تغيير سلطنت ، به پادشاهي رضاخان راي مثبت دادند و به اين ترتيب در ايجاد حکومت پهلوي سهيم شدند . رضا خان كه با تظاهر به رعايت مذهب و پذيرش نظرات روحانيان و اظهار علاقه مندي به احكام دين و حمايت بخشي از روحانيان كه سقوط سلطنت قاجار و استقرار نظم جديد را به نفع جامعه مي دانستند ، به قدرت رسيده بود از آغاز يلطنت سياستي مخالف در پيش گرفت ، چنان كه مقارن دوره ششم مجلس در مسئله نظام وظيفه با روحانيان روشي مخالفت آميز آغاز كرد و اين روش اجتماع علما را در قم به عنوان اعتراض پيش آورد .

تبديل محاضر شرع به محاضر رسمي ، روحانيان را از امور جاري بازداشت . تفكيك دين از سياست به صورت يك اصل در آمد و موقوفات در اختيار دولت قرار گرفت . در مسئله تغيير لباس و كشف حجاب و اسلام زدايي تا آنجا پيش رفت كه فاجعه مسجد گوهر شاد و گشتار عمومي پيش آمد ( 1314 ه.ش. ) و در اين راه حتي از گماشتن ماموراني مخصوص در كوچه و خيابانهاي شهر كه وظيفه داشتند به زور چادر از سر زنان بكشند ، خودداري نكرد . رضاخان براي تضعيف روحانيان دستور داد كه آنان نيز لباسهاي مخصوص خود را كنار بگذارند و از دخالت در امور اجتماعي جدا" احتراز كنند .

مجلس شوراي ملي از دوره ششم تا دوازدهم با نظم خاصي ادامه يافت و تبديل به مركز منتخبين رضاخان شد و طبعا" آنچه تصويب مي كردند خواست شاه بود . آخرين اقليت مجلس مربوط به دوره هفتم است . از دوره هفتم به بعد انتخابات كليه نقاط كشور با مداخله دولت انجام گرفت . تشكيل هر دولت با اراده رضاشاه و سقوطش هم با اشاره او بود . محمد علي فروغي ،‌ميرزا حسن خان مستوفي الممالك ، مهديقلي خان هدايت ، محمود جم ،‌احمد متين دفتري ،‌علي ( رجبعلي ) منصور در دوران سلطنت او ماموريت يافتند تشكيل كابينه دهند .

نظميه رضاشاه با رياست سرهنگ محمد در گاهي شروع شد و بعد از محمد صادق خان كوپال ، سالها محمد حسين آيرم اين سمت را بر عهده گرفت و با خشونت و قساوت بسيار و اختيارات فوق العاده نظارت عمومي را به عهده داشت تا نظام ديكتاتوري مستقر متزلزل نگردد، تا جايي كه براي مسافرت از شهري به شهر ديگر اجازه نظميه لازم بود و در اجراي سياست مستبدانه شاه از همين طريق بسياري از مخالفان و حتي موافقاني كه رضا خان را در رسيدن به قدرت ياري كردند مثل نصرت الدوله ، تيمورتاش، سردار اسعد ، اسدي ، و در گاهي نابود شدند . مطبوعات زير سانسور شديد قرار گرفتند و يكي بعد از ديگري تعطيل شدند و مديران آن به مجازات رسيدند . فقط جرايدي باقي ماندند كه از پهلوي تجليل مي نمودند . از سال 1310 ه.ش. با تفسير قانون اساسي ،‌وزير دادگستري در نقل و انتقال قضات مجاز گرديد.

انگليس كه با امتياز دارسي ( 1901 م. ) نفت را در اختيار داشت، علاقه مند بود كه تمديد قرارداد را  از‌‌ تصويب مجلس بگذراند، لذا در 1310 ه.ش. به يكباره در آمد ناچيز ايران از نفت را به مقدار زيادي كاهش داد . موضوع در جريان مذاكره قرار گرفت اما در 16 آذر 1311 ه.ش. شاه از به نتيجه نرسيدن مذاكرات برآشفت و امتياز نامه دارسي را در آتش سوزاند و دستور داد مجلس لغو امتياز دارسي را اعلام نمايد . اما شركت نفت مقابله را تشديد كرد وتبليغات گسترده اي عليه ايران شروع شد . براي اولين بار در اين دوره به زعم مقابله با انگليس ، مردم ابراز خوشوقتي مي كردند . انگليس موضوع را به جامعه ملل ارجاع داد. برطبق توصيه جامعه ملل ،‌مذاكرات بين طرفين انجام گرفت و قرارداد 1312 ه.ش. ( 1933 م. ) با تمديد امتياز به مدت شصت سال همان طور كه خواسته انگليس بود ،‌به دستور رضاخان امضاء و به تصويب مجلس رسيد و هرگونه ادامه بحث نسبت به آن ممنوع گرديد . با وجود مراقبت دستگاه پليسي، شورويها عناصر كمونيست را تقويت مي كردند تا اينكه در 1308 ه.ش. ژرژ آقاپگف كارمند بازرگاني شوروي در تهران ،‌ به سفارت انگليس پناهنده شد. وي اسرار شبكه جاسوسي شوروي در ايران را فاش ساخت و در اين ارتباط اشخاصي دستگير و روابط با شوروي تيره شد و در قوانين ،‌مجازات سنگيني براي فعاليتهاي كمونيستي پيشبيني گرديد. در 1316  ه.ش. شبكه كمونيستي ديگري مركب از 53 ايراني شد كه دكتر اراني در راس آنان بود كه محكوميتهايي پيدا كردند . رضاشاه در 1314 ه.ش. مسافرت يك ماهه اي به تركيه و ملاقات با مصطفي كمال ( آتاترك ) رئيس جمهور آن كشور را داشت و تحت تاثير تحولات تركيه قرار گرفت . در بازگشت روند حركت به سوي غرب را تشديد نمود . در اوايل سلطنت رضاخان كاپيتولاسيون لغو گرديد و ارتباط با كشورها گسترش يافت و اختلافات مرزي با همسايگان ، به طريق مختلف مرتفع شد . بارها بر حق حاكميت ايران نسبت به بحرين تاكيد شد بدون اينكه اقدام جدي و عملي ،‌كه مستلزم مقابله با انگليس باشد ،‌صورت پذيرد . قرارداد تعيين  خط سر حدي ايران و تركيه با انضمام آرارات شرقي به خاك تركيه منعقد شد ( 1311 ه.ش. ) . قانون تعيين حدود آبهاي ساحلي و منطقه نظارت دولت در دريا تصويب گرديد ( 1313 ه.ش. ). با افغانستان بر اساس نظري كه 45 سال قبل از آن ژنرال ماكلين و كلنل ماكماهون انگليسي داده بودند ،‌ كه مستلزم چشم پوشي از بخش وسيعي از خراسان و بلوچستان و سيستان بود ،‌با راي حكميت دولت تركيه ، قرارداد تعيين حدود امضاء شد ( 1314 ه.ش. ) و بالاخره در جهت هماهنگي سياست در منطقه پيمان دوستي و عدم تجاوز بين ايران و تركيه و افغانستان و عراق در كاخ سعد آباد به امضاء رسيد ( 1316 ه.ش. ) . در مورد رود هيرمند هم در 1318 ه.ش. قراردادي با افغانستان به امضاء رسيد .

روابط سياسي و اقتصادي با آلمان كه از مدتها قبل شروع شده بود، پس از نمايان شدن آثار جنگ جهاني اول گسترش بيشتري يافت و رضاخان ابتدا بر پايه خواستهاي بريتانيا، در تقويت اقتصادي آلمان به منظور جلوگيري از نفوذ انديشه هاي كمونيستي در آن كشور گام برداشت .

احداث بسياري از ساختمانها و تاسيسات كشور و از جمله راه آهن به وسيله كارشناسان آلماني انجام مي گرفت.  تاسيس دانشگاه تهران و گسترش مراكز آموزشي و اعزام محصل به خارج و تصويب قوانين غالبا" ترجمه شده از غرب مربوط به اين دوره است . پس از به قدرت رسيدن حزب ناسيونال سوسياليست هيتلري ( 1933 م. ) با شروع جنگ ، انگليسيها مانع حمل كالاي آلمان از راه دريا به ايران شدند . آلمان راه شوروي را انتخاب كرد . سياست بريتانيا قطع رابطه با دولت هيتلري بود اما رضاخان تعلل نشان داد .

در اول تير 1320 ه.ش. آلمان خاك شوروي را مورد حمله قرار داد . چرچيل با وجود تمامي دشمني ، متحد شوروي شد . مسئله رساندن مهمات به جبهه روسيه فقط از طريق راه آهن ايران حل مي گرديد ، اما مشكل اعلام بي طرفي ايران بود . در 27 تير 1320 ه.ش. انگليس و روسيه يادداشتهاي مشابهي به ايران تسليم و از فعاليت آلمانها ابراز نگراني گردند و خواستند كه تعداد آلمانيهاي مقيم ايران را به يك پنجم كاهش دهد . پيغام خصوصي انگليس هم واگذاري راه بود اما از طرف ايران به آن توجه نشد . التيماتوم دو كشور و پيام هيلتر ، رضاخان را در وضع بغرنجي قرار داد. وي سياست دفع الوقت را در پيش گرفت . در سحر گاه سوم شهريور 1320 ه.ش. ايران از شمال و جنوب مورد تجاوز قرار گرفت . ارتشي كه تمام هم رضاخان صرف آن شده بود ،‌ به هنگام ورود قواي بيگانه توان مقاومت نداشت و از جانب ملت هم مورد حمايت قرار نگرفت و از هم پاشيد .

رضا خان براي باقي ماندن در قدرت نياز به تقويت انگليسيها داشت اما جلب رضايت آنان در آن شرايط ساده نبود . وي ناچار به فروغي متوسل شد كه سالها او را كنار گذاشته بود . روسها شديدا" با بودن رضاخان مخالف بودند حتي سخن از بازگشت قاجاريه و تغيير رژيم از سلطنت به جمهوري پيش آمد . اما ظاهرا" با مهارت و سوابق فراماسونري فروغي اين مسئله منتفي شد و قرار شد رضاشاه از سلطنت كناره گبري گند و پسرش محمد رضا به سلطنت برسد و به اين طريق نفوذ سياست انگليس در هيئت حاكمه ايران همچنان باقي ماند . رضا شاه با استعفاي از سلطنت به تبعيد رفت .

رضا خان در مرداد 1323 ه.ش. در ژوهانسبورگ در گذشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط   | 

نمایی زیبا از سد ستارخان اهر
                      

                               

                                   

                                  نمایی از سد ستارخان شهرستان اهر ارسبارن


نام اهر از کجا سرچشمه گرفته است؟
 

سرزمین وسیع ارسباران به مرکزیت اهر یکی از زیباترین مناطق کشور پهناور ایران محسوب میشود این منطقه که شامل شهرستانهای اهر و کلیبر میباشد به علت قدمت تاریخی و تمدن کهنش و پوشش زیبای گیاهی "جنگلهای معروف ارسباران"هنوز هم مورد لطف هیچ دولتمردی قرار نگرفته . نه تنها در حال حاضر بلکه از زمانهای قدیم این بی توجهی وجود داشته چنانکه در زمان صفویه بدلیل توجه پادشاهان صفوی به شهر های اردبیل و تبریز این شهر را از غافله رونق و پیشرفت عقب انداختند.وجه تسمیه اهر: مورخان در مورد علت نامگذاری این شهر به اهر به موارد گوناگونی اشاره کرده اند از جمله اینکه نام این شهر در قدیم میمند بوده چنانچه نویسنده کتاب حدود العالم در سال 375 ه.ق از اهر بنام میمند نام برده و این منطقه را منطقه ای بسیار آباد توصیف کرده استبعضی دیگر از مورخان در مورد نام اهر اینگونه بیان کرده اند که اهر از کلمه ا ه ر "بفتح الف و سکون ه" که در زبان عربی معنی درخت ون را میدهد.گرفته شده است. چرا که در این منطقه خوش آب و هوا بعلت وفور درختان ون به این نام نامیده شده است .که بعدها اهر نام میگیرد.چنانکه در قرون اولیه اسلامی از آن بنام اهریج یاد شده استعده ای دیگر از مورخان نیز نام این شهر را ریشه در عقاید مذهبی آنان دانسته چنانکه کلمه اهر را از کلمه هر و هور که بمعنای خورشید میباشد و نشان دهنده مذهب مهر و هور پرستی این منطقه دارد . همچنانکه اسامی مناطق وابسته به این شهر تایید کننده این موضوع میباشد مناطق زیر موید مهر پرستی این مناطق در دوران قدیم میباشدبخش هوراند: همان اهورا وند است به معنای مکان خورشیدبخش خروانق : به معنای نگهبان خورشید میباشدو.............. در قسمتهای بعدی به تاریخ ارسباران و طبیعت بکر این منطقه و قلعه های زیادی که در این دیار واقع شده اند خواهیم پرداخت. قلعه معروف بابک خرمدین در این منطقه قرار داردلازم به توضیح است چون مطالب فوق از تخصص نویسنده خارج است امید آن میرود ایرادات و اشکالات آنرا اعلام تا در همین مکان تصحیح گردد باتشکر و امتنان . پیروز و سر بلند باشید

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط   | 

 

تاریخچه اهرارسباران(۱)

 

هركس خواسته درمورد شهراهرچيزي بنويسد ويا تحقيقي بكند بايك تناقض آشكار روبرو شده وانتظاراتش برآورد نگرديده است، زيرا داخل شهر هيچ اثري ازآن همه آوازه كه درتاريخ خوانده، يا ازپدران خود شنيده، به چشم نمي خورد. و بدينسان درشگفت مي ماند از اينكه همة آن وقايع وخاطرات را ساختة اوهام و تصورات اذهان مبالغه پرداز قلمداد نمايد؟! پس شهر اهر درنفس خود به تنهائي نمي تواند تجليگاه آن همه حشمت وشهرت بوده باشد، بايد به ارسباران رفت و دروسعت آن انديشه كرد:

ارسباران يك ناحيه كوهستاني است كه درشمال استان آذربايجان شرقي و جنوب رودخانه ارس واقع شده است، ترسيم حدّ ومرزقاطع براي آن، باتوجه درموقعيت طبيعي وجغرافيائي كه دارد درعمل واجد پاره اي دشواريهاست، دليل براين امر آن است كه اولاً ارسباران منطقة كوهستاني ازنوع تپه ماهور بوده ودراغلب نقاط به جهت صعب العبور بودن راه ها، تشخيص موقعيت بخش هاي مختلف آن نسبت به هم مشكل مي باشد. ثانياً استفاده از كليشه و تعريف مرزهاي آن به ايالات وشهرستانهاي اطراف هم گوياي واقع نبوده ومصداق دور باطل. بناءً بهترين وقابل فهم ترين روش جهت ترسيم محدودة ارسباران، تعيين سرحدّات آن و پيراستن ومنقّح نمودن خاك آن از غيرارسباران است، براي نمونه درسرحدّ شرقي آن محال ارشق و دشت مغان جزوخاك ارسباران نيست و درسرحدجنوبي آن محال بدوستان.كه امروزه شهرستان هريس ناميده مي شود. كثرت تپه ها وكوهها درمنطقه ارسباران و واقع شدن آنها درتيررس ديد همسايگان ازچهارجهت اصلي،  نوعاً سبب بروز تصّورات متفاوتي از آن شده است، شاهسونها وتاتهاي اطراف مشكين شهر اين منطقه را ازدامنه هاي سبلان كه نگاه مي كنند رويه اي از تپه ها وكوه هاي درهم تنيدة سخت وتفته را درمقابل دارند كه انبوهي وخشونت نهفته درسيماي هويداي آن، از اسرارلطافت و طراوت آن روي نهان حكايت نمي كند. اهالي بدوستان هم از بلنداي كوه هاي بزغوش جزانبوهي كوهها وسيماي آفتاب زدة آن تصوّري از اين منطقه اسرارانگيز وزيبا نمي توانند داشته باشند. همين اوصاف سبب شده است نه تنهاهمسايگان شرقي و جنوبي، بلكه هرتازه واردي اين منطقه را قره داغ نامند.

آن روي قره داغ، امّاحرف وحديث ديگر دارد، شادابي وخرمي دركوه ها وتپه هايش موج مي زند ومراتع وجنگلهايش پوشيده ازدرختان وگياهان سرسبزاست .اين سيماي ديگري از همان  آب وخاك است كه ازسرحدّات شمالي قابل رويت بوده واهالي جمهوري آذربايجان اين ديوارة سبزرا درپس ارس مي توانند نظاره وتحسين كنند.

ارسباران عنوان جديدي است كه بكارگيري آن درعمل شياع قره داغ را درمحل از سرزبانها انداخت. بااين حال در اغلب متون رسمي ومكاتبات اداري بعداز انقلاب مشروطيت، ارسباران رايج گرديده و بعدازآن تاريخ كمتر ديده شده اين منطقه رادراسنادرسمي و دولتي قره داغ و يا قره جه داغ ناميده باشند. گفته شد قره داغ وصفي است كه همسايگان شرقي ساخته وپرداخته كرده و به يادگارگذاشته اند ساكنين دشت مغان واطراف مشكين شهر هنوزهم  بي هيچ تبعيض واستثنائي اين لفظ را بكارميبرند. بااين توضيح كه قره درلسان تركي دلالت برانبوهي وكثرت ودرهم تنيدگي مي كند.

همانطوريكه طبيعت اسرارآميز قره داغ درسيماي چندگانة كوهستانهاي آن متجلي گرديده است تاريخ ديرپاي آن هم اززواياي متفاوت قابل بررسي مي باشد. مهمترين واقعه درتاريخ اهرارسباران تمركزجنگهاي ايران وروس درحوزه آن مي باشد، جنگي مستمر وتمام عيار كه بخش اعظم تداركات وافراد قشون ايران ازاين نواحي تامين مي شده است، نكته جالب توجه نقش فرماندهي عطا اله خان (آتاخان) ايلخان شاهسون درپيشبرد اهداف جنگ مذكوراست كه ساليان دراز درركاب مرحوم عباس ميرزاي وليعهد، قره داغ اهر را به مركز مقاومت ومقابله             با روسها تبديل كرده بود. علي ايحال اگرايراني ها درجنگ باروسها بازنده نمي شدند! اگر عباس ميرزاي وليعهد جوانمرگ نمي شد! واگرعمارت باشكوه عطاخان شاهسون درروستاي ساطي ميزان برپاي مي ماند! گوشه اي از بزرگي وافتخار تاريخ اين مرزبوم را مي توانستيم    بسياربهتر وبيشترازاين كه هست بفهميم، بعداز جنگ ايران وروس شايد وقوع انقلاب مشروطيت مهمترين رويداد تاريخي درايران باشد، كه فرزندان اين خطه درهردوجبهة  آن واقعة عظيم، صحنه گردان بوده اند، دريكطرف رحيم خان چلبيانلو ودرطرف ديگر ستارخان  قره داغي راداريم، اولي برضد انقلاب يك تنه ايستاده بود ودومي سردارملت وانقلاب لقب گرفته بود، و سرنوشت كشور درآن مقطع به نتيجة رويارويي اين دومرد بزرگ تاريخ وابسته شده و بدينسان قره داغ گرانيگاه سرنوشت ايران گرديده بود.

 

                      

             

                                     ستار خان و باقر خان

 

 

 لشكركشي بزرگ يپريم ارمني به  اهر ومقاومت رحيم خان دربرابر وي شايدنقطه عطف تاريخ ايران بوده باشد كه درخاك پاك اين خطه رقم مي خورد، مي گوينداگر قدرت شصت تيرهاي مدرن افراديپريم نبودند! واگر شاهسونها خلف وعده نكرده بودند! چه بسا طومارمشروطيت ومشروطه خواهي دراهرپيچيده  مي شد وتاريخ كشور اينگونه كه هست نوشته نمي شد.

رحيم خان شكست مي خورد، ودرارك تبريزكشته مي شود اماتاريخ قره داغ پايان نمي پذيرد اين بار اميرارشد نامي از طايفه حاج عليلو درقلب تاريخ كشورمي تازد وصاحب نام وآوازه  مي شود، معروف است بعداز جنگ با سيميتقو تصميم به فتح تهران را داشت، آن هنگام كه شاه جوان قاجارمضطرب وپريشان بوده وژنرال آيرون سايد انگليسي باهمكاري رضاخان ميرپنج وسيدضياء طباطبائي نقشة شوم كودتا را براي كشور تدارك مي ديده اند.

وقايع تاريخي ازاين دست بيانگر نقش بااهميت مردم اين سامان درتاريخ ايران است بطوريكه تاريخ ارسباران به تنهائي بخش مهمي ازتاريخ معاصركشوررا بازگو مي كند. بااين اوصاف داخل شهراهردرمواجهه با چنين رويدادهائي كاملاً آگاه بوده است درسايه امنيت واقتدار رؤساي طوايفي كه همواره بعنوان حاكمان قره جه داغ منسوب مي گشتند فعاليت اقتصادي  دامنه داري را دنبال وثروت اندوزي نمايند، درواقع شهراهر درمقايسه باديگر شهرهاي همسطح، يك طبقه منسجم ازثروتمندان وزمينداران را داشته است كه درطول ساليان نسل اندرنسل ثروت ومنزلتشان محفوظ بوده است. معروف است بعد از غارت اردبيل كه  اين بارشاهسونها رحيم خان را هم دركنارخود داشته اند، برخي همراهان نقشة حمله به اهر  را هم مي كشيده اند كه بامخالفت آشكار آقاخان نصرت الملك مواجه مي شوند. موضوعي  كه خود رحيم خان نيز هرگز تمايلي بدان نشان نداده و سبب آزردگي خاطر شاهسونها ازوي  شده است. بدينسان بود كه مردم اهر درصلح وآرامشي چنين پايدارمي توانستند ازمجموع ظرفيتها وقابليتهاي نهفته بهره ها ببرند. بيش ازهزار روستاي آبادوپررونق از منتهي اليه خداآفرين گرفته تا قلب محال خاروانا، فقط به بازار اهرجهت دادوستد دسترسي داشته اند، كاروانسراهاي داخل شهر هرروز پذيراي مردمي بوده اند كه محصولاتشان را براي فروش درمراكزمتعدد تجاري شهر عرضه مي كردند، علاوه بربازار سرپوشيده اهر كه تقريباً بناي آن دست نخورده باقي مانده است راسته سه دكانلار وراسته مسجدسفيد به اضافه محلة  قلعه قاپوسي ازمراكز مهم دادوستد در اهر بشمارمي رفته است. همچنين وجود بازارهاي به اصطلاح تخصصي كه محلّ تجمّع اصناف وپيشه هاي خاصّي بوده اند، ازجملة آنها مي توان به بازار مسگران (مسگرخانه)، بازاركلاه دوزان، راسته آهنگران، ميدان دواب، ميدان تره بار  و . . . كه هركدام به تنهائي حكايت ازحجم بالا وقابل توجهي ازعرضه وتقاضادربازاراهر داشته ودلالت بر نوعي ازانضباط شهري و اعمال مديريت عمومي صحيح دراجتماع آن دوران مي نموده است.

 

 

     

 

                                  بازار اهر در سالهاهای ۴۶ و ۱۳۴۷

 

 

حاكم شهر درمحلي معروف به قلعه مي نشسته است كه متاسفانه امروزه هيچ آثاري ازعمارت وبناي مربوط به آن باقي نمانده ولي ازشواهد و قرائن خصوصاً روايات قديمي ها پيداست كه عمارت آن درمحلة قلعه قاپوسي بوده است. (اين محله هنوز هم  به همين نام خوانده مي شود) 

مجموعة شهر اهر از سه محلة مجزا تشكيل مي شده است كوي ساداتلو، كوي نخجوانلو   و كوي باغبانلو. هر سه محله مسكوني بوده و درحدفاصل آنها باغات انبوهي وجود داشته كه تنها ازطريق معابر وكوچه هائي به مراكز شهر منتهي مي شدند، اغلب خانه ها درعرصه هاي وسيع بنا شده و نوع مصالح بكاررفته درديوارهاي آنها خشت خام بوده و درتزيين نماي بيروني ساختمانهاي ثروتمندان واربابان آجرهاي رسي پخته بكارمي رفته است، بطوريكه تاهمين اواخر بيشتر اين بناها قابل استفاده بود و هرناظر تيزبيني ازمشاهدة زيبائي وتقارن قابل تحسين آنها مي توانست به وجود معماران چيره دست محلي و ساكنين خوش سليقه و باذوق آنها درآن دوران پي ببرد. در ساختن سقف بناها درختان سپيداروتبريزي بكار مي رفته كه روي آن را باتخته يا چوب حاصل از شاخه هاي همان درختان پوشانيده وسپس  با استفاده ازخاك و كاه گل تراز مي كرده اند. البته درخانه هاي اربابي چوب هائي موسوم به بغدادي را با مهارت خاصي جهت تزيين نماي داخلي سقف ها (مشابه سقفهاي كاذب امروزي) بكارمي بردند كه درنوع خود بسيار جالب توجه بوده وعرصه اي جهت هنرنمائي نجاران آن روزگار، تا از مصالح چوبي نقش ونگارهاي زيبا وخيال انگيزي بيافرينند.                   

آب شهر از تعدادي قنات تامين مي شده كه درمحله هاي مختلف شهر وجودداشته و آب  قنات ها را معمولاً ازطريق جوي هاي واقع درمعابر عمومي جهت استفاده عموم وآبياري باغات داخل شهر جاري مي كردند. امروزه هيچ اثري ازاين قنات ها بچشم نمي خورد       وتقريباً همه آنها ازبين رفته است. باتوجه به ارتفاع سطح بناي بقعه شيخ شهاب الدين بسيار بعيد مي نمايد بدون استفاده از پمپ، زماني توانسته باشند آب رودخانه اهر چاي را برروي اراضي اطراف بقعه شيخ شهاب الدين سواركنند. بناءً دراخباربه اينكه، آب قنات محله چلب وردي را ازمنتهي اليه شمال شهر، براي تامين مصرف آب در بقعه ودرختان اطراف آن به جنوبي ترين نقطه شهرمي برده اند، ترديدي روا نيست.

علاوه بر قناتهاي داخل شهر، باغات اطراف شهراز آب رودخانه اهر چاي تامين مي شده است. يادآوري تعداد وانبوهي اين باغات و اتصال آنها به باغات داخل درمحدوده محلات شهر،  مي تواندگوشه اي ازعظمت ازدست رفته و آباداني وعمران زايدالوصف شهراهررا در دورانهاي قبل درخاطره ها زنده كند. زيرا باگسترش بي رويه شهر وافزايش افسارگسيخته جمعيت درآن، روز بروز از تعداد و مساحت اين باغات كاسته شده و امروزه ساكنين شهراهر را درمقايسه با شهرهاي مشابه، از نعمت درآمد و سايربركات باغ هاي حاشية شهري محروم وبي نسيب نمايد. درجوار رودخانه اهرچاي هنوز آثار وبقاياي باغات واراضي بزرگ آبي بچشم مي خورد كه درروزگاري نه چندان دور، عمده ترين محل درآمد ومعيشت ساكنين محله باغبانلو درحاشية جنوبي شهر بوده است،  بطوريكه درتوصيسف اهميت وكثرت باغبانان وكارگران شاغل در باغات واراضي آبي مذكور، همين بس كه بعنوان يك طبقه اجتماعي مشخص وجاافتاده اي شمرده شده واغلب در يك محله بخصوصي متمركزبوده اند. امروزه  اين محله باحفظ تركيب وبافت قديمي  باقي مانده و درمقايسه با قسمت هاي ديگر ازشهر داراي ويژگي هايي ست كه ازجمله مي توان: خانه هاي باعرصة كوچك و كوچه ها و معبرهاي تنگ وپيچ درپيچي را درآنجامشاهده كرد كه در سينة ثپه اي واقع شده است. انتخاب چنين محلي باخصوصًيات ذكر شده جهت احداث خانه هاي باغبانان وكارگران باغات واراضي آبي ناشي ازاين طرزفكر بوده است كه اولاً  فاصلة محل زندگي اين طبقه با محل كارآنها كمتر باشد، خصوصآً بادرنظرگرفتن اينكه اغلب درفصلهاي بهار وتابستان افراد اين طبقه با اعضاءخانوادةشان جهت مراقبت ازمحصول دركلبه هايي واقع درباغات زندگي  مي كرده اند، ثانياً ارزش زمين براي اين طبقه درآن محل بسيار زياد بوده وسعي وافرداشته اند كه براي احداث خانه مسكوني ومعابر، اززمين بي مصرف وكم ارزش استفاده كنند، برعكس ساكنان محلات ديگر، كه باغات واقع درآنها كمترازجنبه اقتصادي شان مدنظر بوده است.

 

 بقعه شیخ شهاب الدین در سالهای دور

 

تصویربقعه شیخ شهاب الدین اهری در قدیم

 

مي توان تصور كرد روزگاري نه چندان دور، ده ها كاروان وصدها مسافراز اقصي نقاط ارسباران براي دادوستد به شهراهر وارد وخارج مي شده اند، مسافران بسياري كه دربازارها ومعابراهر براي تهيه مايحتاجشان تردد و درمغازه ها وتجارتخانه هاي شهرخريد وفروش مي كرده اند. دليل براين ادعا وجود مسافرخانه ها ومهمانخانه هاي متعدد درسطح شهر بوده است، با توجه دراين واقع كه همه آنها تعطيل شده ودرحال حاضرحتي يك مسافرخانه و يا مهمان پذير، در سطح شهرفعاليت ندارد.

 

ادامه دارد....        


حدود/ جنگل/ و قحطی در زمانهای قبل در ارسباران

 

حدود ارسباران

سرزمین وسیعی که از شمال به رود ارس و از مشرق به مشکین شهر و مغان و از جنوب به سراب و اوجان و از مغرب به مرند و تبریز محدود است "قره داغ یا قراجه داغ" ارسباران نامیده میشود که یکی از شهرستانهای مهم و معمور آذربایجان ؛ و از حیث کثرت نفوس و دهات در ردیف بزرگترین تقسیمات کشور میباشد .( ستار خان قراجه داغی در همین منطقه بدنیا آمده) که بعدا راجع به این موضوع اشاره خواهیم داشت.

 جنگل مشهور ارسباران

در بیشتر نقاط غربی و شمالی جنگلات قدیمی وجود دارد که دهات و ایقان - وینق - آئینه لو و حسن آباد و دیزمار با مناظر بدیع خود نمونه بارزی از آنهاست . و با اینکه هزار سال قسمت اعظم ذغال مصرف اهر و تبریز از جنگلات ارسباران تامین شده و هیچگونه مامور (...) نداشته لکن در این چند سال اخیر که گارد و قراول روی آنها گذارده اند ضایعات

قابل توجه است.

البته جنگلات ارسباران از حیث قطر و جسامت بپای جنگلات

مازندران که از رطوبت بحر خزر برخوردار است نمیرسد لکن در عوض صادرات الوار آنجا را هم ندارد. ....

قره قات که در تصفیه و فشار خون موثر است در جنگلهای قراجه داغ به وفور یافت میشود .البته چیدن آن خیلی زحمت دارد.

(این جنگل که بنام جنگل ارسباران مشهور میباشد فعلا تحت الحفظ سازمان ملل میباشد . زیرا گونه های گیاهی به

خصوصی در این منطقه ببار می آید که کم یافت و گاهی نا یافت میباشد .)

 

 قحط و غلا در ارسباران

از زمان قدیم اطلاعاتی در دست نیست .لکن در این یک قرن سال 1288و1320 قمری در تبریز و سایر جاها و با شیوع یافتن(بیماری وبا) و منطقه قراجه داغ بواسطه ارتفاع محل یا علل دیگر چندان گرفتار نبوده بطوریکه ولیعهد و رجال دیگر نیز

به ارسباران آمده و تا رفع وبا و بلا در این ولایت گذارده اند

مرحوم حکیم الملک صحبت میکرد در وبای 88 بچه بوده در

معییت خانواده خود بقرا خلج و کقالق اهر آمده و تا خاتمه وبا

در آنجا مانده اند.

در قحطی 1336 قمری که همه جا حتی ارسباران انبار غله

آذربایجان دچار قحطی شده بود خود نگارنده آنروزها را بیاد

دارم که موقع رفتن به مدرسه از هر جا میگذشتیم روی نعش ها پارچه کشیده برای دفن مرده ها و نگاهداری زنده ها پول و اعانه جمع میکردند . ده ها نفر زن و مرد برهنه که از فرط

لاغری و گرسنگی - از او مانده بر استخوان پوستی- با قیافه های وحشتناک دور لاشه اسب و الاغ جمع شده و برای بردن و خوردن تکه از گوشت آن همدیگر را چنگ میزدند . و وضع طوری شده بود که احتیاطا همراه نوکر به مدرسه میرفتیم.

البته اذیت و آزار اشرار حاجی خواجه لو و غیره نسبت به زارعین و دهات اطراف و دنباله جنگ بین الملل و پراکندگی

اردوهای متلاشی شده روسی هم در تشدید اوضاع بی تاثیر نبود.

تاریخ مینویسد در یکی از محاصره های هرات طوری قحط و غلا شد که سر لاشه سگ و گربه افراد همدیگر را میکشتند . اعوذ بالله من الجوع. چندین کمیسیون اعانه و خیریه در شهر تشکیل و هر کس بقدر مقدور کمک میکرد لکن:

کشته از بسکه فزون بود کفن نتوان کرد

گندم خرواری سیصد الی چهار صد تومان رسیده و آن موقع لیره یکی دو تومان بود و حالا هفتاد و شش تومان است.

از اینقرار خرواری ده هزار تومان میشود. خانواده های بسیاری از بین رفته و معدودی هم از این فاجعه ببرکت و نوا رسیدند و عده زیادی تلف شد که شرح آن باعث صد گونه ملال است.

  بر گرفته از کتاب تاریخ ارسباران / نوشته مرحوم سرهنگ بایبوردی /تحریر شده سال1341  

  قابل توضیح است مطالب داخل پارانتز را بنا به دلایل زمانی و موقعیتی توضیح اجباری دادیم


افتتاح شهرداری اهر ارسباران حدود حکومت رضا خان
                           

                             

                                     

                  این تصویر مربوط به افتتاح شهرداری اهر ارسباران حدود  زمان رضا شاه میباشد .

                           از اینمحل فعلا هم بعنوان شهرداری شهرستان اهر استفاده میشود.


نمایی زیبا از سد ستارخان اهر
                      

                               

                                   

                                  نمایی از سد ستارخان شهرستان اهر ارسبارن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط   |